https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59829
شناسه خبر: 59829
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۱
مردخدا
سروان امیر اتحاد، از هم دوره ایهای شهید علی امام دادی که از دوران کودکی تا دانشگاه با وی بوده است در گفتگویی با اشاره به رفتار و کردار شهید امام دادی اظهار کرد: بدون اغراق علی در میان دوستان ما خاص بود و شوق شهادت در رفتار و عمل او براحتی قابل مشاهده بود. اتحاد در ادامه با اشاره خاطراتی از این شهید تصریح کرد: علی قبل از کنکور و در دوران دانشگاه در آموزشگاهی فعالیت میکرد. او به مدیر آن آموزشگاه که از دوستان وی بود تاکید کرد که بعد از شهادت او، اسمش را بر روی آموزشگاه بگذارند و مدیر نیز این قول را به او داد. وی همچنین با اشاره به آخرین دیدار خود با شهید تصریح کرد: در 7 فروردین ماه امسال بود که همراه او در عروسی یکی از دوستان بودیم که هنگام برگشت تاکید کرد میخواهد مدت بیشتری را با دوستانش باشد. او قصد داشت در آخرین دیدار مسیر بیشتری را با دوستان طی کند. این همرزم شهید ادامه داد: علی آدم شاد و خنده رویی بود و با هیچ کس مشکل، قهر و یا دعوایی نداشت. همین امر سبب شده بود تا شهید در دل خیلیها جا پیدا کند. وی با اشاره به خاطره ای که یکی از نزدیکان شهید برای وی نقل کرده بود، ادامه داد: شهید علی امام دادی در اسفند ماه که در باخرز حضور داشت هنگام حضور بر سر مزار 2 شهید روستای خود، به یکی از دوستانش که در آن محل حضور داشت گفته بود اگر من شهید شدم حتماً باید در همین مکان و در جوار این دو شهید دفن شوم. اتحاد در پایان با اشاره به خاطره دیگری از شهید امام دادی گفت: بنده شنیدم زمانی که در شهرستان یادواره ای جهت بزرگداشت مقام شهدا برگزار میشد، شهید امام دادی با نزدیک شدن به یکی از افرادی که مشغول تدارک این مراسم بود، از وی پرسید شما چه کاری را انجام میدهید؟ وی در پاسخ گفته بود در حال آمادگی برای نصب بنر شهدا هستند، سپس شهید از داخل جیب خود عکسی خود را از جیب بیرون آورد و گفت: به زودی باید عکس من را هم باید در کنار عکس این شهدا نصب کنید. خداوند پنج دختر و سه پسر به من داده بود و علی آخرین فرزندم بود . همگی برایم عزیز بودند ولی قدیمی ها می دانند که بچه آخر یک شیرینی خاصی دارد . از بچگی خیلی تو دل برو بود . مشغول تحصیل در دانشگاه غیر انتفاعی مشهد بود که خبر رسید در دانشکده پلیس تهران قبول شده . عجیب به نیروی انتظامی علاقه داشت و حاضر شد برای ورود به ناجا، خسارت دانشگاه غیر انتفاعی را بپردازد. آدم روشنی شده بود و گاهی اوقات که رفتارهای اشتباه اطرافیان را می دید به آن ها تذکر می داد ، هرچند بزرگتر از خودش بودند . البته احترام بزرگان را رعایت می کرد و جوری حرف نمی زد که باعث رنجش خاطر آن ها شود . اصلا این جوان بزرگتر از سن و سالش نشان می داد . چهار سال در دانشگاه انتظامی درس خواند و برای شروع خدمت رفت سیستان و بلوچستان . این اواخرکه برای آبیاری زمین زعفران دست تنها شده بودم خودش می آمد کمکم . یک بار که هوا خیلی سوز داشت هر چه اصرار کردم نیاید حریفش نشدم ، چون چکمه نداشت و می ترسیدم سرما بخورد . کارمان که تمام شد سریع ماشین را روشن کردم و او را به خانه رساندم . بس که دوستش داشتم . *** سال ۱۳۸۹ علی امام دادی که به عنوان یک دانش آموز در آزمون های گزینه دو شرکت کرده بود ، وارد آموزشگاه ما شد. اولین بار توی آموزشگاه دیدمش . جوانی متدین و ساده که مثل یک برادر بی آلایش و خوش اخلاق بود . بعد از اعلام نتایج کنکور علی در دانشگاه افسری پذیرفته شد و به تهران رفت . برنامه ما این بود که ارتباط آموزشگاه را با جوانان موفق حفظ کنیم . همان سال، اسامی دانش آموزان آموزشگاه مان که در دانشگاههای دولتی قبول شده بودند را روی بنری نوشتیم و به دیوار نصب کردیم . اسم علی امام دادی آخرین اسم بود و یک جایی گوشه دیوار قرار گرفته بود . او هر وقت به آموزشگاه می آمد می گفت : - چرا اسم منو جایی زدین که معلوم نیست ؟ یک روز هم با صراحت حرف عجیبی زد : - اگر من شهید شدم اسم آموزشگاهتون رو بنام من کنین وبنویسین : «به آموزشگاه شهید علی امام دادی خوش آمدید» آن روز حرفش را جدی نگرفتم تا این که قرار شد برای آموزشگاه یک تابلو درست کنیم . ساخت تابلو را به برادر علی سفارش دادیم و روی آن نوشتیم : آموزشگاه مهرگستران علی و برادرش برای نصب تابلو آمده بودند که باز گفت : - خانم نجفی شما که قراره بزودی تابلوی آموزشگاه رو بنام من درست کنین پس چرا الان یه تابلوی دیگه درست کردین و من بازهم به حرفش خندیدم و آن را جدی نگرفتم ... *** زنگ زد به من و گفت : - قاسم آقا یک نفر میاد پیش شما . بنده خدا ازم پول خواسته اما الآن نمی تونم به دستش برسونم . بی زحمت 250هزار تومن بهش بدید بعد هم شماره کارتم را گرفت و 250 تومان به حسابم واریز کرد . تاکید داشت که پیگیر ماجرا نشوم و اگر هم آن شخص قرض اش را برنگرداند به روی او نیاورم . به قول خودش : «پول رو داد یا نداد کاری ندارم» چون می دانست آن آقا دستش تنگ است . قبلا هم از این کارها کرده بود . زمانی که تهران بود یکی از دوستانش زنگ زد و از او چهارصد هزار تومان قرض خواست . معلوم بود که در شرایط بدی قرار گرفته . علی در آن وقت پول نداشت اما گفت : «یک کاریش می کنم» . گوشی را که گذاشت شروع کرد به پدر و خواهر و فامیل رو انداختن . هر طور بود پول را جور کرد و مشکل دوستش حل شد ... *** هر وقت می خواست برود سر کار می گفت : «بابا من دارم میرم . کاری نداری» من هم ساده و صمیمی می گفتم : «نه بابا جان برو به سلامت» ولی دفعه آخر انگار به دلم الهام شده بود که دیگر نمی بینم اش . هفتم فروردین ما ه بود و موقع رفتن علی به محل ماموریت اش «نگور». عادت داشتم نماز صبح ام را اول وقت بخوانم اما آن روز خواب ماندم . موقع اذان صبح برای نماز بیدارم کرد . به برادر زاده ام گفتم : - آقا رضا علی داره میره سرکار . تا یک جایی برسونش بعد هم با پسرم خداحافظی کردم و قامت بستم . وقتی داشتم تعقیبات می خواندم دیدم لباس پوشدیده و دارد می رود . دوباره بلند شدم و رفتم داخل حیاط و دوباره با علی خداحافظی کردم . از در خانه که خارج شد باز دلم نیامد و برای بار سوم رفتم با او خداحافظی کردم ! اصلا یک جوری شده بودم . طوری که علی گفت : بابا من دیگه رفتم . شما بفرما تو خونه . ماشین آنها حدود دویست متر از خانه دور شده بود و من همین طور با نگاهم بدرقه اش می کردم . علی هم برایم دست تکان می داد ... *** نوروز 94 خدا قسمت کرد و قرار شد به مکه مکرمه و زیارت خانه خدا مشرف بشوم . تعطیلات نوروز برای خداحافظی با اقوام و طلب حلالیت آمدم شهرستان . وقتی به منزل عمه ام رسیدم فهمیدم علی سه روز قبل از آمدن من مرخصی اش تمام شده و برگشته سیستان.داشتم از حال و احوال علی می پرسیدم که عمه سریع گوشی اش را برداشت و به او زنگ زد : - پسر داییت اومده . داره میره مکه . میخواد باهات خداحافظی کنه هنوز حرف اش تمام نشده بود که یک دفعه ارتباط قطع شد .تا دوباره شماره علی را گرفتیم کمی طول کشید. بین این زمان عمه از من پرسید : - نمیشه علی برای رفت و برگشت هاش از چابهار به مشهد بلیط هواپیما بگیره؟ چون من توی فرودگاه خدمت میکردم عمه این سوال را پرسیده بود . با اطمینان گفتم : - چرا که نه... اصلا علی هر وقت خواست خودم براش بلیط می گیرم. خودم میرم دنبالش ... وقتی دوباره تماس برقرار شد با علی سلام و احوالپرسی کردم و پرسیدم : - کم پیدایی علی آقا ؟...کجا خدمت میکنی؟ آهسته گفت : - من هنگ مرزی« نگور » ام ولی حواست باشه مادرم نفهمه... چون عمه فکر میکرد پسرش توی چابهار خدمت میکند و نمیدانست که مرز هم میرود .مقداری با او صحبت کردم و بعد با زبان گلایه گفتم : - مرد مؤمن تو پسرداییت تو فرودگاه خدمت میکنه بعد تو این همه راه با اتوبوس میای مرخصی و برمیگردی ، چرا بهم زنگ نمیزنی برات بلیط هواپیما بگیرم ؟... با حجب و حیا جواب داد : - راستش نمیخواستم مزاحمت بشم - این حرفا چیه... مزاحمت کدومه بعد ادامه دادم : - من ۱۸فروردین ان شالله میرم مکه ، بیست و نُهم برمیگردم مشهد... توکی میای مرخصی که این دفعه خودم برات بلیط بگیرم؟ - سوم یا چهارم اردیبهشت... - حتما تاریخ دقیق بهم بگو ، خودم میام دنبالت... علی مقداری تأمل کرد و گفت: - ان شالله اگه بودیم و برگشتی بود حتما تماس میگیرم *** فصل بهار بود و دشت و صحرای اطراف روستایمان دل انگیزتر از همیشه . بعد از مدتها علی آمده بود مرخصی و با تعدادی از دوستان قدیمی دور هم جمع شده بودیم . یکی از رفقا پیشنهاد داد : - بچه ها هوا خیلی خوبه . بیاید امروز بریم گشت و گذار اما علی نظر دیگری داشت : - دوست دارم برم گلزار شهدا توی روستایمان خانه شهید داریم . آنجا پاتوق اهل معرفت است . با هم رفتیم زیارت قبور شهدا . حال معنوی خوشی داشتیم که علی گفت : - بچه ها اگه من شهید شدم اینجا دفنم کنید یکی از رفقا با خنده زد روی شانه اش : - بابا تو که با این هیکلت اینجا جا نمی شی علی سکوت معناداری کرد و زیر لب گفت : - جا میشم حدود بیست روز از این حرفش گذشته بود که پیکر سوخته و آب شده اش را آوردند روستا . تروریست ها توی مرز «نگور» برایشان کمین گذاشته بودند و بعد از شهید کردن هشت مامور مرزبانی همه را با بنزین سوزانده بودند . «عباس آقا» که همسایه خانواده «امامدادی» بود با همان دست های معیوب اش برای علی قبری کنده بود که ما رفتیم و به خانواده «امامدادی» گفتیم : - علی وصیت کرده اینجا دفن بشه ! داداش شهید هم رفت سراغ عباس آقا و از او خواست که قبر جدیدی بکند . همسر عباس آقا که نگران وضعیت سلامتی شوهرش بود وضعیت جسمی او را توضیح داد . خیلی دکتر رفته بودند اما افاقه نکرده بود . عباس که همان قبر اول را هم به زحمت کنده بود به احترام خانواده شهید دوباره دست به کار شد . پیکر مطهر وکوچک شده علی را دفن کردیم و برگشتیم . چند روز بعد که داداش شهید رفته بود مزد او را بدهد عباس زار زار گریه کرد : - من مُزدم رو از علی آقا گرفتم ... دستم دیگه درد نمی کنه و می تونم کار کنم ! علی امام دادی علی کوچولو خیلی شر و شوخ و دوست داشتنی بود . وقتی رفت کلاس اول ابتدایی هیچ علاقه ای به درس و تحصیل نشان نداد . یک روز که مشق اش را ننوشته بود تنبیه عجیبی شد . معلم که خواسته بود او را سر عقل بیاورد ساندویچ و خوراکی هایش را از او گرفت و تا ظهر توی یک کلاس زندانی اش کرد ! وقتی آمد خانه دیدم حسابی به غرورش برخورده . بقیه خواهرهایم مدرسه شبانه روزی بودند و فقط من مونس اش بودم . به او گفتم : - نگران نباش . خودم باهات درس ها رو کار می کنم یک مقدار اخم هایش باز شد و نشست پشت کتاب . روزهای بعد هم رفتارش کلا تغییر کرد . با این که بچه بود اما اراده عجیبی داشت . به قدری محکم به درس و مشق اش چسبید که شاگرد اول مدرسه شد ! *** بیست و یکم اسفند که خواستم به اردوی راهیان نور بروم علی خانه نبود . از مرخصی که آمده بود یک راست رفته بود مشهد برای درمان