https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/313695

شناسه خبر: 313695
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۶:۵۴

عشق به شهادت

کى از دوستان صمیمى رحمت ا... شوهرم که خیلى به یکدیگر علاقه داشتند به شهادت رسیده بود، به خانه زنگ زد گفت: آماده شوید مى‏آیم دنبالتان برویم بهشت زهرا براى دفن شهید اسحاق جهانگیرى ما هم آماده شدیم و رفتیم زمانیکه رسیدیم رحمت ا... گفت چون شهید جهانگیرى در بیمارستان به شهادت رسیده غسل مى‏خواهد و تا آن موقع بیا کمى راه برویم قدم زنان راه افتادیم در بین قبرها یکدفعه به یک نقطه که رسیدیم ایستاد و حالش عجیب منقلب شد و ناخودآگاه داخل قبر شد من داد زدم گفتم چه کار مى‏کنى دیدم بالا آمد از داخل قبر و گفت: این را براى من کنده‏اند قطعه 24 چقدر هم اندازه است من را همین جا دفن کنید در ضمن شوهرم خیلى قد بلند بود و هیکل درست و ورزشکار بود من خیلى گریه کردم و او مرا توصیه به صبر نمود. وقتى به خانه رفتیم مادر شوهرم با رحمت ا... دعوا کرد و ناراحتى کرد گفت مى‏خواهى این بیچاره را در غریبى زجر کش کنى گفت نه مادرم این واقعیت است مى‏خواستم بداند بعد از شهادتم ناراحتى نکند خودم این راه و حتى محل دفنم را انتخاب نمودم بعد از گذشت چند روز به کمیته و سپاه رفتم و با همکارانش صحبت کردم موقع اعزام با مخالفت مسئولین روبرو شد و از این رو استعفا داد و بصورت بسیجى همراه شهید چمران روانه جبهه شد و من براى وضع حمل اولین فرزندم )مریم( به کاشمر برگشتم و شوهرم به شهادت رسید و در موقع تدفین و تشییع شوهرم چون من تازه فارغ شده بودم به من اطلاع ندادند و خیلى هم نگران حالش بودم روز هفتم تمامى اقوام به کاشمر آمدند و مرا مطلع کردند و مادر شوهرم گفت یادت هست قطعه 24 گفتم بله گفت: رحمت ا... همان جا به خاک سپرده شد من هم شیرینى خریدم و بین همه آنها که جمع بودند توزیع نمودم و گفتم او خودش مرگ سرخ را انتخاب نمود.