https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59572

شناسه خبر: 59572
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۲۳

پلیس

به نقل از پدر شهید:آرزوی کودکی ناصر از کودکی خیلی علاقه داشت که پلیس شود. هروقت در مدرسه از او می¬پرسیدند که در آینده می¬خواهید چه¬کاره شوید؛ احترام نظامی می¬کرد و باقاطعیت می¬گفت: «پلیس». بعداز اتمام دوره سربازی¬اش، برای ثبت¬نام در نیروی انتظامی اقدام کرد. اما چون سرشانه¬اش سوختگی داشت، او را رد کردند. وقتیکه اعتراض زد، گفتند که به تهران مراجعه کند. همراه با او به درمانگاه نیروی انتظامی تهران رفتیم. ما را به یک متخصص پوست ارجاع دادند. وقتی¬که ناصر داشت داخل مطب می¬شد خیلی مضطرب و نگران بود¬؛ چراکه همه¬چیز به رای و نظر این دکتر بسته بود. وقتی که ناصر داخل اتاق دکتر شد، همه¬ گذشته ناصر از پیش چشمانم گذشت. یادم افتاد که پوست و گوشت این پسر با اهل بیت عجین شده است؛ از وقتی¬که درست و حسابی روی پاهای خود توانست بایستد، برای رفتن به هیئت، در ماه محرم، سرازپا نمی¬شناخت؛ پیراهن مشکی¬¬ای که مادرش آن را دوخته بود به تن می¬کرد، سربند یاحسین¬اش را به سر می¬بست و درمیان خیل جمعیت، با آن دستهای ظریفش زنجیر می¬زد. وقتی هم که پشت لبش سبز شده بود، از اذان مغرب تا آخرشب با دوستانش از این هیئت به آن هیئت می¬رفت و عزاداری می¬کرد. به خود اباعبدالله حسین (ع) توسل کردم و ازخودش پذیرش ناصر را خواستم. وقتی که ناصر از اتاق دکتر بیرون آمد، چشمانش پراز اشک شده بود. فهمیدم به آرزوی بچه¬گی¬اش رسیده است.