https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59647

شناسه خبر: 59647
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۲۶

مردخدا

(راوی برادر شهید) :از دانشکده افسری یک راست به استان کرمان منتقل شد . محل خدمت اش بم بود . همان سال توی درگیری با اشرار تیر خورد . همرزمانش که فکر کرده بودند شهید شده ، به تعقیب و گریز اشرار ادامه دادند . وقتی به هوش آمد خودش را تک و تنها در وسط بیابان دید . شرایط به گونه ای بود که نه اشرار و نه دوستانش نمی توانستند به آن منطقه نزدیک شوند . مقداری ماسه روی زخم اش ریخت و آن را با چفیه بست . خونریزی که بند آمد اسلحه گرینف را در دست گرفت و خودش را از یک تپه شنی بالا کشید . لوله اسلحه داغ بود و دست را می سوزاند ولی چاره ای نداشت . به هر زحمت بود خود را از دید تیر اشرار بیرون کشید . رفقایش در دوربین او را دیدند و با دور زدن تپه نجاتش دادند . *** خیلی جاها رئیس و فرمانده بود ولی مردمی بود، اگر کسی اشتباه می کرد جوانب کار را می سنجید. صدها پرونده ای که باید به دادگاه می رسید را در همان کلانتری ، سازشی، حل و فصل می کرد و اجازه نمی داد اختلافات بیخ پیدا کنند . برای جوان هایی که سر و کارشان به کلانتری می افتاد خیلی دل می سوزاند و تا آنجایی که می توانست راهنمایی شان می کرد . یکی از جوانان فامیل گرفتار اعتیاد شده بود . شکرالله خودش برای ترک اعتیاد او آستین بالا زد . جوان هم که مردانگی او را دید همت کرد و توانست مواد را بگذارد کنار . مدتی که گذشت همان جوان شغل مناسبی به دست آورد و بعد هم ازدواج کرد . *** من و برادرم ،شکرالله ، نشسته بودیم توی گاوداری مان و داشتیم صحبت می کردیم. برادر کوچکترمان ، محمد ، هم بود . موضوع بحث حساب و کتاب ماشینی بود که خریده بودیم .آن وقت ها شکرالله فرمانده نیروی انتظامی بخش قائمیه بود . اتفاقا فروشنده ماشین هم اهل همان منطقه بود . با خودم فکر کردم که از جایگاه برادرم استفاده کنم و حق ام را از فروشنده بگیرم . می دانستم که با توجه به پست و مسؤولیتی که دارد از عهده این کار برمی آید . با خوشحالی گفتم : «شما که فرمانده آنجا هستی این کار را برامون انجام بده» . ناگهان از جایش بلند شد و غیظ کرد . در حالی که صدایش را بالا برده بود با عصبانیت گفت : « تو چی فکر کردی ؟ مگه من خیانتکارم ؟» . از هیبت و تُن صدایش زبانم بند آمده بود اما او همچنان مرا سرزنش می کرد : «من به این سازمان متعهد ام ... من قسم خورده ام » . دیگر نتوانستم ادامه بدهم و بناچار آنجا را ترک کردم . وقتی تنها شدم دیدم حق با اوست و شیطان خیلی به ما انسان ها نزدیک است ... *** شکرالله بدن قدرتمندی داشت اما کارش هم زیاد بود و خسته کننده . بعد از ظهر ها که از قائمیه به کازرون می آمد به قدری خسته بود که گاهی اوقات به جای خانه ، اول به منزل مادر می رفت و در آنجا استراحت کوتاهی می کرد بعد به خانه خودش می رفت . خانه مادر خلوت بود و در آن وقت روز آرامش بیشتری داشت. یک عصر تابستانی که از خواب بلند شد مادر برایش چای و بیسکوییت آورد و کنارش نشست . شکرالله توی فکر بود . استکان چای را نوشید و تشکر کرد . بعد با یک حالتی که مادر تا آن روز ندیده بود گفت : « تنها آرزویی که از خدا دارم یک مرگ باعزت است . آن هم در همین روزهای جوانی !» . مادر خودش اهل معرفت بود و قدیم ها که ایام جنگ بود می گفت : «دوست دارم یکی از پسرهام بره جبهه و شهید بشه » . ولی دیگر زمان جنگ نبود . با تعجب گفت : « الله اکبر مادر جان ... پس ما و زن و بچه ات چی کار کنیم ؟» . بعد از سکوت کوتاهی گفت : «شما ها مشکلی ندارین ...» . انگار از این دنیا دل کنده بود . چهار روز بعد از این حرف ها تیر خورد و شهید شد ! (راوی همسر شهید) دختر اولم که به دنیا آمد سرِ اسمش به توافق نرسیدیم . من اسم «ریحانه» را دوست داشتم اما شکرالله می گفت «یاسمن» بهتر است . آدمی نبود که هر جور شده حرف خودش را به کرسی بنشاند . پیشنهاد داد قرعه کشی کنیم ، من هم قبول کردم . اسم ها را روی دو قطعه کاغذ کوچک نوشت و تا کرد ، بعد هم از مادرم خواست که یکی را بردارد . اتفاقا «یاسمن» از قرعه بیرون آمد و همین نام را روی دخترمان گذاشتیم . پنج سال بعد که خداوند فرزند دیگری به ما داد شکرالله گفت : «برای دختر اولمون اسمی که دوست داشتی نشد . اسم این یکی رو شما انتخاب کن» . من هم «محدثه» را پیشنهاد دادم که لقب حضرت فاطمه (س) بود و او با خوشحالی پذیرفت *** بزرگ بود اما آدم کوچک مزاجی بود . از میان خواهرها و برادر هایش به آن یکی که از نظر مالی ضعیف تر بود بهای بیشتری می داد . هیچ وقت به خاطر پست و مسؤولیتی که داشت خودش را نمی گرفت . حتی با بچه ها هم بچگی می کرد . توی جشن تولد دخترم او را بغل کرد و بعد انداختش بالا و دوباره گرفت اش . بچه های فامیل که شادی دخترم را دیدند صف کشیدند و گفتند : «عمو ما رو هم بنداز بالا !» . شکرالله با گشاده رویی قبول کرد . یکی یکی بچه ها را پرت می کرد توی هوا و دوباره می گرفتشان . بچه ها که حسابی ذوق زده شده بودند می رفتند تهِ صف و می گفتند : «دوباره ، دوباره ...» *** وقتی توی خانه مرا به اسم صدا می زد یک خانم هم پشت اش می آورد . خیلی احترامم را داشت . یک بار که برای خرید فرش کف آشپزخانه رفته بودیم بازار ، بچه ها یک گلیم فرش کودکانه دیدند و از پدرشان خواستند آن را بخرد برای اتاقشان . شکرالله گفت : «صبر کنین با مادرتون مشورت کنم ببینم نظرش چیه » . می خواست به بچه ها یاد بدهد که برای من احترام خاصی قائل باشند . پولمان فقط به اندازه خرید یک گلیم فرش بود . من هم که رفتار بزرگ منشانه او را دیدم خوشحالی بچه ها را بر نیاز خودمان ترجیح دادم و همان گلیم فرش کودکانه را برایشان گرفتیم . (به روایت همسر شهید) برای ،یاسمن ، جشن تکلیف گرفته بودیم که همه بدانند بزرگ شده و دیگر دستی به او نزنند .دخترم لباس سفید زیبایش را پوشیده بود . یک شنل هم دوخته بودم برای روی لباسش . یاسمن آمد دست پدرش را گرفت و برای گرفتن عکس یادگاری کشاند داخل قسمت خانم ها . البته از قبل اطلاع داده بود اما همانطور که داشت با پدرش می آمد یک لحظه شنل از سرش افتاد . دوربین ها آماده بودند که هر صحنه شاد و جالبی را شکار کنند . شکرالله سریع گفت : «بابا ، بکن سرت تو دیگه به سن تکلیف رسیدی» *** اکثر اوقات صبح ها که می رفت محل کار تا جایی که در دیدم بود نگاهش میکردم، وقتی که ماشینش را نمی دیدم می آمدم داخل خانه و در را می بستم. معمولا موقع ناهار تماس میگرفتم می پرسیدم کی می آید ولی آن روز زنگش نزدم. تقریبا ساعت 3 بود که دیدم یاسمن به گوشی ام پیام داده : « بابا به تو می اندیشم. »پیامش را برای شکرالله فرستادم و در پرانتز نوشتم« یاسمن »یعنی این پیام را دخترمان فرستاده. پیام ارسال شد ولی جوابی نداد. معلوم بود که سرش خیلی شلوغ است چون شکرالله به این نکته های ظریف خیلی دقت داشت . یک بار که دراز کشیده بود وسط سالن به ریحانه گفت : «دخترم بیا سرت رو بذار روی بازوی بابا» . چند لحظه نگذشته بود که دختر دیگرم را هم صدا زد : «یاسمن جون تو هم بیا بابا» . حواسش بود که نکند دختر دیگرم احساس کمبود محبت کند . *** بعد از هفده ماه فرماندهی یگان ویژه کازرون مسؤولیت پرخطر فرماندهی بخش قائمیه را قبول کرده بود . هم حجم کارش بیشتر شده بود و هم رفت و آمد شصت کیلومتری هر روز بر این مشغله و تلاش افزوده بود . نزدیک غروب داشت از محل کارش به کازرون برمی گشت که گوشی اش زنگ خورد : «یک ماشین جنس قاچاق داره میاد به سمت قائمیه » . وجدانش قبول نکرد کار را به دیگری حواله بدهد . دور زد و برگشت . سر میدان اصلی قائمیه با قاچاقچیان درگیر شد . تیری که به ران پایش اصابت کرده بود رگ حیاتش را قطع کرد . ابتدا او را به بیمارستان کازرون بردند و بعد هم به شیراز ولی خونریزی شدید هر انسانی را از پا در می آورد . حتی شکرالله فولادی را که بدن ورزیده و ورزشکاری داشت .