https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59233

شناسه خبر: 59233
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۱۷

خاطراتی از شهید آریا فر تأمین امنیت آریافر خود ...

خاطراتی از شهید آریا فر تأمین امنیت آریافر خود به استقبال مبارزه و خدمت می رفت. ۷ شبانه روز نبرد و مقاومت او و همرزمانش در سورکوه منجر به عملیات والفجر ۴ شد. او به راستی مجاهد نستوهی بود که خود را در کانون مبارزه قرار می داد. پس از عملیات فتح المبین شهر دهلران از عراقی ها باز پس گرفته شد. آریافر شجاعانه مسئولیت فرماندهی ژاندارمری در دهلران را پذیرفت. دهلران که تحت نفوذ فورسانها بود تقریباً خالی از سکنه شده بود. فورسانها از افراد خودفروخته ای محلی بودند که برای ایجاد وحشت و دلهره در محدوده مهران، دهلران کمین کرده و پس از آنکه افراد داخل کمین آنها می افتادند گوشهایشان را می بریدند و با تحویل آن به عراق جایزه دریافت می کردند. اریافر ابتدا به شناسایی منطقه پرداخت. ساعتهای متمادی از دهانه چنگوله تا چاههای «نفت بیات» را مورد بازدید قرا داد نقاط سرکوب را شناسایی و با سرگرد بصیری نقشه ایجاد پایگاهها را طراحی نمودند. چهار ماه تلاش شبانه روزی بهرام و همراهانش منجر به ایجاد چهارده پایگاه و کاهش نفوذ فورسانها شد. مردم دهلران کم کم به شهر بازگشتند و امنیت تا حد زیادی در آن منطقه برقرار شد. تجسم صفا سردار بهرام آریافر قصد عزیمت از آبادان به اهواز و ماهشهر را داشتند. لذا به فرودگاه رفتند تا از هواپیما استفاده کنند. مسئولین و فرماندهان با ارائه کارت شناسایی می توانستند خارج از نوبت سوار شوند اما روح بلند و تواضع بهرام به او اجازه نداد تا از این امتیاز استفاده کند . 65507خلبانی که از جلو صف می گذشت پیش آمد و پس از احوالپرسی از ایشان درخواست کرد که بدون نوبت سوار شوند، آریافر نپذیرفت و گفت:«من هم از همین مردم هستم وقتی در کنار آنها هستم احساس خوشحالی می کنم اگر چه با تحمل سختی باشد» خلبان تشکر کرد و رفت. صدای زمزمه جمعیت بلند شد مردم فرمانده شجاعی که متواضعانه در کنارشان قرار داشت را تحسین می کردند. بهرام در استفاده از بیت المال دقت نظر خاصی داشت و آن را حق عامه مردم می دانست . زمانی که مأموریت خویش مبنی بر فرماندهی را تحویل می داد و قصد عزیمت نزد خانواده اش را داشت راننده ستاد از ایشان تقاضا کرد که با ماشین ایشان را برساند . سرهنگ آریافر از وی تشکر کرده و گفت: پسرم امروز آخرین روز خدمت من در این ناحیه بود از این لحظه من مسئولیتی در اینجا ندارم که از ماشین استفاده شخصی نمایم و از راننده خداحافظی نمود. راننده به فکر فرو رفت تا شاید بتواند شخصیت آریافر را برای خویش بهتر ترسیم نماید. هدیه ای برای دو شهید اواخر سال ۱۳۴۹ بهرام و چند نفر از دوستان همفکرش در دانشکده با یکدیگر پیوند دوستی بستند. آنها محلی را به عنوان مسجد در مقابل آسایشگاه در نظر گرفته بودند تا در اوج ظلمت و فساد روزانه ای برای عبودیت خویش بازکنند، افسر ضد اطلاعات که از اجرای برنامه های مذهبی و یکدلی بچه ها ناراضی بود سعی بر جدایی آنها داشت. بهرام و دوستانش در تیم کشتی دانشکده ثبت نام کردند تا در برنامه ها و مسابقات ورزشی دانشکده نیز حضور داشته باشند. برگزاری مسابقه کشتی با جایزه نقدی یکی از ترفندهای مسئولین دانشکده برای ایجاد تفرقه بود آریافر و عبادی که از لحاظ فکری با یکدیگر متفاوت بودند برای مسابقه در مقابل هم قرار گرفتند. بر روی تشک کشتی بهرام حاضر شد خود را بر زمین زد تا حریفش از جایزه نقدی برخوردار شود. عبادی که مادر مریضش در بیمارستان انتظارش را می کشید دریافت که بهرام عملاً خود را بر زمین انداخته و شبانه برای دادن جایزه نقدی به او اقدام کرد، آریافر از پذیرفتن آن امتناع