https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60011

شناسه خبر: 60011
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۶

مردخدا

پدر سرباز شهید عباس شهرکی گفت: از شهادت فرزندم غمی به دل راه نداده­ام حتی به خود می­بالم که فرزندم در راه اسلام و انقلاب اسلامی شهید شد. امروز من هم مانند فرزندم آماده­ ام تا در راه دفاع از ایران اسلامی و حراست از اسلام به شهادت برسم. وی افزود: سرانجام هر انسانی مرگ را تجربه می­کند پس چه بهتر که با نیت خالص و ایمان در راه اسلام و وطن به فیض عظیم شهادت نائل آید و مایه افتخار این مرز و بوم و خطه خود شود شهید عباس شهرکی داشتم قرآن می خواندم که رسیدم به سوره واقعه ... اذا وقعت الواقعه * لیس لوقعتها کاذبه * خافظه الرافعه * اذا رجت الارض رجا ... دیگر نتوانستم ادامه بدهم و شانه هایم لرزید . وقتی یک دل سیر گریه کردم و آرام شدم به قاب عکس عباسم نگاه کردم . ماه رمضان قبل بود که آمد مرخصی . صورتش تکیده شده بود اما قرص تر و سرحال تر نشان می داد . بعد از افطار که دور هم جمع شدیم عباس سوره واقعه را از حفظ خواند . خیلی خوشحال شدم چون خودم در نوجوانی این سوره را به او آموزش داده بودم و حالا تلاشم ثمر داده بود . رضایت ام را که دید گفت : - مامان ، سوره هایی رو که بهم یاد دادی اونجا می خونم ... همه رو حفظ کردم *** وقتی بچه ها از توی گوشی موبایل خبر شهادت عباس را خواندند باورم نشد . دویدم طرف آنها و گوشی را از دستشان قاپیدم . عکس پسرم بود . با مسوول حفاظتشان رفته بود ماموریت که درگیر شده بودند و تیر خورده بود به سرش . دنیا در چشمم سیاه شد . عباس تنها پسرم بود و خیلی به آینده اش امید داشتم. اهل رفیق بازی و وقت گذرانی نبود . دختر یکی از آشناها را برایش نشانه کرده بودم که بعد از خدمتش بروم خواستگاری ولی انگار دست تقدیر خدا سرنوشت متفاوتی را برایش برگزیده بود . اولین محرم بعد از شهادتش جلوی در خانه ایستگاه صلواتی راه انداختیم . بنای این کار را عباس گذاشته بود و حالا بدون او از عزاداران اباعبدالله (ع) پذیرایی می کردیم و علاوه بر مصائب اهل بیت (ع) در حسرت حضور پسرم هم اشک می ریختیم . اما نه ! عباس هم بین ما بود . وجودش را حس می کردم . آستین هایش را بالا زده بود و سینی به دست از مردم پذیرایی می کرد . آری شهدا زنده اند ...