https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59966

شناسه خبر: 59966
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۵

سادگی

راوی همکارشهید:چند روز به کلانتری بمپور جهت بررسی و رسیدگی به پرونده ها و کمک به دستگیری متهمان اومده بود. ازش سوال کردم کدوم قسمت میخوای خدمت کنی؟؟؟ با لبخند گفت شما یه اسلحه و کلاه آهنی به من بدید، من جلوی درب پاسگاه نگهبانی میدم!!!! باز سوال کردم کجای آسایشگاه و کدوم تخت میخوای بخوابی؟؟؟ گفت اگه یه پتو و بالش بدی کف آسایشگاه استراحت ميکنم... ساده تر از او کسی را ندیدم... شهید محمد تقی زاده دوم دبیرستان بود که گفت : - می خوام برم پلیس بشم ! همیشه آرزو داشت دزدها و جنایتکارها را دستگیر کند اما هنوز نوجوان بود و خام . گفتم : « نه ، فعلا باید دَرسِت رو بخونی » . دیپلم که گرفت دوباره بحث ناجا را پیش کشید ، اجازه ندادم . رفت دانشگاه و لیسانس گرفت و باز از آرزویش گفت . با خودم گفتم : «این جوون همه اش تو محیط مدرسه و دانشگاه بوده . بِره سربازی و سختی های دوره خدمت رو ببینه حالش جا میاد و این فکرها از سرش می افته » . اما بعد از لیسانس و خدمت هم هنوز اصرار داشت که در ناجا استخدام شود ! . نباید کوتاه می آمدم . برایش در دانشکده علوم پزشکی کاری ردیف کردم و مشغول شد . مدتی که گذشت گفت : بابا جون من اگه رئیس دانشگاه هم بشم ، باز کار توی نیروی انتظامی رو دوست دارم . حدود شش ماه سر کار نرفت و بالاخره مجبور شدم با پلیس شدن اش موافقت کنم . بعد از تمام کردن دانشکده افسری ، آمد بابل و مشغول کار شد . ما ساکن قائم شهر بودیم و همین که محل کارش راه خیلی دوری نیفتاده بود خوشحال بودم . یک روز آمد در مغازه ام و گفت : - اسمم در اومده برای منطقه عملیاتی ایرانشهر بعد ها فهمیدم که خودش داوطلبانه رفته بود . اصلا روح این بچه در قالب زمینی اش نمی گنجید ... *** خبر هولناک آن جنایت مثل یک بمب در استان سیستان و بلوچستان پیچید . یکی از اشرار «خاش» پاسدار بازنشسته ای را حین مسافرکشی ربوده و به قتل رسانده بود . این قتل یک جنایت عادی نبود چرا که قاتل انگشت مسافرکش را بریده و به وهابی های جنایتکار فروخته بود ! طبق اطلاعات رسیده وهابی ها او را تشویق کرده بودند که به جنایاتش ادامه بدهد و برای هر قتل پول خوبی دریافت کند . محمد که رییس اداره مبارزه با جرایم جنایی شهرستان ایرانشهر بود در به در به دنبال سرنخی می گشت که بتواند شرور منطقه را دستگیر کند . بالاخره تلاش هایش نتیجه داد و بعد از مدتی توانست او را زنده به دام بیندازد . با اعترافات آن خبیث ، جسد «مُثله» شده پاسدار مقتول هم در حومه شهر پیدا شد .برادران قربانی که ساکن تهران بودند به سراغ محمد آمدند و دسته چک آوردند : - هر چی میخوای بگو بهت میدیم محمد چیزی نگرفت . با برادر شهید روبوسی کرد و گفت : - همین که چنین جنایتکاری رو گرفتم برام آرامش بخشه ! *** توی پمپ بنزین شهر یک معلم را کشته بودند . مدتی گذشت اما اثری از قاتل پیدا نشد . یک روز که محمد مریض بود و رفته بود بیمارستان تلفن اش زنگ خورد : - جناب تقی زاده مخفیگاه متهم به قتل معلم رو پیدا کردیم با این که شیفت کاری اش نبود اما سِرُم را از دست خودش کشید و رفت در محل عملیات . متهم که مسلح بود یکی از بچه های نیروی انتظامی را با تیر زد . محمد خودش را به زخمی رساند اما ناگهان مرد مسلح از بالای ساختمان او را هدف قرار داد و شهیدش کرد . خبرشهادتش همه آشناها و فامیل و همسایه ها را کشاند به محل تشیییع جنازه . حتی مستاجر قدیمی خانه مان هم آمده بود و از بزرگ منشی پسرم می گفت . به یاد وقتی افتادم که محمد سفارش اجاره نشین ها را می کرد : - بابا این یکی عیالواره ... اجاره رو امسال بالا نبری ها ! - بابا جون این خانم مطلقه است . دستش تنگه . اگه می شه کرایه خونه همون مقدار قبل باشه ! بعد از مراسم خاکسپاری چند نفر از همکارانش آمدند و مقداری پول برایم آوردند . حرف همه شان یکی بود : - این مبلغ رو محمد به من قرض داده بود ... خدمت شما !