https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59603

شناسه خبر: 59603
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۲۴

عبادت

راوی برادرشهید:بعد از مدت ها تحمل دود و سر و صدای تهران تصمیم گرفتیم حال و هوایی عوض کنیم . بار و بندیل مان را بستیم و در اولین فرصتی که یکی دو روز تعطیلی پشت سر هم داشت رفتیم شمال . هادی هم همراهمان بود . سر سبزی و آب و هوای با طراوت آنجا روحیه همه اعضای خانواده را بهتر کرده بود . سر ظهر داشتیم از کنار یک مسجد رد می شدیم که هادی گفت : - داداش اینجا بزن کنار ، اذون شده ... همه پیاده شدیم و رفتیم برای نماز اول وقت . غروب نزدیک ساحل بودیم که دوباره همین اتفاق افتاد . فردا ظهرش هم سه باره ! ... من که حرص ام گرفته بود به این کارش اعتراض کردم اما هادی جوان با دیانتی بود و به خاطر خوش آمد و یا ناراحتی دیگران اعتقاداتش را کنار نمی گذاشت . نماز و روزه اش را قبل از سن تکلیف هم مثل یک مرد کامل به جا می آورد . گاهی وقت ها که نیمه شب سر سجاده می دیدمش با تعجب از او سوال می کردم : «چی کار می کنی ؟» .هادی به شوخی می گفت : « از بیکاری حوصله ام سررفته، دارم نماز شب می خونم » *** سربازی اش افتاد پدافند هوایی تهران . فرمانده او آقای تقوی بود که یک جورهایی با بنده رفاقت داشت . آقای تقوی که دوست داشت برای برادرم کاری انجام بدهد گفت : - به هادی بگو بیاد اتاق من کارش دارم هادی رفت اتاق فرمانده و آقای تقوی هم با توجه به تجربه ای که داشت متوجه سلامت نفس و دست پاکی او شد به همین دلیل برادرم را گذاشت مسؤول دفتر خودش . هادی در همان شروع کار چهل حدیث از امامان معصوم (ع) را انتخاب کرد و بعد از چاپ بر روی کاغذ آچهار به شکل زیبایی نصب کرد به دیوار اتاق دفتر فرماندهی . آقای تقوی از این فضا سازی فرهنگی خیلی خوشش آمده بود و چند جا از برادرم تعریف کرد با این وجود یک روز هادی آمد پیش من و گفت : - اینجا با پارتی درست شده، من روزی بخوام به همرزم خودم توضیح بدم چیزی ندارم بگم. می خوام برم سرخه حصار تو منطقه عملیاتی ! همین کار را هم کرد . کتبا تقاضا داد و بعد از موافقت مسؤولین به صورت داوطلبانه رفت منطقه سرخه حصار در قسمت پدافندی ... *** اعتقاد عجیبی به حق الناس داشت . همیشه در حالی که موتورش را در دست گرفته بود بی سر و صدا وارد خانه می شد . منزل ما در کوچه بن بستی قرار داشت . هادی سر کوچه موتور را خاموش می کرد که صدای آن مزاحم همسایه ها نشود . مخصوصا بعد از ظهرها که از سر کار برمی گشت . این اواخر که موتور کلانتری در اختیارش بود باز هم با موتور خودش به محل کار می رفت ... *** رتبه بالاتر در کلانتری هشتم با « هادی جوان دلاور » همکار بودم . او بعد از استخدام شدن و طی مراحل آموزشی ناجا درسش را ادامه داد و در رشته علوم قضایی مشغول به تحصیل شد به همین دلیل بین هم درجه ها بیشتر مورد توجه بود . یک بار که با هم رفته بودیم گشت ، در یکی از خیابان های تهران به یک خودرو پژو مشکوک شدیم . برای بررسی بیشتر به او دستور توقف دادیم اما راننده گاز ماشین را گرفت و فرار