https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59480
شناسه خبر: 59480
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۲۱
شهادت
رمضانعلی امانی سه چهار سال از جنگ گذشته بود که تصمیم گرفت برود خدمت سربازی . مخالفت کردم و گفتم: - پسرم ... تو زن داری ، نرو - باباجون من نرم ، پسر همسایه نره ، اون یکی بمونه تو خونه ... پس کی باید از کشورمون دفاع کنه ؟ نتوانستم جلوی او را بگیرم . چند ماه بعد با یک آمبولانس برگشت . ترکش به سرش خورده بود . با بدنی که طرف چپ اش فلج بود داشت نگاهم می کرد . حتی حرف هم نمی توانست بزند *** در زدند . فکر کردم رمضانعلی است . با خودم گفتم : « اما اون که کلید داره » . در را که باز کردم دیدم پیرمرد ژنده پوشی ایستاده مقابلم : - تشنمه ... میشه یک لیوان آب به من بدید رفتم آب بیاوردم که همزمان همسرم از راه رسید : - این کیه ؟ - یک فقیریِ ... آب می خواد - ناهار داریم ؟ - آره بدون معطلی رفت دمِ در و او را دعوت کرد برای ناهار . پیرمرد گفت : - نه من با این لباس های کثیف خوب نیست بیام خدمت شما رمضانعلی دست او را گرفت و با اصرار کشاند داخل خانه . توی ایوان سفره انداختم و آن دو با هم غذا خوردند *** موقع برداشت محصول بود . همه با هم کار می کردیم . عده ای خوشه های درو شده را بسته بسته آوردند کنار «خرمن کوب» . ما هم از طلوع آفتاب شروع کردیم به جدا کردن دانه های گندم . عصر که شد دستمزد کارگرها را داد . وقتی همه رفتند چند گونی گندم را جدا کرد و گذاشت کنار . زکات سالش بود . کارش که تمام شد روی یک سنگ نشست . هنوز نفس نفس می زد که گفت : - آدم باید نون حلال به بچه هاش بده که خوب بشن *** یازده ماه از خدمت سربازی اش گذشته بود که او را روی برانکارد برایم آوردند . دست و پای چپ اش کاملا فلج شده بود . حرف هم نمی توانست بزند . دکترها دو تا از ترکش های داخل سرش را بیرون آوردند ولی یکی از آنها مهمان همیشگی جمجمه اش بود . پزشک جراح گفت : - این رو نمی تونیم دست بزنیم . هر لحظه این ترکش حرکت کنه ایشون شهید میشه ! با همان حال رمضان علی را برداشتم بردم خانه . خودم از او مراقبت کردم . خیلی همدیگر را دوست داشتیم . مقداری که گذشت زبانش باز شد ولی همچنان روی تخت خوابیده بود . ماهی یک بار با آمبولانس به مشهد می رفتیم برای تداوم برنامه های درمانی اش . یک بار که مثل همیشه به حرم امام رضا (ع) رفته بودیم بعد از زیارت آمدم سراغش . با تعجب دیدم که خودش را خیس کرده . زدم توی سر خودم : - ای وای من که لباس اضافی براش نیاوردم ! هول شده بودم . باید سریع تر می رفتیم درمانگاه . یک دفعه متوجه بالش او شدم که مقداری برآمده تر از همیشه بود . یک دست پیراهن و شلوار آنجا گذاشته شده بود . از خادم آن قسمت حرم موضوع را سوال کردم اما او گفت: - ما اینجا پیراهن و شلوار نداریم - کسی را ندیدید وارد اتاق رمضانعلی بشه ؟ - نه ! همان لباس را تنش کردم و رفتیم درمانگاه . بعد از این ماجرا همسرم از جا بلند شد و در حد چند قدم توانست گام بردارد . امام رضا (ع) به او عنایت کرده بود انگار ... *** از روزی که پزشک جراح گفته بود هر وقت ترکش داخل سر رمضانعلی حرکت کند شهید می شود بیست و سه سال گذشته بود . بعد از این همه مدت باز به تهران رفتیم . همان دکتر عکس های رادیولوژی و ام . آر . آی را دید و با تعجب گفت : - مگه شوهرت هنوز زنده است ؟! ... - چطور مگه ؟ - من فکر می کردم خیلی زنده بمونه ... سه سال ! اما همسرم زنده بود . در تمام آن بیست و سه سال سردردهای عجیب اش را تحمل کرده بود ولی لب به شکایت باز نکرد . فقط از این که به همرزمان شهیدش نپیوسته بود ناراحت بود . عاشقانه همدیگر را دوست داشتیم . خودم تر و خشکش کرده بودم و با عنایت امام رضا (ع) سایه اش بالای سرم بود ...