https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59898

شناسه خبر: 59898
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۳

پسر

راوی همسرشهید:با این که از هر دو پا جانباز بود ولی اگر مادرش نیاز به کمک داشت یا می خواست به دکتر برود اولین نفری بود که حاظر می شد . آن قدر این کارش تکرار شد که یک بار مادر بزرگ ام به او گفت : - سید محمد ، من واقعا از تو انتظاری ندارم *** پدرم دوست داشت دور هم باشیم . به همین دلیل همگی در یک ساختمان چهار طبقه زندگی می کردیم . طبقه اول پدر و مادرم بودند . طبقه دوم خواهرم . طبقه سوم من و طبقه چهارم هم یکی از برادرانم . وقتی دورش شلوغ می شد سکان جلسه را در دست می گرفت و بنای شوخی و خنده را می گذاشت . برایم جالب بود که در صحبت ها وطنزهایش هیچ وقت غیبت نمی کرد . *** اهل مادیات و بریز و بپاش نبود ولی تنگ نظری هم نداشت . درِ منزل اش همیشه به روی مهمانان باز بود . معتقد بود رزق و روزی را خدا می دهد . در مسایل اقتصادی خانواده ضرب المثل جالبی داشت : « به مو رسیده ولی پاره نشده ! » *** یک آقایی آمده بود منزلمان و از وضعیت معیشتی گلایه می کرد . بعد هم مفصل در مورد مشکلی که داشت با پدر صحبت کرد . آخر حرف اش این بود که پدرم از امتیاز جانبازی اش استفاده کند و برای او کاری را انجام بدهد . بابا نه فقط از وضعیت خودش و سختی های جانبازی گلایه ای نکرد بلکه گفت : - من با کس دیگه ای معامله کرده ام . بلیط ام را هر جایی خرج نمی کنم ! *** مجروحیت اش فقط از ناحیه پاها نبود . دست چپ نداشت . فک اش هم مصنوعی بود . دلش می خواست یک بار هم که شده روی پاهایش بایستد اما نشد . برای درمان او را به آلمان اعزام کردند . دکترها تصمیم گرفتند پایش را قطع کنند . بابا اجازه نداد و گفت : - اگه قراره پام قطع بشه می خوام تو مملکت خودم قطع بشه نه اینجا ! برگشت ایران . پا را از بالای زانو قطع کردند به همین دلیل هیچ وقت نتوانست از پای مصنوعی استفاده کند *** برای هواخوری و قدم زدن با هم رفتیم بیرون . توی خیابان های اطراف ویلچرش را هل دادم و حسابی از خانه دور شدیم . حالا که چشم مادرم را دور می دید هوس خوردن خوراکی های معمولی را کرد . رژیم غذایی مخصوصی داشت . بیشتر از همه مادرم نسبت به رعایت وضعیت مزاجی و رژیم غذایی اش حساس بود . رفتم در مغازه و یک مقدار هله هوله برایش خریدم . مثل نوجوانانی که شیطنت می کنند ریز خندید و خوراکی ها را خورد . حس کردم من و بابا فقط پدر و فرزند نیستیم ، رفیق ایم با هم . *** بعد از شهادت پدر، برای انحصار وراثت اقدام کردم ولی هیچ چیزی به نام اش نبود که بخواهم در فرم مخصوص وارد کنم . خودش همه کارها را طوری انجام داده بود که نیازی به دوندگی ما نباشد . خیلی زود حقوق اش به حساب مادر واریز شد . هر چه داشت را به شریک زندگی اش و یار و یاور 35 سال دوران جانبازی اش بخشیده بود *** بعد از چند ساعت از اتاق عمل بیرون آمد . چشمانش باز بود . بخشی از مغزش جراحی را کرده بودند . خانم پرستار خودش را نزدیک کرد و از پدرم پرسید: - حاج آقا درد ندارید ؟ - نه ... خوبم شکر خدا ! پرستار نگاه معنا داری به او کرد و از ما جدا شد . به نظرم رسید بغض کرده . دنبالش راه افتادم : - ببخشید حال بابا چطوره ؟ - من می دونم داره چه دردی رو تحمل می کنه ولی به روی خودش نمیاره . چه صبری دارند این ها ! *** ظهر بود . تازه از سر کار برگشته بودم . مثل همیشه اول سری به بابا زدم . دو زانو کنارش نشستم و دست مجروح اش را در دست گرفتم . حرفی نمی زد ولی احساس کردم دلتنگ است . مقداری که گذشت گفت : - برو به خانمت بگو غذا رو بیاره پایین با هم بخوریم *** شب بود . من و خواهرم بالای بسترش بودیم . در طول سی و پنج سال جانبازی ، نزدیک به چهل و نه بار عمل جراحی روی بدن اش انجام شده بود . مثل این که جسم اش هم از اراده او خسته شده بود . یک بار از اونشنیده بودم که گلایه کند اما حالا داشت حرف های جدیدی می زد . به من نگاه کرد و گفت : - بذارید برم ! یه سفره ای پهنه ، همه هستند ، نمی بینید ؟ ... همه اونجا نشسته اند . منتظر من اند انگار پرده ها از جلو چشم اش کنار رفته بود . سحر همان شب شهید شد !