https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59990

شناسه خبر: 59990
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۵

روزه

راوی همکارشهید:کیلومتر ها راه آمدیم تا به حرم امامزاده بی بی حکیمه (ع) رسیدیم. این بانوی بزرگوار که از نوادگان امام موسی کاظم (ع) بوده از ظلم حاکمان زمان به کوهستان های بین استان کهگیلویه و استان خوزستان فعلی متواری شده و در همان جا رحلت کرده اند . مردم منطقه اعتقاد عجیبی به ایشان دارند . دره سنگی و دور افتاده ای که گنبد و بارگاه حضرت در آن قرار داشت پر از دوستداران خاندان اهل بیت (ع) بود . ما هم مانند بسیاری از زائران همان جا چادر زدیم و اتراق کردیم . حدود ساعت دوازده شب که حرم خلوت تر شده بود با جواد و یکی دیگر از همراهان برای زیارت وارد حرم شدیم . سکوت و آرامش دل انگیزی بر فضای معنوی آنجا حاکم بود . ساعتی گذشت و بعد از زیارت و خواندن دعا و قرآن به سمت بیرون از حرم راه افتادیم اما جواد همچنان مشغول راز و نیاز بود . دست گذاشتم روی شانه اش و آهسته گفتم : - عمو جون ، بریم ؟ سرش را به نشانه تایید پایین آورد و جواب داد : - باشه ... شما برید ، منم میام قدم زنان وارد حیاط حرم شدم و به آسمان پر ستاره شب چشم دوختم . جواد جوان باخدایی بود و بیشتر از من حال عبادت داشت . به محل استراحتمان که رسیدم بیشتر احساس خستگی کردم . همان طور که توی چادر دراز کشیده بودم خوابم برد . صبح که برای نماز بلند شدم جواد را ندیدم . او تا شب تا سحر با خدای خودش مناجات کرده بود . مثل مناجات های ماه رمضان سال قبل « خدایا ما را در این ماه به فیض کامل برسان » . منظورش این بود که شهید بشود . حتی برای رسیدن به آرزویش تصمیم داشت به سوریه برود و مدافع حرم باشد اما اجازه اش ندادیم . این بار انگار به آرزویش رسیده بود چرا که چند ماه بعد ماه رمضان شد و در همان شروع ماه خدا به فیض کامل رسید و شهید شد ! *** ماه رمضان بود . داشتیم توی اداره آگاهی ماهشهرسحری می خوردیم و برای انجام عملیات نقشه می کشیدیم . حکم جلب یکی از مجرمان فراری را تحویلمان داده بودند و باید در سریع ترین زمان ممکن اقدام می کردیم . قرار شد اول روز با جواد ویسی ، کرمی و یکی دیگر از همکاران برویم سراغش . یکبار دیگر پرونده را مرور کردم : « قاچاق مواد مخدر ، سرقت خودرو ، قاچاق سلاح و ... » چشمم روی کلمه سلاح توقف کرد . این یعنی احتمال درگیری مسلحانه . وقتی رسیدیم به آدرس مورد نظر پدر قاچاقچی در را به رویمان باز کرد : - پسرم خونه نیست ... جواد حکم جلب و مجوز ورود به منزل را نشانش داد : - باید خونه رو بگردیم ... صاحبخانه کنار رفت و ما وارد شدیم . توی اتاق یک نفر پشت رختخواب ها پنهان شده بود . جواد با صدای رسا از او خواست که بیاید بیرون و خودش را تسلیم کند اما پیرمرد خودش را انداخت جلو و برای بار دوم دروغ گفت : - دخترمه ... - بگید لباس بپوشه بیاد بیرون لحظاتی بعد مرد جوانی از در اتاق خارج شد . همان مجرم فراری بود اما به محض این که کرمی خودش را به او رساند جوانک شرور قمه کشید و ضربه ای به سر کرمی زد . جواد به جوان قمه به دست حمله کرد و انداختش زمین . دستبند را از فانسقه اش جدا کرد و جفت دستهایش را بست. ناگهان از فاصله دو سه متری مان صدایی شنیدم . ابتدا فکر کردم خواهر مجرم است که برای دفاع از او خودش را به ما رسانده . اما برادرش بود . مسلح ! اول یک تیر به کرمی زد و او را شهید کرد . بلافاصله هم سه تا تیر به سمت جواد شلیک کرد . جواد زخمی شده بود اما همچنان جلوی فرار مجرم را گرفته بود . جوان مسلح نزدیک تر شد و یک تیر خلاص به سینه جواد زد . جواد ویسی هم به آرزویش رسید و با زبان روزه شهید شد.