https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59963
شناسه خبر: 59963
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۵
پدرمهربان
راوی همسرشهید:بهترین تکیه گاه روی تربیت دخترانش حساسیت خاصی داشت. برایشان نه تنها یک پدر، که مثل آموزگاری دلسوز بود. برای حجاب دخترها اهمیت زیادی قائل بود. دلیل این سختگیری را هم برایشان توضیح میداد. چون خودش در نیروی انتظامی کار میکرد و اتفاقات زیادی را به چشم دیده بود، آنها را برای دخترانش تعریف میکرد. نمیخواست برای دختران خودش اتفاق بدی بیفتد. برایشان کتاب میخرید. موضوع بیشتر کتابها راجع به زندگی موفق و سالم بود. برای آنها وقت زیادی میگذاشت. برای پیشرفتشان از هیچ تلاشی دریغ نمیکرد. با آنکه مخارج دانشگاه دخترها بالا بود اما او یکبار هم این را به روی آنها نمیآورد. میخواست در آرامش درسشان را بخوانند و اذیت نشوند. در اوقاتی که باهم بودند، ساعتها راجع به شوهرداری و خانهداری صحبت میکردند. با هم به نتیجه میرسیدند. تا آنجا که دخترها بیشتر رازهایشان را با پدر در میان میگذاشتند. آنقدر با هم صمیمی بودند که دخترها پدرشان را بهترین تکیهگاه و محرمترین انسان روی زمین میدانستند! وقتی از سر کار برمیگشت حتما تکتکشان را میبوسید. هر کجا هم که مینشست به پدرها توصیه میکرد که دخترانتان را زیاد ببوسید، ثواب دارد. در محلهای که دختران به خاطر تربیت ناصحیح و ارتباطات غیرشرعی، بدون شناخت و آگاهی خیلی زود ازدواج میکردند و خیلی هم زود طلاق میگرفتند، او دخترانش را طوری تربیت کرده بود که از محبت پدرشان سیراب بودند. شهید یوسف فرهادی نان حرام به پولی که در زندگیمان میآمد خیلی دقیق بود. با آنکه رئیس کلانتری بود ولی هیچوقت نمیخواست از امتیازاتش به نفع خودش استفاده کند. گاهی که مشکلات اقتصادی به زندگیمان فشار میآورد صبرم تمام میشد. به یوسف میگفتم: «چطوره که فلانی با همین کار تونسته خونة سهطبقه بسازه؟» از سر افسوس سر تکان میداد و میگفت: «خونهای که با پول رشوه بالا بره چه فایدهای داره؟ اون سرمایه برای خود آدم نیست. من چطور نون حروم به خونهم بیارم؟ من سه تا دختر دارم!» شهید یوسف فرهادی بابای من یکم پر جنب و جوش بود. در زمینه کاریش جاهایی که خدمت می کرد و رئیس بود به یه عده ای که ازش بزرگتر بودند گفته بود که براش پا نچسبونند. می گفت اذیت می شم که از من بزرگترند و همه کاری برای من انجام میدن تلفن هاشو توی خونه جواب می داد من بدم می اومد می گفتم بابا چه جوری با اینا حرف میزنی یکمی حداقل ریاست داشته باش . ناراحت می شد می گفت من اصلا خوشم نمیاد . جوری باهاشون حرف میزد که ادم باورش نمی شد فکر نمی کردی که داره با یکی از نیروهاش حرف میزنه . خواهرمم بهش گفته بود چرا اینجوری حرف میزنی یکم ریاست داشته باش برگشته بود اخم کرده بود. یادمه یه تابلویی رو بالای سرش زده بود که ریاست به کسی وفا نمیکنه ، بازرس اومده بود اونو با خودش برده بود. بعضی از همکارهاش ادمایی که پول دار بودند می اومدن کلانتری سریع کارشون رو انجام می دادند و کلی پرونده انباشه شده بود که مال مردم بی پول بود یا ادمهایی که پیگیری بلد نبودند .