https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/59993
شناسه خبر: 59993
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۵
مهربانی
نیکی های کوچک با آنکه خودش سنی نداشت ولی همیشه دلش برای افراد مسن و پیر میسوخت. اگر پیرزنی را در خیابان میدید حتما به کمکش میرفت. یکبار در صف نانوایی پیرزنی مریض را دید که با آن حال ایستاده است در نوبت. خیلی ناراحت شد. دلش به حال غربت و بیکسی پیرزن سوخت. رفت و اصرار کرد که پیرزن برگردد به خانهاش. خودش برای پیرزن نان خرید و به دم خانهاش برد. عاقبت به دعای همان انسانهای نیازمند به آرزویش رسید. در یک عملیات تعقیب و گریز قاچاقچیان به شهادت رسید. گاهی کوچکترین کارهای خیر، بزرگترین تاثیرات را در سرنوشت آدم میگذراند. شهید عبدالله رشیدی از همه تنهاتر بعد از شهادتش کسی نبود که از او خاطرة ناراحتکنندهای به یاد داشته باشد. همه از اخلاق خوش و مهربانیهایش تعریف میکردند. فرقی هم نمیکرد که در چه سن و سالی باشند. عبدالله مادربزرگی داشت که تنها زندگی میکرد. دلش برای تنهایی پیرزن میسوخت. همیشه حواسش به او بود. به خانهاش میرفت و نمیگذاشت احساس دلتنگی و غربت بکند. هر چه که مادربزرگش طلب میکرد، نه نمیگفت. هر کاری از دستش برمیآمد برایش انجام میداد. در خانهاش میخوابید که شبها نترسد. بالای سرش آب میگذاشت که نصف شب مجبور نباشد از رختخواب بلند شود برای خوردن آب. روزها تا جایی که میتوانست به او سر میزد. برایش خرید میکرد. به کارهای خانهاش میرسید. بعد از شهادتش آن کس که از همه تنهاتر شد، مادربزرگش بود. شهید عبدالله رشیدی پیشقدم برای نیکی کردن به دیگران، منتظر درخواست آنها نمی ماند. همیشه خودش پیشقدم میشد. برای هیچکدام از کارهایش هم منتی نمیگذاشت. تمام اعمالش رنگ و بویی خدایی داشت. از دار دنیا یک موتور داشت که اگر میدید کسی به موتورش احتیاج دارد، بدون آنکه حتی منتظر درخواست آن شخص باشد، خودش میگفت: «بیا این موتور برای خودت. هرکاری داری انجام بده.» بلد بود که چطور آدمها را بدون چشم داشت خوشحال کند. شهید عبدالله رشیدی آرزوی کودکی یکی از دوستان دوران ابتداییاش تعریف میکرد. میگفت در همان عالم بچگی یکبار هم از عبدالله بدی ندیدند. به کسی آزاری نمیرساند. با همان سن کم، حالوهوایش با دیگر همسنوسالانش متفاوت بود. به گلزار شهدا میرفت و برای شهدا فاتحه میخواند. انگار بذر عشق و علاقهاش به شهادت از همان بچگی در دلش کاشته شده بود. به مدرسه که میرفتند یکبار ازشان سوال پرسیده بودند هر کسی برای آیندهاش آرزو دارد چه کاره بشود؟ هرکسی جوابی داده بود. یکی میگفت دوست دارد ماشین بخرد و راننده بشود. یکی میگفت دکتری را دوست دارد. آن یکی مهندسی. بعضیها خلبانی. در بین تمام بچهها تنها یک نفر ایستاد و گفت: «من دوست دارم شهید بشم!» آن بچه عبدالله رشیدی بود.