https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59912

شناسه خبر: 59912
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۳

مردخدا

راوی مادرشهید:یک بچه دبیرستانی بیشتر نبود که آمد خانه ، طبقه همکف منزل را پرچم و کتیبه زد و تبدیل به هیأت کرد . خودمان طبقه اول می نشستیم و آن اتاق ها خالی بودند . این کار محمد باعث شد که دوستان انجمن اسلامی دانش آموزان و تعدای از همسایه ها و هم محلی ها هم از او الهام بگیرند و جلسات معنوی خانگی رونق پیدا کند . از زمانی که از طرف انجمن به دیدار رهبر رفته بود یک شور و شوق عجیبی پیدا کرد . با همان بچه ها رفت اردوی راهیان نور . وقتی برگشتند رفقایش گفتند که محمد در مناطق عملیاتی خیلی با شهدا درد دل می کرد و حال معنوی کم نظیری داشت . توی سربازی سر و کارش با وصیت نامه و خاطرات شهدا بود و همین موضوع در رشد شخصیت اش تاثیر گذاشت . یک روز ظهر که از محل خدمت آمده بود خانه گفت : - مامان جان دیشب یه خواب عجیبی دیدم عادت داشت همیشه مرا با «جان» صدا می زد . موقع خداحافظی هم خودش را لوس می کرد و می گفت «فدات» ! . نشستم مقابلش و گفتم : - چه خوابی ؟ - خواب دیدم دمِ در با دوستام نشستم . یک دفعه دو تا فرشته از آسمون اومدن و منو با خودشون بردن . پرسیدم :« منو کجا می برین ؟» گفتن : « به ما ندا رسیده که تو رو با خودمون ببریم » خیلی بالا رفتیم ، طوری که اصلا زمین معلوم نبود اما نمی دونم چی شد که دوباره دیدم منو بر می گردونن . باز پرسیدم :« چرا برگشتیم ؟» یکی شون جواب داد : «به ما ندا رسید تورو ببریم پایین . هنوز موقعش نشده » . وقتی بلند شدم انگار روح در بدن نداشتم . خیلی سردم بود. دستی روی صورتش کشیدم و گفتم : «خیره ان شاالله» ولی تهِ دلم لرزید . خدمت اش تمام شد و خاطره آن خواب دیگر از ذهنم رفت . با این که توی کارهای کامپیوتری تخصص داشت و در بنایی وکشاورزی هم دست راست پدرش بود اما همسرم از او خواست که بعد از سربازی یک شغل ثابت داشته باشد و وارد نیروی انتظامی شود . محمد هم حرف ایشان را قبول کرد و برای آموزشی به مشهد رفت . بعد هم محل خدمت اش افتاد زاهدان و سراوان . گاهی اوقات چندین روز تلفن اش خاموش بود یا آنتن نمی داد . خودش می گفت :« میریم کمین یا لب مرز» و همین مرا نگران می کرد . یک شب خبر رسید که محمد توی بیمارستان بستری شده است . وقتی پیگیری کردیم معلوم شد که ماشین سوخت قاچاق را برمی گردانده به پاسگاه . از ترس این که ترور نشود با سرعت می رفته که ناگهان یک خانواده جلوی راهش سبز شده بودند و او هم ماشین را کوبانده بود به جدول خیابان . بحمد الله جراحاتش جدی نبود و زود مرخص شد . محمد شغل مناسبی داشت و به قول پدرش کم کم باید سر و سامان می گرفت . این بود که برایش زن گرفتیم و بعد از مدتی هم توانست بیاید شمال . خوشحال بودم که محل کارش شهر نزدیک خانه مان است . می دانستم که شغل خطرناکی دارد اما چسبیده بود به کار و زندگی و این برای یک مادر ارزش زیادی داشت . تا این که یک شب حدود ساعت دو و نیم شب زنگ خانه مان به صدا در آمد . به پدر محمد گفتند پسرتان حین گشت زنی با موتور سیکلت تصادف کرده و حالش وخیم است . سراسیمه راه افتادیم به سمت «بهنمیر» . توی مسیر پدرش مرتب صلوات می فرستاد و دل نگران بود . نزدیکی های بیمارستان چندین ایست و بازرسی گذاشته بودند ولی به ما اجازه دادند رد شویم . وقتی رسیدیم دیدم همکاران محمد دارند یک چیزهایی را از توی خیابان جمع می کنند . پوکه بود ! محمد در درگیری با اراذل و اوباش شهید شده بود ...