https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60066
شناسه خبر: 60066
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۷
شهادت
همسر شهید: روزی که حرفش پیش آمد که می خواهد برود مرزبانی،می گفت میخواهم بروم هنگ مرزی میرجاوه شهید بشوم.زمانی که مرزبان شده بود اخرین بار که مرخصی آمد بار چهارم بود.خیلی دلتنگی کرده بود.و روزیم که می خواست بره صبحش محمدمهدی را مدرسه برده بودم ولی وقتی که برگشته بود حسابی تب کرده وقتی پدرش خواست بره خیلی سفارش کرد مواظبش باش نذاری تبش اینجوری بمونه.تاحالا چندبار ارومیه رفته بود ولی این سری که می خواست بره عجیب دلم گرفته بود طوری که وقتی رفت خیلی گریه کردم.چندروز اول که گذشت باهم در تماس بودیم ولی بعدش چندروزی بود که هرچی تماس می گرفتم در دسترس نبود و جواب نمی داد تصمیم گرفتیم بریم سردشت ببینیمش.صبح همان روز به پدرم زنگ زد که اینجا دکل افتاده و نمیتونه تماس بگیره.ودیگه اخرین تماسش در روز شهادتش نزدیک ظهر بود و حال منو با پسرمو می پرسید و درمورد همه چی صحبت می کرد و با دفعه های قبل که عجله داشت فرق می کرد نزدیک ده دقیقه صحبت کردیم.بعد شب ساعت هفتونیم که عموهای محمدمهدی هم بودند داشتیم شام می خوردیم که یک دفعه حالم بد شد.گفتم شاید سرماخوردم انگار داشتم از حال می رفتم.بعد ساعت یازده و نیم بود دیدم زنگ نزد بهش پیام دادم عزیزم کجایی می خواستم باهات حرف بزنیم.جواب پیاممو نداد.صبح شد که من خوابشو دیدم که اومده داره نگاهم می کنه بعد گفتم ابراهیم کی اومدی گفت بلند شو لباستو عوض کن منم تعجب کردم اخه لباسی نمی پوشیدم که بدش بیاد بعد رفتم یک لباس بلند مشکی پوشیدم.از خواب که بلند شدم گفتم اگه بیاد حتما ازش سوال می کنم چرا گفت لباسمو عوض کنم.نزدیک ساعت نه صبح بود که داشتیم صبحانه می خوردیم که عموی محمد مهدی به من زنگ زد گفت به بچه ها (عمه های محمدمهدی) بگو زود بیان خونه.بعد من پشت گوشی احساس کردم یکی داره گریه می کنه بعد که خداحافظی کردم بهشون گفتم که برید خونه داداشتون.اصلا فکرشو نمی کردم خبر شهادت همسرم را بهم بدن.بعد که رسیدیم دیدم صدای گریه میاد.به مادر شوهرم گفتم چرا گریه می کنی گفت منو ببرید سردشت.تا اینو گفت متوجه شدم که همسرم شهید شده است.