https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59486

شناسه خبر: 59486
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۲۱

شهادت

راوی همسرشهید:علی عظیمی دوست داشت همراه رفقایش به جبهه برود ولی پدرش اجازه نداد . فکر و ذکرش شده بود اعزام . تا این که یک روز عصر دیدم خبری از علی آقا نیست . شب شد اما باز هم به خانه برنگشت . فردای آن روز همسرم موضوع را از بسیج قم پیگیری کرد. علی رفته بود جبهه ؛ با امضای جعلی والدین ! *** مثل همیشه محروم ترین روستاها را برای تبلیغ انتخاب کرده بود . وقتی برگشت خوشحال و سرحال بود ولی حرفی از حقوق و دستمزد نزد . پرسیدم : - چقدر حق الزحمه گرفتی ؟ از جواب دادن طفره رفت . راستی راستی دست خالی برگشته بود . مقداری که گذشت دوباره سوالم را مطرح کردم . سرش را پایین انداخت و گفت : - وضعیت مالی مردم اونجا خوب نبود . دیدم اونا مستحق ترند ... *** شیمیایی بود . وقتی می رفتیم گلزار شهدا به عکس رفقای شهیدش اشاره می کرد و می گفت : - اینا بی معرفت بودن، واسه من جا نگه نداشتن ! واقعا از این که شهید نشده بود می سوخت . سال ها پیش موقع مجروحیت در عالم خواب حضرت ابوالفضل (ع) را دیده بود . حرف عجیب اش را همیشه تکرار می کرد : - بلند شو ... پدر و مادرت من رو ضامن کردن که تو سالم بمونی ! *** پسر بچه ام در بیمارستان بستری بود و نیاز به خون داشت . مسوول بخش گفت : - یک نفر که کارت اهداء خون داره باید بیاد تا کارتون راه بیفته اصلا از این حرف ها سر در نمی آوردم . همین قدر فهمیدم که گروه خونی اش کمیاب است و بانک خون بیمارستان جوابگوی این همه بیمار نیست . همسرم با شماره یکی از دوستانش تماس گرفت . دقایقی بعد آقایی به نام عظیمی آمد و کارت خونش را آورد . بعد هم آستین هایش را بالا زد برای اهدای خون بیشتر ... *** - ما اینجا آخوند نمی خوایم ! این سومین روستایی بود که در این چند روز رفته بودیم و چنین جوابی شنیده بودیم . دوباره با علی آقا و یک نوزاد کوچک برگشتیم اداره تبلیغات مرکز استان . من خسته شده بودم ولی او برای خدمت به دین و اعتقادات مردم سر از پا نمی شناخت . روز بعد اعزام شدیم به روستایی جدید و در همان جا ماندیم *** ماه مبارک رمضان برای تبلیغ با هم رفتیم به یک منطقه روستایی . علی آقا فقط امام جماعت روستا نبود . با مردم می جوشید .برای بزرگترها پدر معنوی بود و در همان حال با بچه ها بچگی می کرد . کم کم اهالی آنجا با او صمیمی شدند به طوری که اسرار زندگیشان را مطرح کردند . بین همین صحبتت ها پسر مجرد مشتاق ازدواج را شناخت ، خانواده دختر را هم زیر نظر گرفت . هنوز ماه رمضان تمام نشده موضوع را مطرح کرد . بعد هم با همکاری خیرین محلی جهیزیه دختر را تامین کرد . چیزی نگذشت که شنیدم آن دو تشکیل خانواده داده اند ... *** روز تولدم داشت نزدیک می شد . برای این که خرج روی دست همسرم نگذارم خودم پیش قدم شدم : - علی آقا می دنم دوست داری برام جشن تولد بگیری ولی تو این شرایط اقتصادی من راضی به زحمتت نیستم چند روز بعد اقوام و فامیل های نزدیک تماس گرفتند و گفتند : - مهمون نمی خواید؟ من هم با خوشحالی از آنها استقبال کردم. وقتی یکی یکی آمدند و تولدم را تبریک گفتند غافلگیر شدم . تازه فهمیدم همسرم همه را دعوت کرده و مقدمات یک مهمانی خانوادگی را ترتیب داده است .