می گفت مگه اینا آدم نیستند چرا اینجوری میکنید و پرونده هارو باز می کرد . کازرون که بودند میرفت پرونده های اینجوری رو تحویل می گرفتند و باز می کردند. که من یادمه یبار دامادمون بهش می گفت که یوسف خودتو بد بخت این سازمان نکن . میگفت من وظیفه امه . همکاراش می گفتند چرا خودتو اذیت میکنی وقتی این اتفاق افتاد دیدی گفتیم اخرش خودشو 26:57 من داداش نداشتم بابام می گفت سربازهام عین پسرهام هستند . من یادم بعضی وقت ها چیزهایی که برای ما می گرفت برای اون ها هم می گرفت خدا شاهده صبح ها می تونست یکم دیر تر بره. منو برسونه مدرسه ساعت 7:15 بعد بره سرکار اصلا این کارو نمی کرد . ما سرویس داشتیم . همکاراش میگفتند چرا انقدر خودتو زجر می دی ؟ دیر تر می اومد وقتی از مهر اومدیم کازرون از شش ماه قبل از اینکه پدرم شهید بشه ما کمتر اونو می دیدیم . شب هایی بود که صبح می رفت ساعت 9و10 شب می اومد خونه . کار خیلی سنگین بود، منم دانشگاه بودم . برخوردش با سربازها توی کلانتری نودون (بخشی از کازرون) طوری بود که وقتی می خواست از اون کلانتری بره یک کلانتری دیگه نیروهای زیر دستش می گفتند اگه شما بری ماهم می اییم . از نودون بهش گفتند باید بری کلان شیردون نیروهاش گفتند ماهم می خواهیم بیایم؛ پدر من میرن کلان شیردون؛ رئیس جدید کلانتری که میاد سرجاش خیلی اذیتشون کرده ، مثلا در اتاقشو قفل می کرده می رفته ، جدا غذا می خورده بهش میگن اقای فرهادی که اینجا بود با ما غذا می خورد ، کلید اتاقشو ما داشتیم. می گفته هر کسی کار خودشو داره منم کار خودمو دارم. بابام میگه همکاراش گریه میکردند میگفتند آقای فرهادی میومد پیش ما می خوابید ، پیش ما غذا می خورد ، همکاراش هستند فکر میکنم همکاراش بیشتر بشناسنش. هنوز گوشیش روشنه همکاراش زنگ میزنن . رابطه اش با مامانم هم خیلی خوب بود ،تفاوت سنیشون باهم یک سال بود . بابام روی خواهر کوچیکم خیلی حساس بود ، هروقت می خواست بره بیرون قران می گذاشت روی سرش که حق ندارید بزنید یا حرفی بهش بزنید . یک چیز دیگه که من توی آدمای اینطوری زیاد دیدم آدمایی که مثل بابام شهید شدند ، یک عده خشک مذهبی اند و یک عده ای هستن که خیلی باز اند و هیچ اعتقادی ندارند ؛ آدمایی مثل بابای من یک آدمای میانه رویی هستند ، خیلی روی حجابمون حساس بود . حقیقتشو بخواین خیلی دوست داشت که ما چادر بپوشیم ؛ وقتی رفتم دانشگاه گفتم بابا من با چادر خیلی اذیت میشم ، گفت مانتو و لباسات درست باشه اشکال نداره . من یک دوستی داشتم که باباش خیلی خیلی مذهبی بود میگفت من جرعت ندارم توی خونه روسریم رو دربیارم ولی بابای من میگفت توی خونه دوست دارم آزاد باشی ولی بیرون از خونه همه چی رعایت بشه. ارتباطش یا یکی از خاله هام و بابابزرگم صمیمی بود، قبل از اینکه این اتفاق بیافته زنگ زده به مامان بزرگم که شما پیرید دیگه اصلا نیاید بیرون ، هرکاری داشتید خودم میام (مامان مامانم.