https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60023

شناسه خبر: 60023
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۶

داماد

راوی مادر شهید:می‌خواستم دامادش کنم. اما قبل از اینکه حرفی بزنم خودش را لوس کرد و صورتم را بوسید: - مامان برام زن می‌گیری؟ بچه‌ام بعد از آن همه سختی و نداری برای خودش مردی شده بود. صدای گریه نوزادی‌اش هنوز توی گوشم مانده بود. از اول صبح تا نزدیکی‌های ظهر یکریز ناآرامی می‌کرد. کلافه شده بودم. می‌دانستم گرسنه است اما نمی‌دانستم با چه پولی شکمش را سیر کنم. آخرش از حال رفت و دیگر نای گریه کردن هم نداشت. بغلش کردم و رفتم در خانه همسایه. باید بچه‌ام را سیر می‌کردم حتی با گرو گذاشتن آبرویم. پولی از همسایه قرض کردم و برایش شیر خشک خریدم. بزرگ‌تر که شد هوای پدر فقیرش را داشت. هیچ وقت از او، که یک کشاورز ساده بود، پول نخواست. درسش را خواند و مدتی هم در یک مغازه مکانیکی شاگردی کرد. حالا حامد جوان رعنایی شده بود و می‌توانست عصای دستم باشد. می‌خواستم بعد از آن همه سختی‌ای که کشیده بود خودم لباس دامادی را تنش کنم اما یک شرط برایش گذاشتم: - اول سربازیت رو برو بعد خودم برات آستین بالا می‌زنم. خنده‌ای کرد و آستین‌هایش را بالا زد. بعد دست‌های زبرم را توی دستش گرفت: - مامان داماد که بشم برات عروس نمیارم که، نوکر میارم تا دیگه نخوای اینقدر زحمت بکشی. تا تمام شدن سربازی‌اش چیزی نمانده بود که یک دختر را برایش نشانه کردم. دختر با وقار و مناسبی بود. می‌توانست با حامد زوج خوشبختی باشد. ما اهل روستای بوژان خراسان رضوی بودیم و آداب و رسوم خاص خودمان را داشتیم. توی همین فکر و خیالات شیرین بودم که حامد شاد و بی تاب زنگ زد و گفت: - دلم براتون تنگ شده. میخوام بیام مرخصی. روزهای باقیمانده خدمتش را شمردم و گفتم: - ده روز که بیشتر نمونده بذار تموم بشه بعد بیا. می‌خواست بیاید. من جلویش را گرفتم و این ده روز تا آخر عمرم طول کشید. احساس کردم با رفتنش زندگی اما نابود شده. فقط بیست سالش بود. از هم خدمتی‌اش پرسیدم: - پسرم چطور شهید شد؟ سرش را پایین انداخت و آهسته جواب داد: - ماشین قاچاق داشت رد می‌شد. به او ایست دادیم. راه اصلی رو با موانع مخصوص بسته بودیم. ناگهان راننده فرمون رو پیچوند و حامد و یک سرهنگ رو زیر گرفت