چشم هایش . من از این موضوع اطلاعی نداشتم . عجله ای با اعضای خانواده خداحافظی کردم و خودم را به کاروان رساندم . عصر همان روز زنگم زد : - خیلی نامردی که بدون خداحافظی رفتی ! - ببخش علی جون . بس که سیستان موبایلت خط نمی ده ... فردایش رسیدیم اروند کنار . حال و هوای معنوی خاصی داشت . توی یک غرفه پلاک حکاکی می کردند . تلفنی با خواهرم در باره فضای معنوی و غرفه محصولات فرهنگی صحبت کردم . علی که صحبت های ما را شنیده بود ده دقیقه بعد تماس گرفت : - حمیده، من اونجا رفتم ولی نشد برای خودم پلاک شهادت بگیرم . حالا که رفتی بی زحمت یه پلاک برام بگیر از شنیدن این حرف ته دلم خالی شد . احساس کردم اگر بگیرم اتفاق ناگواری می افتد . با تردید گفتم : - حالا ببینم چی میشه ! - خسیس بازی در نیار دیگه . اگه پول نداری شماره کارت بفرس تا برات ارسال کنم خندیدم و گفتم : - نه داداشی . پول هست ... - خُب پس . اطلاعاتم رو دقیق بنویس . حتی گروه خون ... باز نگران شدم : - حالا چه کاریه ؟ ... یه پلاک ساده است دیگه - نه دقیق بنویس اول فروردین بود که برگشتم خانه . به محض اینکه علی را دیدم گفت : - امانتی من کجاست؟ پلاکش را که گرفت آورد بالا و چشمانش از خوشحالی برق عجیبی زد .همزمان آبجی ها برایم چشم غره رفتند و یکی شان به اعتراض گفت : - نمی تونستی به یه بهونه ای پلاک رو نیاری ؟ حق با آنها بود . علی همیشه آرزوی شهادت داشت و این اواخر خیلی بیشتر از آن یاد می کرد .با شرمندگی گفتم : - به خدا مجبور شدم *** برای تعطیلات از تهران آمده بودیم « باخرز ». دخترم کلاس چهارم ابتدایی بود و خیلی دایی علی اش را دوست داشت . علی هم از هیچ محبتی نسبت به او دریغ نمی کرد . وقتی دید قد کشیده و دارد برای خودش خانم می شود اول به او شخصیت داد و از ابهت اش تعریف کرد . بعد هم گفت : - دایی جون ، وقتی ما با دوستامون می ریم بیرون ، اون دختری که چادر سرشه یه دید دیگه بهش داریم تا اون دخترمانتویی و شُل حجاب مستقیم نگفت که تو باید حتما چادر بپوشی بلکه از ابهت خاص دخترهای چادری و با شخصیت تعریف و تمجید کرد ... *** علی صدای خوشی داشت و مداحی ها و دعاهایی را که از حفظ بود بلند بلند می خواند . از شنیدن صدایش کیف می کردم مخصوصا وقتی دعای عهد را می خواند ، اما گاهی اوقات شعرهایی زمزمه میکرد که نگرانش می شدم : - می دونم با نگاه تو روسفید میشم ایشالله آخرش یه روز شهید میشم وقتی این بیت را خواند به او گفتم : - مگه شهادت الکیه که نصیب هر کسی بشه لبخند معنا داری زد و دوباره مصراع دوم بیت را تکرار کرد : - ایشالله آخرش یه روز شهید میشم *** علی خیلی دوست داشت برای مادرمان یک انگشتر عقیق بخرد . به دو تا از آبجی ها که باخرز بودند گفته بود : - شما که رفتین بازار زنگم بزنین که منم نظر بدم قرار گذاشتند تلفنی با هم هماهنگ کنند ولی روزی که خواهرهایم رفتند طلافروشی هرچقدر تماس گرفتند گوشی علی زنگ می خورد اما جواب نمی داد . علت اش هم این بود که برادرم در آن لحظات شهید شده بود . آخر شب آبجی ها خسته و ناراحت آمدند خانه . یکی شان با گلایه به مادر گفت : - ما هر چی زنگ زدیم علی جواب نداد مادر با تعجب نگاهش کرد : - چرا ، علی جواب تلفن من رو داد. بابا و عموت هم شاهدند پدر و عمو هم این مکالمه را تایید کردند در حالی که دوستان برادرم بعد ها گفتند که در آن زمان گوشی شهید خیلی زنگ خورد و ما جرأت نکردیم جواب بدهیم . آن شب هیچ کداممان اخبار تلویزیون را نگاه نکردیم . روز بعد خبر شهادت برادرم را فهمیدیم و مادرم صبح میلاد حضرت زهرا (س) کادوی روز مادر را دریافت کرد . آن عقیق گران بها ، پیکر مطهر و نیم سوخته علی بود !