https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/261496
شناسه خبر: 261496
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۱۰:۴۳
مبارزه با ضد انقلاب و منافقين
راوی سیدمجید ایافت: در خیابان هفتم ضد منافقین یک خانه ای که متعلق به پیرزنی بود اجاره کرده بودند، بعداً پیرزن صاحبخانه متوجه می شود که تعدا جوانهایی که به خانه اش رفت و آمد می کنند، زیاد شده است! این پیرزن در یکی از شبها از پنجرة اتاق نگاه می کند و می بیند که آن جوانها دارند اسلحه تمیز می کنند! با ناحیة بسیج تماس می گیرد، اتفاقاً برادر عباس ولی نژاد گوشی تلفن را برمی دارد و پیرزن موضوع را به ایشان می گوید و اضافه می کند که ظاهر این جوانها طوری نیست که از نیروهای انقلابی باشند. برادر عباس ولی نژاد به پیرزن می گوید که سریع خانه را ترک کن و سعی کن که از افراد خانواده ات کسی در خانه نماند، چون اگر نیروهای بسیج و سپاه بیایند حتماً درگیری بین آنها و منافقین ایجاد می شود. برادر عباس ولی نژاد نیروهای بسیج را جمع کرد و رفتیم و آن منطقه را محاصره کردیم تا آنها موفق به فرار نشوند. منافقین از اینکه پیرزن سریع خانه را ترک کرده، متوجه شدند که محلشان لو رفته به همین خاطر یکی از آنها بالای پشت بام رفته و دیده بود که بله نیروهای حزب اللهی خانه را محاصره کرده اند! به یاد دارم اولین تیری که آن منافق شلیک کرد از بالای سر برادر عباس ولی نژاد رد شد! آن موقع بود که کاملاً نیروها از جمله چند نیروی شهربانی هم مستقر شدند و درگیری شروع شد. چون منطقه مسکونی بود نیروهای ما سعی می کردند که زیاد تیراندازی نکنند، ولی منافقین که در خانة تیمی مستقر بودند حتی نارنجک هم پرتاب می کردند و با این کارشان خسارت زیادی هم به خانه های اطراف وارد آوردند و در لحظات آخر درگیری آنها یک مقداری نارنجک تفنگی شلیک کردند که خوشبختانه یکی از آن نارنجکها در منزل خودشان منفجر شد. آن منافقی که بالای پشت بام بود بدجوری بچه ها را در تیررس داشت و می زد و حتی به یکی از بسیجی ها طوری شلیک کرد که از کنار لب بسیجی رد و گوش او کاملاً پاره شد و بسیجی مجروح شد و به زمین افتاد. یکی از بچه های سپاه به نام جواد بختیاری فکر می کنم، بود که می گفت: آقا، اینجا جایی نیست که بشود رفت بالا و آن منافق را زد! ولی برادر عباس ولی نژاد از درختی بالا رفت که خود را به پشت بام خانة مجاور برساند که آن منافق او را دید و به قدری به طرف عباس شلیک کرد که گفتیم الآن عباس درخت را ولش می کند و به پایین می آید! ولی برادر ولی نژاد به کار خود ادامه داد و به پشت بام ساختمان مجاور رسید! در همین حین بود که خودش را بالا کشید و من او را ندیدم. در حالی که آن منافق مشغول تیراندازی به سوی عباس بود یکی از بچه ها از پشت بام روبرو به سمت آن منافق شلیک کرد و موفق شد که آن منافق را بزند. پس از اینکه یکی دو تا نارنجک به خانة آنها انداختیم. بالأخره آتش آنها خاموش شد و درگیری تمام شد و اکثر منافقین ساکن در آن منزل به هلاکت رسیدند و دو تای آنها هم که زخمی شده بودند، دستگیر شدند. وقتی عباس پایین آمد یکی از بچه های اطلاعات که از دست عباس حالش گرفته شده بود به او گفت: بابا، این چه کاری بود که تو کردی؟! چرا بی محابا رفتی؟! نگفتی کشته بشوی؟! نباید این کار را می کردی. حجم آتش به قدری بود که به خانه های مجاور آسیب رساند ولی از طرفی همه از جمله عباس ولی نژاد، خوشحال بودیم که بالأخره توانستیم دیده بان آنها را بزنیم و این غائله را به پایان برسانیم.