https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/314444

شناسه خبر: 314444
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۷:۰۴

خبر شهادت

راوی بتول باقرپور: به خاطر دارم هنگامیکه فرزندم کمال در جبهه مجروح شده بود وترکش خورده بود او را به بیمارستان بردند هیجده روز در بیمترستامن شیراز بود ایشان به ما پیغام فرستاده ولی کسی به ما چیزی نگفت و اطلاع نداشتیم می گفتند اگر به مادرش خبر بدهید سکته میکند و از طرفی هم پسر دیگرم هم در جبهه بود تا اینکه یک روز برادرش ودامادشان امدند وما را مطلع سا ختند . بعدا با ماشین های نفت کش از درگز رفتیم که در بین را قوچان ماشینمان خراب شد زمستان هم بود وبرف میامد و ما از سرما میلرزیدیم بالاخره به همراه همسر ودخترم به شیراز رفتیم در بین راه میگفتم خدایا پسرم دست وپا نداشته باشد اما سایه اش روی سر زن وبچه اش باشد . وقتی به بیمارستان و بالالی سر کمال رسیدم ایشون دست مرا گفت وبه روی قلبش گذاشت وگفت : مامان از من راضی باش چون من درس نخوندم وزود زن گرفتم و شما همش میگفتی زیاد به جهه نرو ولی من به حرف نکردم از من راضی باش . امدم و پایش را بوسیدم وگفتم من رضیم دیدم گریه کرد وگفت نه مادر ناراحتی گفتم : نه پسرم من که در راه میامدم از خدا خواستم وگفتم : دست وپا نداشته باشی ولی نفست بیاد وبالای سر زن وبچه ات باشی حالا هم خدا رو شکر می کنم که دست وپایت هم سالم است . ولی از ترکش هایی که تو بدنش بود خبر نداشتم روزی دوبار لباس سبز میپوشیدم وبه دیدن کمال میرفتیم چشمهایش را می بستند میگفتم اقای دکتر چرا چشم هایش را میبندید میگفتند خانم ایشان میکروبی شده . دلم یاری نمیداد برای همین سه شبانه روز با دختر وعروسم به شاه چراغ میرفتیم ونذرکردم جمال شفا پیدا کنه ایینه ومع دان ببریم توی شاه چراغ . دلم گواهی نمنیداد که او شهید بشه بعد از سه روز که بیست مانده بود به عید دامادم گفت : مادر جان گفتم بله گقت شما دوست داریدجمال را برای مدارا به خارج بفرستیم گفتم ما که هیچی نداریم اگه این خانه را بفروشیم وتمام وسایلش را هم بفروشیم نمیتونیم جمال را به خارج بفرستیم . دامادم گفت خوب من این کار را درست میکنم شما دیگه برید بعد ما به مشهد اومدیم منزل مادر شوهر دخترم صبح روز بعد دیدم رادر شوهر و برادرش پیراهن مشکی پوشیدن گفتم لباس سفید بپوشید که میخواهیم به ملاقات برویم . پسر برادر شوهرم گفت زن عمو جمال را با ان وضع دیدی زبان نداش توچشمانش انطور بود. گفتم: نه خدا ضد انقلابی ها را نیست کند حیف نیست باید امثال کمال باشند که سپاه را راه ببرند واگر انها نباشند کار درست نمیشود که یک مرتبه پسر برادر شوهرم را گرفتم و گفتم بگو کمال شهید شده گفت که من گفتم کمال شهید شده . بعد به طرف قوچان را ه افتادیم من در را ه جیغ میکشیدم وقلبم میگرفت همین که به قوچان رسیدیم و به منزل فامیل رفتیم سریع منو گرفت ورو به بارگاه امام رضا کردن گفتم یا امام رضا میدونی که من جز این پنج شش تا بچه کسی رو ندارم نه پدر نه مادر نه خواهر و برادری دستم را از اول انداختم به گردن خودت قلبم را یک جوری به جابیاور که توی درگز بتونم جواب مردم را بدهم وضد انقلابی ها خوشحال نشوند که من غش کنم و انها خوشحال شوند و بعد نماز خواندم و به برادر شوهرم گفتم بروید اتوبوس بگیرید تا همرا ه انبولانس کمال برویم مثل شب دامادیش به فرمانده سپاه خبر داده بودند گفته بود اگه مادر شهید بیاید سپاه را اتش میزند دیدن نه وقتی انجا رسیدم روی کمال را باز کردم وبوسیدم وگفتم مادر جان خودت راهت را انتخاب کردی همنشین امام زمان شدی امیدوارم خداوند یک عمر نا قابل به ما بدهد تل بتوانیم همسر وبچه هات رو به یه جایی بروسونیم راضی هستم به رضای خدا .