مامان بابای خودش فوت کرده اند). مامان بزرگم که یادش میاد خیلی گریه میکنه . دوست داشت هرشب مارو ببره یک جایی بشینیم ، صله رحمش زیاد بود . مثلا یک شب بریم خونه خالم بشینیم ، یک شب خونه عموم . همیشه ماه رمضان باهم روزه می گرفتیم ، نمازاش هم به موقع بود ، اینکه بگم هرشب نماز شب میخوند نه همچین چیزی نبود ولی واجباتش به موقع بود. چنتا فقیر هم بود که بهشون کمک می کرد که ما اطلاع نداشتیم ،بعد از شهادتش یک نفر میومد گریه میکرد میگفت یوسف خیلی به دردما می خورد ،که بعد از مراسم ما متوجه شدیم به فقرا کمک می کرده ، که حالا ما خودمون به همونا کمک می کنیم . یادمه یک روز که خیلی ناراحت بودم گریه می کردم خواب دیدم گفت : بابا من خیلی بهم خوش می گذره . بهش گفتم چطور میگی بهت خوش می گذره وقتی این بلا سر ما اومده و دلتنگت شدیم ؟ میگفت منم دلم برای هر چهارتایی تون تنگ شده ولی بهم خوش می گذره چیکار کنم ؟ این اتفاق (شهادت) عید اتفاق افتاد بیمه ماشین برای شهریور باید تمدید میشد. مامانم چون حال خوبی نداشت 3ماه از بیمه ماشین گذشته بود( دی ماه ) و حتی منکه تازه کار بودم پشت ماشین مینشستم . بابا به خواب خواهر کوچیکم میاد میگه ماشینو بیمه کنید ، خواهرم میگه این خواب رو که دیدم به مامان میگم ماشین رو بیمه کنید مامان میگه تو خواب رو همینطوری دیدی ماشین بیمه است . بعد که میره مدارک رو میاره می بینه 3 ماه از بیمه گذشته ، دیگه همون موقع میره ماشین رو بیمه میکنه . اگه بابا نمیومد به خواب ما ، ما اصلا یاد بیمه ماشین نبودیم . من حس میکنم که بابا واقعا حواسش بهمون هست. خواهر دومیم خیلی با بابام ارتباط برقرار می کنه ، حتی از ما بیشتر خواب بابامو می بینه. قبل از عید با بابا نشسته بودیم گفت چشم به هم بزنی دیگه بابات رفته ، من عصبانی شدم گفتم بابا این حرفا چیه میزنی گفت بابا به خدا دارم جدی باهات حرف می زنم ، من اصلا محل ندادم گفتم بابا ولم کن ، پاشدم رفتم . حالا همیشه حسرت می خورم که چرا ننشستم باهاش حرف بزنم که بگم بابا چرا این حرفو میزنی ؟ شاید خوابی چیزی دیده بود. شوهر خالم میگه سال 72 پل سعدی یک قاچاقچی گرفت ، همون زمان قاچاقچی بهش میگه 20 ملیون بهت میدم ولم کن ؛ ولی بابام این کار رو نکرد. توی اینستاگرام ، سربازهاش میان پست میذارن برای بابام.چون خیلی رابطشون باهم صمیمی بود. بابام بیشتر شهرهای دور خدمت میکرد، میگفت نمی خوام جایی باشم که اشنا باشه پارتی بازی بشه. محل تولد :شهر اردکون ،سپیدان بکی از شهرهای استان فارس قسمتی داره به نام رودشیر به دنیاآمده . بابای من بعد از 8 تا دختر به دنیا اومد، از اونا بوده که خیلی نازنازی بوده . بابابزرگم که چندتا دختر داشته ، رفته بوده مغازه سپیدان همه میومدن برای پسربچه هاشون پوتین میخریدن که به پدر بزرگم میگن مگه تو نمیخوای پوتین بخری ؟ پدربزرگم همون جا غش می کنه . بعد از اون دیگه بابام بعد دنیا میاد. بابام همیشه می گفت من مامانمو بیشتر از بابام دوست دارم چون قدیما که دست بزن داشتن روی خانوما. بابام می گفت که کلاس پنجم که بودم می رفتم روی پشت بوم سنگ پرتاب می کردم برای عموهام ، از اون به بعد دیگه نتونستن مامانمو بزنند. البته مامانم تعریف میکنه که باباش (بابای بابام) هیچوقت حروم نمی خورد. برای بابابزرگم حلال و حروم خیلی مهم بود. مادرش هم زن آرومی بوده . پدرم خیلی نازنازی بوده تا اینکه دبیرستان میره مدرسه شبانه روزی دور میشه. مدرسه توحید شیرازکه خیلی مدرسه معروفیه قبول میشه. بخاطر اینکه وابسته به خانوادش بوده نمیره و بجاش میره مدرسه شبانه روزی نورآباد؛همیشه می گفت اگه رفته بودم شاید واقعا به جاهای بالا تری رسیده بودم . می گفت اون دوتا از دوستام که باهم بودیم پزشک شدند . البته می گفت من از کودکی عاشق این لباس بودم . یک روز یک سرباز اومده بود توی آبادی مون من خیلی خوشحال بودم ، از صبح تا عصر دنبالش بودم. حتی یک بار حرف شد گفت شما یکیتون میتونید بیاید جای من. موقعی که ازدواج میکنن، مامانمو خیلی دوست داشته که پدر بزرگم بهش میگه یوسف ، پسر اینجوری نباش ، یکم حرف به زنت بزن، فلان کن . بابام هم می خنده و بهش میگه : مگه زنم داره چکار می کنه که بخوام بهش حرفی بزنم ،خود بابام می گفت یک گوشم در بود یک گوشم دروازه. 6 اسفند 71 عروسیشون بوده ولی قبلش یک سال و 3ماه عقد بودن . منم که بچه اولشون بودم اسفند 72به دنیا اومدم. بعد از شهادت بابام یه دوستی برامون تعریف می کرد که کوچیک بویم سه چهارتایی یه مسیر زیادی رو میرفتیم مدرسه ( وضعیت مالی خانواده پدرم خوب نبود ) توی راه یه کیف پولی رو پیدا کردیم من و یکی دیگه گفتیم پولهارو برداریم بین خودمون تقسیم کنیم ولی پدرتون میگفت من برنمیدارم پولهارو شما هم حق ندارین بردارین ، ببرین بدین مسجد. ما گفتیم بزار برداریم بعد بابات عصبانی شد ما هم گفتیم باشه می بریم می دیم مسجد؛ ولی اینکاررو نکردیم. از همون کوچکی انقدر ذاتش پاک بود می گفت من بر نمیدارم . واقعا نیازشم داشتیم که برداریم. بعد که باباتون متوجه میشه ما پول ندادیم مسجد میره پول رو از عموش قرض می کنه میده مسجده همیشه بهمون می گفت که با ازدواج تو سن پایین مخالفه ، می گفت که دوست دارم حتما دستتون بره تو جیب خودتون بعد ازدواج کنید. خیلی این قضیه براش مهم بود. می گفت بابا بیا و گوش بده سی سالگی ازدواج کن . گفتم بابا شما گفتی دستت تو جیب خودت بره گفتم باشه ، ولی دیگه سی سالگی خیلی دیره... فکر میکنم حساسیت داشت . یبار به همسایه امون گفته بود اینارو از خونه در بیارن ببرن ( دخترهام ازدواج کنند) من سکته می کنم . سختش بود که ما ازدواج کنیم . ولی دوست داشت سر و سامون بگیریم . بریم سرکار. توی مسائل تحصیلی خیلی برامون وقت می ذاشت. مثلا منو می برد قلمچی . صبح تا ظهر که سرجلسه بودم بعد از مهر می بردم لامرد. میب ردم گزینه دو. هر روز شیفت صبح بود و جمعه هاهم مارو می برد قلمچی با اینکه خودشم خیلی خسته بود می نشست توی ماشین تا من برگردم . هر چی هم برای تحصیل کم داشتیم سریع فراهم می کرد برامون. ما دانشگاه آزاد بودیم، بعضی از دوستامون پدرهاشون یکم بهشون گیر می دادن سر شهریه و ... ولی بابای من به روی خودش نیاورد که تو هزینه داری. تو داری اذیت می کنی. تا می گفتم شهریه نه نمی گفت راحتی نه اینکه به ظاهر ، راحتی یعنی