https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/315223

شناسه خبر: 315223
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۷:۱۲

لحظه و نحوه شهادت

راوی عباسعلی پشوتن : به خاطر دارم صبح روز جمعه بود که ما قصد داشتیم برای تفریح به خارج از شهر به یکی از مناطق ییلاقی مشهد برویم. تقریبا ساعت 8 صبح بود که برادرم محسن پشوتن ب دوچرخه ای که داشت به خانه ما آمد و گفت داداش کجا می خواهید بروید گفتم هیچی مادر کارهایشان را انجام داده حالا می خواهیم برای تفریح به پارک یا خارج شهر برویم. ایشان گفتند پس خانم مرا هم همراه خود ببرید. گفتم پس شما کجا می روید؟ گفت من دارم می روم عملیات امروز کار دارم و ببینم برای فردا می خواهند چکار کنند. بعد ایشان خداحافظی کرد و به طرف محل کارش به راه افتاد. ما رفتیم پارک وکیل آباد و روبروی درب ورودی پارک نشسته بودیم که حوالی بعد از ظهر بود بچه های پسر عموی پدرم به پارک آمدند چون اینها در آن زمان در گشت شبانه حور داشتند متوجه شده بودند که محسن به شهادت رسیده و چون اخبار ساعت 12 اعلام کرده بودند تا احوالی از ما بپرسند ولی حرفی در مورد شهید شدن محسن به ما نگفتند.شب هنگام بود که ما به خانه برگشتیم و حوالی آخرهای شب درب حیاط به صدا درآمد و چون من در حیاط خوابیده بودم درب حیاط را باز کردم و دیدم عمویم است که با ماشین خودش آمده و سریع من را بیرون کشید و گفت بیا کارت دارم گفتم کجا می خواهید برویم آن زمان مرسوم بود که دوستان می آمدند و شبانه برای گشت به بیرون می رفتیم عمویم یک مرتبه گفت عباس از محسن چه خبر داری. گفتم خبری ندارم فقط صبح آمد و خانمش را به مادرم سپرد و رفت. گفتم چی شده عمو جان چرا اینقدر در مورد محسن سئوال می کنید. عمه ام گفت محسن زخمی شده. گفتم زخمی شده حالت گریه به من دست داد و بعد همراه عمویم به عملیات سپاه در خیابان گوهسنگی رفتیم وقتی داخل شدیم یکی از همرزمان ایشان جلو آمد و گفت نزدیکیهای ظهر بود که منافقین کوردل ترورش کردند. با شنیدن خبر شهادت برادرم یکمرتبه گریه ام گرفت و با خود گفتم خدایا چطوری این خبر را به پدر و مادر بدهم. ایشان تازه ازدواج کرده بود و 40 روز بیشتر از ازدواجش نگذشته بود من چکار کنم. خلاصه تا اذان و نماز صبح با دوستان بودیم و نماز صبح را بیرون خواندیم و بعد من را به خانه رساندند و از من خواستند که در خانه گریه نکنم و آرام باشم و تا نزدیکیهای ساعت 8 تا 9 صبح حرفی نزنم خودشان می آیند و خبر شهادت را به خانواده می دهند. من هم رعایت کردم و خوابیدم. صبح روز بعد که مادرم از خواب بیدار شده بود از من پرسید عباس چه خبر از محسن داری او را شب ندیدی گفتم نه مادر من جای دیگری بودم و محسن را ندیدم مادرم یک چیزهایی فهمید ولی به روی خودش نیاورد.ساعت 8 صبح شد که دوستان آمدند و درب حیاط را زدند و مرا خواستند. تا مرا خواستند من با حالت گریه ای که داشتم مادرم گفت چی شده و چرا گریه می کنی؟ دیگر طاقت نیاوردم و گفتم بله مادر محسن مجروح شده و در بیمارستان بستری است. گفت پس شما دیشب آنجا بودی گفتم بله گفت خوب بگو حالا چی شد. با حالت گریه من و پدرم, مادرم همه چیز را فهمید و سریع با ماشین به طرف بیمارستان حرکت کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم دوستانم خبر شهادت محسن را به آنها دادند و با دلداری و نصیحت کردن می خواستند مادرم را که گریه و زاری می کرد آرام کنند که بعدها مادرم کم کم آرام شد و گریه نکرد و پس از تحویل گرفتن جنازه برادرم ایشان را با شکوه خاصی تشییع و در جوار گلزار شهدای خواجه ربیع به خاک سپردیم. روحش شاد.