https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59947
شناسه خبر: 59947
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۴
شهادت
راوی همسرشهید:دلِ خوش امین هیچ چیز را سخت نمیگرفت. من هم از او یاد گرفته بودم. آن اوایل که به ایرانشهر منتقل شدیم وضعیت زندگیمان خیلی سخت بود. بهخاطر دوری مسیر نتوانستیم اثاثیة زیادی با خودمان ببریم. امکانات کم بود. غم غربت هم به آن اضافه میشد. امین کمردرد شدیدی گرفته بود و بهخاطر نداشتن هزینة درمانش به دکتر نمیرفت. گاهی در حین ماموریت از شدت درد مجبور میشد روی زمین خاکی دراز بکشد. مدام از من عذرخواهی میکرد که به خاطرش به آنجا آمدهام و غربت و تنهایی را تحمل میکنم. برای من این چیزها سخت نبود. درست است که امکانات خاصی نداشتیم اما در کنار امین آنقدر دلم خوش بود که هیچ چیز دیگری به چشم نمیآمد. شهید امین حیدری شرط اول برای رفتن به مناطق محروم خودش درخواست داده بود. به خواستگاری هم که آمدند بهجای صحبت از علایق و اخلاقیات، بیشترین دغدغهشان رفتن به سیستان و بلوچستان بود. میخواستند مطمئن شوند که کسی که انتخاب میکنند شرایط را بداند و قبول کند. میگفت: «من برای کارم حتی گاهی مجبورم خانوادم رو هم کنار بذارم. خدمت کردن برای من خیلی مهمه!» شخصیت فداکار و مهربانش آنقدر من را تحت تاثیر قرار داد که گفتم تا هرکجا بخواهد همراهش هستم! شهید امین حیدری قابی با ربان مشکی قبل از شهادتش هربار خوابی میدید که تن من را میلرزاند. مدام میگفت: «من خواب دیدم تیر میخورم و شهید میشم!» یک هفته نگذشته دوباره همان خواب تکرار میشد. بار آخر که میخواست تعریف کند و بگوید: «من یه خوابی دیدم...» جلویش را گرفتم و گفتم: «نگو. تورو خدا نگو.» طاقتش را نداشتم. نمیتوانستم تصور کنم به این زودی امین را از دست میدهم. از ازدواجمان یک سال و هفت ماه میگذشت. فکر میکردم با نگفتنش میتوان سرنوشت را عوض کرد. بعد از شهادتش همکارانش آمدند به دیدارمان. یک قاب عکس از امین با ربان مشکی رنگ آوردند. گفتند امین یک هفته قبل از شهادتش خواب دیده بود که شهید میشود و این قاب عکس را برای مراسم ترحیمش آماده کرده بود.