اینکه واقعا منو درک کنی هنوز هم مثل بابام ندیدم . هنوز هم بین دوستام ندیدم که ارتباطی مثل من با باباشون داشته باشند . یه ماموری که اومده بود لب در دیده بود بابام داره کمک مامانم فرش میشوره تعجب می کرد مهر که بودیم سربازهاش مریض شدند. اومد به مامانم گفت براشون سوپ درست کرد وبراشون برد. خیلی دوستشون داشت . میگفت احساس میکنم 20تا بچه دارم ... ما نور اباد بودیم بابا بندرپارسیان، بندرلنگه بود هوا خیلی گرم بود. بچه هاشون موتور سواری می کردند تا نصف شب. بهشون می گفتند موتور سواری نکنید می گفتند هوا گرمه سرگرمی هم نداریم . بابا بهشون میگفت خب باشه برید توی خیابون ولی مزاحم ناموس مردم نشین. اشکالی نداره . اگه ببینم مزاحم شدین بهتون گیر میدم. انقدر که بابا باهاشون رفیق بود الان هم ساکن و اهل نور آباد ممسنی هستیم . ما همه شهر هارو دور زدیم حتی من و خواهر دومی گچساران به دنیا اومدیم و لی شناسنامه مارو نورآباد گرفتن شروع به کار بابا 1 دی 1369 بود. سال 98 میشه 30سال تموم. موقع شهادت 26 سال و سه ماه کار بودند رشته اش تجربی بود و می گفت من عاشق نظام بودم . برای ورزش توی باشگاه فوتبال بازی می کردند . خودمون هم توی حیاط والیبال بازی می کردیم ورزش خاصی رو نمی رفت چون همه اش سرکار بود . کارش خیلی سنگین بود سه سالی که اومدیم کازرون یک سال اول شب کار بود بعد هم صبح میرفت تا شب من همیشه می گفتم شاید خدا میخواسته مارو آماده کنه که این همه وقت سرکار بود حتی زنگ زدنش رو به من کمتر کرده بود. حتی من زنگ میزدم به گوشیش مامان توی خونه جواب می داد. من ناراحت می شدم . خدا داشت آماده امون می کرد با شوهر خاله ام رفته بودند پست اسکی . شوهر خاله ام میگ فت یوسف یه جوری شده بود. ادم همیشگی نبود. از شش ماه قبل از شهادتش خیلی تغییر کرد. حتی می خواست بره سوریه ما نذاشتیم . خواهر دومیم بهش گفته بود یکم فکر مارو بکن ...به مامان گفته بود من خیلی دلم می خواد برم از حرم حضرت زینب (س) دفاع کنم که مامانم بهش گفته بود تورخدا این کارو نکن و ... وقتی این اتفاق افتاد مامانم گفت خدا سوریه رو اورد خونه من ... از مهر تا عید چندین بار حرف از شهادت زده شد توی خونه ما ... دوتا عمه هام سرطان داشتند من ترس داشتم یکی از این بیماری و یا رانندگی از بین بره . به شهادت که رسیدند گفتم خدایا من از چی می ترسیدم چی شد. هیچ وقت فکرش رو نمی کردم چنین اتفاقی بیافته حتی ما نذاشتیم بابام توی مواد مخدر کار کنه از بابت کارش خیالمون راحت بود ولی اون روز از مواد مخدر ازش کمک خواستند رفت و چیزی که فکرش نمیکردیم اتفاق افتاد مامان هر وقت صدقه میذاشتن می گفتند خدایا مراقبش باش دقیقا عصر 12 عید بود خاله ام اینااومده بودند خونمون عید دیدنی این اتفاق ساعت 5 رخ میده ولی ساعت 7 بهمون اطلاع میدند ساعت 7 بود عموم اومد خونمون من توی آشپزخونه بودم عموم میاد به شوهر خاله ام میگه ابراهیم بیا کاریت دارم . مامانم میگف من فوری فهمیدم که یه اتفاقی برای یوسف پیش اومده میگه چی شده . میگه هیچی نشده . تصادف کرده . ...