https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60049
شناسه خبر: 60049
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۷
چهره نورانی
راوی همکارشهید:بسم الله شهید علی اکبر کشتکار. قصه رفته بودم عقیدتی سیاسی ناجا برای این که پلیس افتخاری بشوم. داشتم فرم پر می کردم که یک نفر از مقابل ام رد شد. سربلند کردم و برای اولین بار او را دیدم ، چهره ای نورانی داشت. روز بعد که برای تکمیل کارهایم به همان مکان قبلی مراجعه کردم فرمانده آن قسمت موضوع را با من در میان گذاشت و قرار شد خانواده ام را در جریان بگذارم که علی بتواند با آنها صحبت کند. پدر و مادرم ابتدا مخالفت کردند. علت اش هم شغل علی بود ولی بعد که با خانواده شان آمدند خواستگاری دل ها نرم شد ومحبت ها دوطرفه... پایه مسافرت بود. حتی به جای برگزاری مراسم پرخرج عروسی هم رفتیم مسافرت. فقط همسر نبودیم، رفیق بودیم با هم. می گویند رفیق را باید در سفر شناخت. راست می گویند. زندگی هم یک سفر است. مهم این است که همسفر خوبی باشیم و علی برای من این گونه بود. در همان شروع زندگی متوجه شدم که همیشه نمازش را اول وقت می خواند. این طوری نبود که بگوید دیشب مأموریت بوده ام و الآن خسته ام ، نیم ساعت دیرتر نمازم را می خوانم. نه !... تا اذان می گفتند لبیک می گفت... بعد از اینکه سال 91 سمت راست سرش تیر خورده و جانباز شده بود ، محل خدمت اش را تغییر دادند. رفت عقیدتی سیاسی. دوره نقاهت را که گذراند دیگر آرام و قرار نداشت. از کار اداری خوشش نمی آمد. به همین دلیل رفت قسمت مالی و بعد هم کارگزینی. با این وجود هر روز که می آمد خانه می گفت : « من نمی تونم پشت میز بشین ام... پشت میز نشستن به دردم نمی خوره... ». من هم گفتم : « هر جور خودت صلاح می دونی...». دوباره رسته و محل خدمت اش را تغییر داد و وارد پلیس مبارزه با مواد مخدر شد... خیلی پر کار بود. گاهی اوقات ساعت دو یا سه صبح می آمد خانه. نزدیک محرم که شد رفتیم منزل جدیدمان اما او باز هم شیفت بود و کار داشت. دهه محرم گذشت و از این که نتوانسته بود در عزاداری امام حسین (ع) خوب عرض ادب کند ناراحت بود. دلداری اش دادم و گفتم : « عزادار واقعی شماها هستین که شب تا صبح امنیت مردم رو حفظ می کنین...»... با شهدا سر و سری داشت. سعی می کرد مخفیانه به خانواده های شهدای ناجا خدمت کند. اولین بار که با هم رفتیم گلزار شهدای مرودشت هنوز دو ما از ازدواجمان نگذشته بود. به یکی از سنگ نوشته ها اشاره کرد و گفت : « ببین من هم اگه شهید بشم می شوم جانباز شهید »! مدتی قبل از شهادت اش یکی از عکس های نظامی اش را که خیلی خوش تیپ بود گذاشتم لب طاقچه کنار فانوسی که آنجا بود. نورپردازی قشنگی داشت. وقتی آن را دید به شوخی گفت : « عکس شهید را گذاشتی اینجا ؟ ». هُرّی دلم ریخت. در اولین فرصت عکس را از آنجا برداشتم. وقتی دو تا خانم آمدند و خبر دادند که پایش تیر خورده باور نکردم. می دانستم شهید شده... روز مراسم تشییع ، یکی از دوستانش آمد و آهسته به پدر علی اکبر گفت که شهید قبلا در مورد محل دفن خود در گلزار شهدای مرودشت وصیت کرده است. علی اکبر همان جایی که گفته بود دفن شد. عکس کنار فانوس خانه هم قاب عکس مراسم بود !...