https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/327347
شناسه خبر: 327347
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۹:۵۱
خاطرات سياسي
راوی مجید اکبر زاده: در یک روز یادم هست که سربازان و افرادی که آن زمان با تانک و اینها وارد صحنه بودند مردم را می زدند ، اذیت می کردند ، همه می دانیم که چه اوضاع و احوالی بود خود شهید بزرگوار که همراه مردم بود وارد یک کوچه بن بستی شد . مردم نیز فکر نمی کردند که کوچه بن بست است . ایشان وارد شد و همه با هم وارد شدیم . بعد یک سرباز که توجیه نبود و مسائل را نمی دانست ، با تفنگ و قنداق تفنگ مردم را می زد و اذیت می کرد و از این کارش لذت می برد . دقیقا یادم هست که شهید رستمی تفنگ او را گرفت و وقتی سرباز تفنگش را از دست داد رنگش پرید و التماس می کرد که تفنگ را بدهید، که بالاخره من را اعدام خواهند کرد . شهید نصیحتش می کرد و می گفت: آخر تو نمی فهمی که چه می کنی چرا اینقدر نادانی ؟ گفت آخر به من دستور داده اند و من نیز باید این دستور را اجرا کنم ، بعد ایشان اشاره کرد که این کار تو کمک به ظلم است و کمک به ظالم و تو نیز در این ظلم شریک هستی ، او اصرار می کرد که تفنگ مرا بدهید ایشان هم خشاب ژ 3 را باز کرد و تفنگ را به او داد ، او باز اصرار می کرد اگر خشاب را ندهی مرا می کشند و از بین می برند ، اینجا دیگر شهید رستمی احتیاط کرد که اگر خشاب را به او می داد او شاید باز جهالت بدتر ازاین می کرد و لذا گفت : این خشاب را به منزل حضرت آیت ا... شیرازی می دهم و شما بروید و از آنجا بگیرید و این کار را هم کرد.