کرد . ترافیک تهران جای جولان دادن نبود . یکی دو تقاطع جلوتر دستگیرش کردیم . چه خبر بود ؟! انباری متحرک پر از مواد مخدر ! فوری به راننده پژو دستبند زدیم . قاچاقچی که دید تعداد ما کم است و هنوز مواد مخدر جاسازی شده را از داخل ماشین خارج نکرده ایم به هادی سی میلیون تومان پیشنهاد رشوه داد . هادی رشوه اش را رد کرد ولی این کار او را در صورت جلسه تنظیم شده نوشت . هادی از سال 86 تا آن روز تشویقات و لوح تقدیر های زیادی داشت که به خاطر انجام ماموریت های مختلف و سخت به دست آورده بود . هنوز نوشتن صورتجلسه تمام نشده بود که یکی از دوستان گفت : «بیا پیشنهاد رشوه رو رقم بالاتری بنویس که رتبه بهتری بگیری » . هادی نگاهی به او انداخت و جواب داد : « اینجا رتبه گرفتم ... اون دنیا چی ... ؟ » *** دستگیر کردن یک مجرم به این راحتی ها نبود . یک بار یکی از اراذل تهران موقع دستگیری با هادی درگیر شد و کارشان به مبارزه تن به تن کشید . هادی حد و اندازه کارش را بلد بود و فقط می خواست او را دستگیر کند اما آن نامرد به قصد کُشت می زد . با همه این حرف ها هادی حریفش را شکست داد ولی زمانی که خواست او را کاملا تسلیم کند جوانک اوباش مثل سگ پای مامور پلیس را گاز گرفت به طوری که جای گازگرفتگی عفونت کرد ! مدتی بعد در یک تعقیب و گریز دیگر هادی زمین خورد و استخوان همان جایی که آن جوانک گاز گرفته بود ، شکست . با چنین سابقه ای به همراه هادی رفتیم برای دستگیر کردن یک « گنده لات » . گرفتن اش مصیبتی شد برایمان . وقتی بچه ها گیرش آوردند خواستند او را بزنند اما هادی مانع شد و جلوی همکاران را گرفت : « کار ما اجرای حکم نیست ... » توی جلسه دادگاه ، موقع رسیدگی به اتهامات و شنیدن دفاعیات متهم ، مجرم حرف جالبی زد . برگشت به سمت نیروهای ناجا و با اشاره دست هادی را نشان داد : « آقای قاضی من با ماموران نیروی انتظامی درگیر شدم و کتک کاری کردیم اما وقتی دستگیر شدم این جوان اجازه نداد رفقایش تلافی کنند ... » *** بنرِ اهالی محل ... بیست و هشتم اسفند 92 چهارشنبه آخر سال بود . برای در امان ماندن زائرها از ترقه بازی ، سر شب همه را بیرون کردم و در امامزاده را بستم . حدود ساعت 7 زنگ زدم به هادی : - داداش می تونی بیای امام زاده ؟ راستش می خواستم یک جوری او را از معرکه دور کنم . تشکری کرد و گفت که ماموریت است و نمی تواند بیاید . ده شب که رفتم خانه تلفن ام زنگ خورد . هادی بود: - سلام ببخشید ... آقای دلاور ؟ - سلام ... بفرمایید - من یکی از همکارهای هادی هستم ...براش اتفاقی افتاده . می شه تشریف بیارید بیمارستان لقمان ؟ - چه اتفاقی ؟ ... چی شده ؟ - چیز مهمی نیست ... دفعه قبل که پایش شکسته بود خودش زنگ زد و از من خواست که پدر و مادر را نگران نکنم اما این بار یک نفر دیگر داشت با گوشی او زنگ می زد : - گوشی رو بدید به خودش لطفا - دکترا اجازه نمی دن ... نگران نباشین فقط زودتر تشریف بیارین سریع یک موتور گرفتم و خودم را رساندم . محوطه اورژانس مملو از همکارهای هادی بود . چند تا چند تا پراکنده شده بودند و طوری که من صدایشان را نفهمم پچ پچ می کردند . تخت های مختلف را نگاه کردم ولی خبری از برادرم نبود . فقط می خواستم زودتر او را ببینم و کم کم فضای اورژانس را به هم ریختم . وقتی دیدند نمی توانند جلویم را بگیرند من را بردند طرف تختی که چندین دکتر اطراف آن ایستاده بودند . سرش به قدری خون آلود و له شده بود که نشناختمش . فرمانده برادرم گفت : - یک نامردی با نارنجک زد به کلاه ایمنی هادی ... دیگر حال خودم را نفهمیدم . به هوش که آمدم دکتر اطلاعات بیشتری ارائه داد : - جمجمه اش ترک برداشته ... برای عمل باید صبر کنیم تا صبح اما درصد موفقیت خیلی کم است چطور می توانستم این خبر را به پدر و مادرم بدهم ؟ سریع گوشی برادرم را از دسترس خارج کردم چرا که می دانستم مادر اول صبح به او زنگ می زند و علت نیامدنش را می پرسد . عمل موفقیت آمیز بود اما هادی رفته بود به کُما و درصد هوشیاری اش از ده سه بود ! او را تحت مراقبت های ویژه قرار دادند و ملاقات ممنوع . می گفتند عید نوروز شده و همسر هادی که فقط دو ماه از عقدش گذشته بود به جای دید و بازدید و تفریح و شادباش دم به دقیقه سراغ هادی را می گرفت و گریه می کرد . به پدر و مادر گفتم که چشم هادی بر اثر ترکش ترقه ها آسیب دیده و رعایت مسایل بهداشتی را بهانه کردم و نگذاشتم فرزندشان را ببینند اما تا چند روز ؟ مادر مثل مرغ سرکنده بال بال می زد و آرام و قرار نداشت . یک روز صبح پدر را برداشتم و راه افتادیم به سمت بیمارستان . در بین راه از مصائب اهل بیت (ع) برایش گفتم و صبر آن بزرگواران . می خواستم کم کم آماده اش کنم که یک دفعه شوکه نشود . وقتی هادی را دید زانو شل کرد و فروریخت . برای اولین بار به من گفت : بیا بریم بیرون سیگار بکشیم ! روزها و شب ها پشت سر هم می گذشتند و کار ما شده بود دعا و توسل و نذر و نیاز . شب شهادت حضرت ام البنین (س) که خانواده شهدا در امامزاده جمع بودند میکروفون را به دست گرفتم و عاجزانه برای سلامتی برادرم دعا کردم و مردم آمین گفتند . اعلام کرده بودم که هر کس خبر خوشی از برادرم بدهد با هزینه شخصی ام او را به کربلا می فرستم . روز بعد مسؤول بخش بیمارستان تماس گرفت و با خوشحالی گفت : « فکر کنم من کربلایی شدم» . هادی به هوش آمده بود و می توانست با چشم چپ اش ببیند . ضریب هوشی اش به ده رسیده بود ولی قدرت تکلم نداشت . برای اینکه امتحانش کنم به او گفتم : «دخمر را صدا کنم بیاد ؟» . منظورم دختر خودم «ماهرخ» بود که عمو هادی همیشه او را دخمر صدا می زد . با اشاره چشم گفت بله . اشک شوق در چشمانم جمع شد و یکبار دیگر شادی و روحیه به خانواده ما برگشت ولی این شادی زیاد دوام نیاورد. روز سوم دوباره به کما رفت و سطح هوشیاری اش سه شد . دکتر ها گفتند که دیگر فایده ای ندارد . بر اثر شدت جراحت طرف راست جمجمه اش از بین رفته بود . در نهایت بعد از دو ماه بیهوشی و تحمل درد و رنج جانبازی شهید شد . چهار شنبه سوری بعد اهالی «سی متری جی» بنری روی دیوار محله نصب کردند که روی آن نوشته شده بود : « ما به احترام شهید راه امنیت ستوان دوم هادی جوان دلاور از برگزاری چهارشنبه سوری پرخطر اجتناب خواهیم کرد.»