https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60008
شناسه خبر: 60008
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۶
لباس عید
راوی مادر شهید:لباس عید اوضاع زندگی سخت میگذشت. دستمان تنگ بود. جواد شرایط خانواده را خوب میفهمید. هیچوقت طلب پول نمیکرد که پدر کارگرش شرمنده شود. در دوران سربازی هم خودش کار میکرد که از پس هزینههایش برآید. ایام مرخصی میماند در پادگان که برای هزینة رفتوآمدش به ما فشار نیاید. یکبار قبل از عید با پسانداز و به سختی برایشان لباس عید خریدیم. جواد گفت: «من این لباس رو نمیپوشم.» گفتم: «چرا؟ تو که لباس عید نداری!» سرش را انداخت پایین و گفت: «پسر همسایه نه بابا داره، نه لباس عید. من چطور این لباس رو بپوشم؟» شهید جواد ترقی اوغاز آرزو آرزویش همین بود. در اعماق قلبش آن را پرورش داده بود. وگرنه جوان بیستسالهای که توی این دوران زندگی میکند، هزار برنامه و هدف برای آینده دارد. در سر جواد اما فکر دیگری نمیچرخید. تنها پسر خانواده و عزیزکرده بود اما سربازیاش را با رضایت میرفت. شب 21 ماه رمضان بود که برایم پیامک فرستاد. ما مشغول پختن نذری بودیم. دیدم نوشته است: «آبجی، نذری که میپزی برای من هم دعا کن.» به دلم اضطراب افتاد. پرسیدم: «چی شده جواد؟ برای چی دعا کنم؟» انگار جوابش را از قبل میدانستم. در دلم ماهی بیتابی از تنگ بیرون افتاده بود و جان میداد. جواد نوشت: «دعا کن امامزمان شهادتنامة منو امضا کنه.» یقین داشتم که آرزویش همین است. وگرنه چند روز بعد پیکر خونیاش را روی دستها تشییع نمیکردند!