نمود و آن را هدیه ای از طرف خویش به عبادی برشمرد . همین امر موجب دوستی بین آن دو را فراهم نمود و توطئه افسران رده بالای دانشکده را خنثی کرد. علاقه آریافر به عبادی در روزهای پر التهاب سال ۵۸ بیشتر جلوه گر شد . عبادی (فرمانده پاسگاه جم) به دست اشرار به شهادت رسید. پس از شنیدن این خبر اشک از چشمان بهرام جاری شد اما حکم جدید فرماندهی پاسگاه جم او را مصمم تر ساخت که برای دستگیری قاتلین عبادی اقدام کند. هدیه آسمانی زمانیکه سرهنگ آریافر برای بازدید در منطقه سقز مستقر شده بود . در حین رانندگی دچار سانحه شده و یک بند انگشتش قطع گشت، مسئول امور ایثارگران ناحیه پس از مطلع شدن نزد آریافر آمد و از ایشان تقاضا نمود که مراتب را به بنیاد جانبازان اعلام کند. بهرام مانع شد آن بند انگشت را هدیه ای دانسته و گفت: «پدرجان آن بند انگشت هدیه ای به پیشگاه حق تعالی بود، بگذار آسمانی بماند.« کارمند قانع نشده و شخصاً مسئله را پیگیری نمود، موضوع را با رئیس بنیاد مطرح کرده و خواستار تشکیل پرونده شد. رئیس بنیاد لبخندی زد و به او پاسخ داد: «سرهنگ آریافر از سالهای ۶۰ – ۵۹ جانباز ۳۰ درصد است ولی تاکنون حتی یکبار هم مراجعه نکرده است» کارمند که مبهوت کلام او مانده بود در فکر فرو رفت و با خود گفت: «بگذار این هدیه آریافر هم آسمانی بماند». سرو قامت کویر هنگام عروج سردار بزرگ فرا رسید . بیستم تیرماه سال ۱۳۷۴ برای شناسایی مناطقی در کرمان سوار هلی کوپتر شدند. منطقه دربند که رسیدند. بادهای تند و سوزان همراه با شن و غبار پاسگاه را از دیدشان محو کرده بود . هلی کوپتر چرخ خورد و به زمین کوبیده شد و گرد و غبار زیادی به هوا برخاست. دقایقی بعد خلبان شهید شد و «آریا فر» و «رحمانی نژاد» و «سرهنگ زنده روح» که مجروح شده بود را داغدار خود نمود. باید حرکت می کردند و خود را به نزدیکترین آبادی می رساندند . سه مرد راسخ شجاعانه حرکت خود را خسته اما با امید آغاز کردند. روزها و شبها از پی هم می گذشتند، آنها شبانه حرکت کرده و روزها استراحت می کردند« سرهنگ زنده روح» هم با زمزمه با سقای دشت کربلا دو مرد مبارز را در ظلمت کویر تنها گذاشت. آتش عطش هر لحظه در وجودشان شعله ورتر می شد. پس از اقامه نماز صبح در مکانی که محل دید گروههای تفحص باشد قرار گرفتند. حوالی ظهر دسته ای از هواپیماهای تجسس در آسمان پدیدار شدند دست تکان دادند و فریاد زدند سودی نداشت گروههای تجسس متوجه گمشدگان نشدند، رحمانی نژاد به تیمسار پیشنهاد داد که لباس فرم خویش را در بیاورد تا از تشنگی اش کاسته شود اما او قبول نکرد و گفت : دوست دارم وقتی شهید شدم و دشمن بالای سر من آمد از ابهت جنازه ام وحشت کند ترس از سپاه اسلام در دلش بیفتد. از بزرگی شنیده ام که شهدا در محشر با لباس رزمشان محشور می شوند، او لباس خدمتش را مهر تأئیدی بر خدمت عاشقانه اش می دانست. دلاوران تشنه که تشنگی را خسته کرده بودند، با امید پیش می رفتند. صبح روز دوم مرداد دیگر توان رفتن نداشتند، پس از ۱۲ روز سرگردانی تحمل سه روز تشنگی دلاوران را از پا در آورده بود. بهرام مهمترین و آخرین سفارشاتش را برای خانواده نوشت «رحمانی نژاد» را خواب شیرینی ربود خوابی که روح بلندش را به آسمان پرواز داد. زمزمه های محور گنگ به گوش خیال بهرام می رسید. عطش روحش را پرواز داده بود. به برکت نام سالار شهیدان به سوی قبله برخاست تمام توانش را به کار گرفت دستمال گردنش را مرتب نمود و دست راستش را به موازات لبه کلاه بالا آورد. امیری در دست بی کرانه کویر به احترام قرآن و پرچم ایران ایستاد و دلاورانه به میهمانی عرش رفت هرگز کسی بر خاک افتادن آن امیر بزرگ را بر خاک تفدیده کویر ندید و هفتاد و دو روز بعد جستجو گران پیکر پاک او و دو تن از همراهانش را به بها آباد منتقل کردند.