https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/259089

شناسه خبر: 259089
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۰:۱۳

پيش بيني شهادت

راوی حسین آزادی: آخرین مرحله ای که حسن می خواست به جبهه برود من به همراه ایشان درمقابل درب منزل ایستاده بودیم و با هیم صحبت می کردیم حسن گفت : من می خواهم به جبهه بروم واحتمال دارداین سری که می روم زنده برنگردم .به ایشان گفتم : این چه حرفی است شما می زنید .حسن گفت : نه این مرتبه رفتن من حتمی است وشاید هم دیگر برنگردم حسن رفت و حدوداً یک ماه تا یک ماه و نیم بود که از ایشان خبری نشد البته قبلاً که حسن به جبهه می رفت احتمال داشت که حدوداً 7-8 ماه در جبهه باشد اما هر بیست روز ویا نهایتاً یک ماه باحاج آقا تماس می گرفتند و خبر سالم بودنش را به ما می رساند اما این مرتبه که رفت ماهیچگونه اطلاعی درمورد ایشان نداشتیم فقط می دانستیم که ایشان درسایت 5و4 مستقر هستند .من زمانیکه دیدم حدوداً یک ماه و نیم از رفتن ایشان گذشت و هیچگونه خبری از ایشان نداریم با توجه به حرفهایی که خود ایشان قبل از رفتن به جبهه زده بودند به من الهام شده بود که رفتن این مرتبه ایشان مثل مراتب قبل نیست .من در آن زمان در دفتر مهندسی سپاه بودم که در همان زمانی که حسن درجبهه بود و خبری از ایشان نیامده بود توفیقی حاصل شد که برای اولین مرتبه به جبهه بروم بنابراین با یک ماشین پاترول به همراه 7-8 نفر از بچه های دفتر مهندسی به سمت تهران حرکت کردیم و پس از دو روز که درتهران بودیم به سمت اهواز به راه افتادیم من با این مسیر اصلاً آشنایی نداشتم اما برخی از برادران که همراه ما بودند چندمرتبه این مسیر تهران اهواز را رفته بودند وتا حدودی با مسیر آشنایی داشتند بنابراین زمانیکه از اندیمشک گذشتیم گفتند که اینجا سایت 4و5 است .چون که قبلاً حسن تماس گرفته و بود گفته بود که من در سایت 4و5 هستم من به بچه ها گفتم که اگر مشگلی نیست مدتی در اینجا توقف کنیم تا من از برادرم یک خبری بگیرم .یکی از بچه ها گفت : شما برادرت در کدام قسمت ودرکدام دسته هست گفتم : اخوی ما چندوقتی است که خبری به ما نداده و فقط گفته که من در سایت 4و5 هستم . بچه ها با این پیشنهاد من موافقت نکردند و گفتند : که بهتر است اول به اهواز برویم وازآنجا هماهنگ کنیم ودو مرتبه برگردیم که شما برادرت راپیدا کنی .مازمانی که به اهواز رسیدیم دیدم که از رادیو دعای کمیل پخش می کند بنابراین یک احساس خاصی به من دست داد و به گونه ای به من الهام شد که حسن شهیدشده است بنابراین روز بعد از اینکه وارد اهواز شدیم به بچه ها گفتم که بهتر است به سایت 4و5 برویم که شاید من هم موفق بشوم اخویمان را درآنجا ببینم . حدوداً حوالی صبح بود که به سایت 4و5 رسیدیم اما به محض اینکه وارد منطقه شدیم به ما گفتند که باید برویم و این پل خیبر را تکمیل کنیم چونکه نیروها حتماً می بایست جابه جا شوند. ما حدوداً 10-15 روزی را بر روی این پل آکاستیوی کار کردیم که یک روز یکی از بچه هایی که با ما همراه بود به من گفت : فلانی بیا تا با هم به اهواز برویم و موهایمان