https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59537

شناسه خبر: 59537
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۲۳

مرد خدا

شهید مهرداد بیگلری از بچگی تو دار و کم حرف بود ولی از زیر کارهای سخت شانه خالی نمی کرد . پانزده سال بیشتر نداشت که پدرش از دنیا رفت . خیلی با باباش رفیق بود . هر چقدر من و عموهایش با او صحبت کردیم حریف اش نشدیم . درس و مدرسه را گذاشت کنار و رفت کنار دست برادرش در کار ام . دی . اف و نجاری . *** با همان سن و سال کم عاقلانه و با وقار رفتار می کرد . ساکن مشهد بودیم و زیر سایه امام هشتم . دوستان خوبی در مسجد و هیات پیدا کرده بود و با هم به حرم آقا امام رضا (ع) می رفتند . خیلی خانواده دوست بود . وقتی سالروز تولد خواهر برادرهایش فرا می رسید سعی می کرد حتما یک جوری آنها را خوشحال کند . یا کادو می خرید و یا یک شاخه گل رُز ، بعد هم با مهربانی آن را تقدیم می کرد به برادر یا خواهرش . *** مهرداد خیلی هوای مرا داشت . از این که در سراوان خدمت می کرد نگران بودم . به همین دلیل هر وقت می آمد مشهد و قصد برگشتن به محل خدمت سربازی اش را داشت به من نمی گفت که چند روز می ماند و کی قرار است برود . زمانی متوجه می شدم که بلیت اش را خریده بود و داشت ساکش را می بست . بار آخر که در آستانه رفتن بود او را بوسیدم و گفتم : « به خدا می سپارمت مادر . برو ان شاالله عاقبت بخیر بشی» .چیزی نگذشت که خبر شهادت اش را برایم آوردند . انگار این دعای مادرانه مستجاب شده بود