https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59903

شناسه خبر: 59903
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۳

روزی حلال

راوی مادرشهید:نوجوان بود . بعضی از هم سن و سال هایش اوقات فراغتشان را در خیابان و پارک می گذراندند ولی مصطفی با رفقایش به شاه عبدالعظیم و امامزاده صالح می رفت . پسر دیگرم هم مثل مصطفی بود . یکی از همسایه ها پرسید : - چطور بچه هات رو اینجوری تربیت کردی ؟ اون هم در چنین محیطی؟ من هم اصل قضیه را برایش گفتم : - به خاطر نون حلالیه که باباشون میاره سر سفره *** عادت های خوبی داشت . یکی از عادت هایش این بود که هر وقت می خواست از خانه خارج شود اول وضو می گرفت و بعد می رفت بیرون *** با هم رفته بودیم مشهد . گاهی اوقات افراد فقیر جلوی راهمان سبز می شدند و کمک می خواستند . من وقتی می خواستم کمک کنم سر تا پای شخص مقابل ام را ورانداز می کردم ولی مصطفی بدون اینکه به چهره نیازمند نگاه کند کمک اش می کرد . این نکته برایم جالب بود چرا که نمی خواست شرم و خجالت را در چهره چنین افرادی ببیند *** بچه توداری بود اما می دانستم که از سینه زن های اصلی هیات است . شب عاشورا دیر وقت به خانه آمد . نمی دانستم غذا خورده یا نه . به استقبالش رفتم .چفیه ای انداخته بود روی سرش . معلوم بود که می خواست چیزی را از من مخفی کند اما من مادر بودم و حال فرزندم را می فهمیدم . صورتش کبود بود . برای این که از نگرانی بیرون ام بیاورد گفت : - توی مراسم حال خودم را نفهمیدم این جوری شد *** دو سال از استخدامش در ناجا میگذشت که گفت: «می خوام برم کربلا» از کودکی عاشق امام حسین(ع) بود و شرکت در مراسم های هیات . از زیارت که برگشت فهمیدم در آن سفر با خانواده مؤمنی آشنا شده و دختر مورد نظرش را دیده است . مصطفی بیست و دو سال بیشتر نداشت . وقتی موضوع ازدواج را مطرح کرد گفتم: - مادر جان تو هنوز سن و سالی نداری . بذار یک مقدار دست و بالت باز تر بشه بعد اقدام کن . جواب عجیبی داد : - شما حاضرید من به گناه بیافتم؟ دیگر نتوانستم چیزی بگویم . رفتیم خواستگاری . اتفاقا دختر از خانواده اصیلی بود و از منش و رفتارشان خوشم آمد . چند روز بعد عقد ساده ای گرفتیم *** دانشجو بود . ترم دوم را که تمام کرد رفت برای استخدام در ناجا . به خاطر خطر های پیش رو و استرس های زندگی یک پلیس من مخالفت کردم ولی او عاشق کارش بود . آنقدر اصرار کرد که من هم رضایت دادم و سال دوم دانشگاه را رها کرد و رفت برای دوره آموزشی ناجا *** داشتم کمدش را مرتب می کردم . به یاد زمانی افتادم که می خواست به عنوان مدافع حرم به سوریه برود . دلم شکست . انگار قسمت چنین بودکه به جای سوریه در اتوبان حکیم تهران شهید شود . از این که چنین فرزندی تربیت کرده بودم به خودم بالیدم . اشکم را پاک کردم و به کارم ادامه دادم . ناگهان چند برگ کاغذ توجه ام را جلب کرد . رسید سرپرستی دو کودک یتیم تبریزی بود . مصطفی مدت ها آنها را تحت تکفل داشته . مثل همیشه مخفیانه و بی سر و صدا .