رااصلاح کنیم و حمامی برویم من قبول کردم وبه همراه این برادر به اهواز رفتیم و زمانیکه به آسایشگاهمان در اهواز رسیدیم دیدم که بچه ها در آسایشگاه شروع کردند به زمزمه کردن وبا همدیگر صحبت می کردند به طوریکه من متوجه نشوم چه چیزی می گویند تا اینکه بالاخره یکی از بچه ها آمد و گفت که مثل این که ظاهرا قرار است شما به مشهد بروی . من یک مقداری تعجب کردم و گفتم: من که تازه آمده ام و اگر قرار باشد کسی به عقب برگردد‏‏‏‏، برادران دیگر واجب ترند . من هم اولین مرتبه ای است که به جبهه آمده ام و نمی خواهم پس از 10-15 روزی که آمده ام به مشهد بازگردم. بچه ها گفتند : ظاهراً الان نیروها زیاد هستند و ما دراینجا به نیرو احتیاجی نداریم وعملیات هم تمام شده و به حرکت پشتیبانی هم نیاز نیست و گویا که در مشهد با شما کاری دارند بنابراین بهتر است که به مشهد بروی هر چه که این برادرها به من گفتند بیا و به مشهد برو من قبول نکردم و گفتم حد اقل بگذارید که همین یک ماهی را که قراربوده در اینجا باشیم را در اینجا بمانیم وبه دیگر برادران کمک کنیم. من ناگهان دیدم که دربین بچه ها زمزمه ها شروع شد و یکی از بچه ها به من گفت : خوب شما از برادرت چه خبر داری؟ به محض اینکه این برادر از احوال برادرم پرسید به گونه ای احساس کردم که حتماً خبری شده که اینها این چنین سوالاتی می کنند و با هم زمزمه میکنند واینگونه اصرار می کنند که من به مشهد برگردم و دور هم جمع شده اند می خواهند اینطوری چیزی را به من بگویند بنابراین گفتم : اگر چیزی شده به من بگویید مسئله ای نیست؟ در هر حال نشستم وبه من گفتند : مثل اینکه ظاهراً برادر شما مجروح شده بنابراین بهتر است که شما به مشهد برگردی . من یواش یواش متوجه شدم که حسن شهید شده اما برای اینکه مطمئن شوم اول با مشهد تماس گرفتم و دیدم که سرو صدای زیادی است و حدوداً چهار روز است که خبر شهادت حسن را به خانواده داده اند اما هنوز جنازه ای به مشهد نرسیده و نتوانسته اند پیکر این شهید را پیدا کنند وبه مشهد بفرستند چونکه منطقه ای که حسن در آنجابه شهادت رسیده منطقه ای بوده که دشمن پاتک سنگینی را انجام داده بود و بچه ها حتی به جنگ تن به تن پرداخته بودند که درنهایت نیروهای ما مجبورمی شوند که عقب نشینی کنند و موقعیت منطقه هم طوری بوده که حتماً می بایست با قایق به عقبه می رفتند و هر قایق هم حداکثر 10تا 12 نفر را بیشتر نمی توانست جابه جا کند بنابراین نمی توانستند شهدا را به عقبه بفرستند وجنازه حسن هم درهمانجا مانده بود . در هر حال زمانیکه من با مشهد تماس گرفتم به من گفتند : که سریع خودم را به مشهد برسانم چونکه قرار است که اگر جنازه ای بیاید سریعاً تشییع شود بنابراین من هم به راه آهن رفتم اما متاسفانه نتوانستم بلیط قطار تهیه کنم وبا هواپیما هم نشدکه بیایم بنابراین به وسیله اتوبوس خودم به مشهد رساندم اما زمانی که به مشهد رسیدم گفتند که هنوز جنازه ای به دست ما نرسیده است اما اخوی من رفته بود که شاید بتواند جنازه حسن را پیدا کند که آن هم درنهایت نتیجه ای نداد و تا به این لحظه پیکر ایشان برای ما نیامده است.