ماشین خودش رو که نمی بره ماموریت و ... مامان و شوهر خاله میرن سمت کازرون ما هم خونه بودیم که من زنگ زدم کلانتری گفتم تورو خدا چی شده . گفتند بابات خوبه . بابات بیمارستانه بعد اومدند دنبال ما که مارو ببرند کازون خونه پدر بزرگم مراسم اونجا بود... من باورم نمی شد .... وقتی نصف صورتش رو دیدم هنوز باورم نمیشد میگفتم یه بلایی سرش آوردند چون صورتش خونی بود نزاشتند ما ببینیمش . فقط شوهر خاله ام دیدش شهدای مدافع حرم وداع دارند ولی شهدای نیروی انتظامی نداشت. فکر میکنم خوبه که وداع داشته باشند. از طرفی هم فکر میکنم یاد و خاطره اش خیلی سخته پنج شنبه این اتفاق افتاد . قرار بود کارهای پزشکی قانونیش انجام بشه . تا یک شنبه ساعت 6 . این اصلا خوب نیست . خیلی سخت گذشت. دیگه تا بعد که مراسم انجام بشه و تشییع بشه صبح تا ظهر کازرون بود مراسم عصر هم نورآباد . یه تشییع طولانی . قبلش هم فاصله افتاد . شوهر خاله ام هم اجازه نداد ببینیمش گفت صورتش غرق در خون بوده نامه پزشکی قانونی گفته بود تیر به صورت 30 درجه خورده قلبش و از پشتش در اومده همیشه بابام عیدها نیمه اول سرکار بود نیمه دوم می اومد خونه . اما سال شهادتش که این اتفاق افتاد همکارهاش میگن ما تعجب کردیم که چطور نیمه دوم اومده سرکار. این سری یکی از همکارهاش هم خودش می خواست عمل کنه هم بچه اش . گفت درست نیست که جابه جا نکنم خانم شهید عباسی هم با من صحبت می کرد گفت آقای عباسی هم همیشه نیمه اول سرکار بود و ایشون هم برای اولین بار نیمه دوم سرکار بودند روز ششم که می خواست بره سرکار خاله ام مارو دعوت کرده بودند . من بهش گفتم شما که میخوای بری ظهر غذا پیش ما می خوری بعد میری. گفت که اصلا درست نیست . همکارم میخواد بره خونه ، هر کاریش کردم قبول نکرد و نموند بابای من گلزار شهدای ممسنی دفن شدند و شهید عباسی گلزار شهدای روستا آب بخشون دفن شدند شهید کایدی کازرون دفن هستند هم خودم هم خواهرام خواب می بینم که بابا برگشته بیشتر اقوام و خواهر کوچیکه ام خواب بابا رو می بینند فقط من روز تشییع جنازه از دور اون نصف صورتش رو دیدم که می خواستند بذارند روی خاک . و صورتش رو هم پاک کرده بودند. نذاشتند ببینم حسرت می خورم که چرا ندیدیمش گاهی میگم کاش مدافع حرم بود حداقل یه مراسم وادعی می داشت . گاهی هم می گم نه . اگه اونجوری بود می گفتند بخاطر پول رفته من برخورد داشتم با خانواده های مدافع حرم خیلی آروم تر هستند چون امادگیشو داشتند . وصیت داشتند . وداع داشتند که باهاش حرف بزنند یک سالی هم بود توی باغی که رودشیر داریم درخت کاشته بود. خیلی عاشق درختها بود. درخت میوه خودش کاشته بود . دوستشون داشت. می خواست بازنشسته بشه کامل بره دور درختها . گردو . سیب ترش. گیلاس و ... الان هم اون درخت هارو مامان با همه سختی ها میره آب میده . یه شب که خیلی خسته شده بود تا صبح گریه کرد که این درخت ها چی بود برای ما گذاشتی . دو شب بعدش خواب دید که بابام اومده به خوابش و خیلی عصبانیه میگه اصلا نمی خوام بهشون آب بدی . بزار خشک بشن. دیگه بخاطر این مامانم دلش نیومد . و به درختها رسیدگی می کنه.