https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59518
شناسه خبر: 59518
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۲۲
مردخدا
مقراستقرارما در پایگاه هوایی مهر شهر بود؛ درهواناجا مرسوم است که روزهای چهارشنبه زیارت عاشورا به همراه صبحانه می باشد. در آن روز هم بچه هایی که در خط پرواز بودند؛ با همدیگر به نمازخانه پایگاه رفته و در مراسم زیارت عاشورا شرکت کردیم. پس از اتمام مراسم صبحانه می دادند؛ من به همراه دیگر بچه ها (آقایان سراغی و شهید بنی النجار) صبحانه خود را برداشته و به اتاق خط پرواز آمدیم؛ تا در آنجا صبحانه بخوریم. صبحانه حلیم بود. با همدیگر در آن اتاق کوچک ولی باصفا سه نفری صبحانه را خوردیم. هر چه به آن شهید تعارف می کردم که حلیم بیشتر که در ظرفی که آوردیم بخورد تعارف می کرد. یادم می آید در آن زمان پدر خانم آقای بنی النجار فوت کرده بود و ایشان عزا دار بودند. برای همین ما سعی می کردیم مراقب حال ایشان باشیم و با ایشان زیاد شوخی نکنیم. پس از صرف صبحانه لیستی به دست من رسیده بود که محل های افرادی که می بایست، به ماموریت اعزام می شدند مشخص بود. چون من رییس خط پرواز بالگرد بودم این لیست به دست من رسیده بود. در این زمان رو به شهید بنی النجار کردم و گفتم: «مرتضی داری میری زاهدان.» برگشت به من گفت : «آره. من ماموریت زیاد رفتم و ماموریت زاهدان، ماموریت بدی نیست و من از ماموريت زاهدان خوشم مي آيد.» حدودا ساعت 11 همان روز اكثر بچه هاي پروازي در اتاق خط پرواز جمع بوديم. این شهيد بزرگوار برگشت و به جمع گفت: «كه در اين زماني كه همه در كنار هم جمع هستيم و همه كه لباس پرواز كه به تن داريم يك عكس بگيريم و داشته باشيم شايد يك نفر از بين ما شهيد شد، بنابراین اين عكسها خاطره مي شود.» پس از آن شهيد بني النجار براي آماده شدن به ماموريت به مرخصي رفت و چند روز بعد نيز به ماموريت زاهدان اعزام شد. چند روز بعد، ستوان شاهملكي به من زنگ مي زند و گفت: «كه از آقاي بني النجار خبر داري؟ هلی کوپتر زاهدان سانحه داده و می گویند که همه بچه های کرو شهید شدند. آیا بنی النجار هم شهید شده است؟» در همین زمان سریع به موبایل بنی النجار زنگ زدم، سروان خزایی گوشی را برداشت. به او گفتم: «که بنی النجار كجاست. با او كار دارم.» سروان خزايي گفت: «رفته تا جايي و بر مي گرده.» به آقاي خزايي گفتم: «كه يه چيزايي شنيدم خواستم ببينم راسته يا نه.» كه ايشان گفتند:« بله همه بچه ها شهيد شدند.»