https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/256015
شناسه خبر: 256015
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۸:۴۹
عشق به جهاد
راوی ابوالقاسم کیومرثی: ابراهیم دفعه آخر که به اتفاق خانمش از منطقه برگشته بود به خانه ما آمد. بعد از احوالپرسی گفت: خانمم را برای وضع حمل به بیمارستان بردم، گفتم: مبارک باشد، کی وضع حمل می کند؟ گفت: دکتر گفته است فردا. بعد از مقداری صحبت ایشان از خانه بیرون رفت و بعد از سه چهار ساعت مجدداً با ماشین وانت تویوتا برگشت و گفت: دایی با اجازه می خواهم به جبهه برگردم، گفتم خانمت در بیمارستان بستری است می خواهد وضع حمل کند کجا می خواهی بروی؟ گفت: من به پادگان رفتم، تماس گرفته اند که هر چه زودتر به جبهه برگرد، گفتم با چه می خواهی بروی، گفت: با همین ماشین تویوتا، گفتم: دایی راضی نیستم شما با این ماشین بروی اگر صلاح است اولاً صبر کن بچه ات به دنیا بیاید و اگر هم می خواهی بروی با این ماشین نرو، وقتی می خواست خداحافظی کند در نگاه ابراهیم شهادت را دیدم، همدیگر را بوسیدیم و خداحافظی کرد تا می خواست حرکت کند، با مشت به پشت ماشین زدم ماشین را نگه داشت و در را باز کرد و گفت: چه شده است. دایی؟ گفتم: یک لحظه صبر کن بروم کفشهایم را بپوشم. رفتم یک جفت دمپایی پوشیدم و آمدم کنارش نشستم. گفت: من می خواهم به پادگان بروم. گفتم: یک دوری همین جا بزن. دو سه تا از خیابانهای دکتر بهشتی را دور زدم و دیگر خداحافظی کردیم. وقتی رفت من همین طور چشم به ماشین دوخته بودم و نگاه می کردم ساعت 10 صبح بود رفت و ساعت یک بعدازظهر از پادگان زنگ زد که دایی دارم با هواپیما می روم مقداری آرام شدم