https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60107

شناسه خبر: 60107
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۹

راه خدا

راوی مادر شهید:نسیه ماه رمضان بود. خسته از سرکار برگشت و به نانوایی رفت تا برای افطار نان بخرد. وقتی به خانه برگشت در چهره‌اش غصه و ناراحتی دیدم. پرسیدم: «توی نانوایی اتفاقی افتاده؟» با ناراحتی سر تکان داد. گفت که در نانوایی اسامی کسانی را که نان را به‌صورت نسیه خریداری کرده‌اند، دیده. نانوا برای آن که مردم سریع‌تر حساب‌هایشان را صاف کنند اسامی را به دیوار زده که آن‌ها برای حفظ آبرو هم که شده مجبور باشند سریع‌تر پول را پس بدهند. این صحنه‌ها عباس را آشفته کرده بود. با تعجب پرسید: «واقعا کسانی هم وجود دارند که برای خرید نان مجبور به نسیه باشند؟» سر تکان دادم. گفتم: «بله مادر. اونقدر هستن آدم‌هایی که به نون شب هم محتاجن!» چهره‌اش خسته و غمگین بود. ناباورانه نگاهم می‌کرد. عاقبت نتوانست طاقت بیاورد. لباس‌هایش را پوشید و به نانوایی رفت. خودش همة حساب‌ها را تسویه کرد تا نانوا اسامی را از روی دیوار بردارد. بعد از آن اتفاق عباس آدم دیگری شده بود. از اینکه می‌دیدم تا چه اندازه مرد شده در دلم پر از احساس خوشی بود. از آن پس عباس هر بار که از ماموریت برمی‌گشت نسیه‌های مردم بی‌بضاعت محله را تسویه می‌کرد. نمی‌گذاشت کسی متوجه این کارش بشود. قبل از آن با واقعیت‌های زندگی روبه‌رو نشده بود. وقتی متوجه اوضاع زندگی مردم شد نتوانست بی‌تفاوت از کنار آن عبور کند. در سینة عباس قلبی می‌تپید که بسیار گرم و پر عطوفت‌تر از قلب دیگر مردم بود. شهید عباس معصومی صمیمی بعد از شهادت عباس هر کس که به من رسید، پرسید: «چطور می‌تونی بدون عباس طاقت بیاری؟» آنقدر شیرین‌زبان و خوش‌برخورد بود که بعد از رفتنش دل خیلی‌ها از سینه کنده شد. با آنکه سن زیادی نداشت، در محله که راه می‌رفت برای مردم از دور کمرش را خم می‌کرد. بلند سلام می‌کرد. احوال‌پرسی می‌کرد. چنان گرم و خودمانی که همه با او صمیمی می‌شدند. ورد زبانش «جان، جان» بود. حتی به مطب دکتر هم که می‌رفتیم با آن که نسبت و آشنایی با دکتر نداشت، مردانه جلو می‌رفت و با دکتر دست می‌داد. احوال‌پرسی می‌کرد و صمیمی می‌شد. برایش سخت بود که با کسی روبه‌رو بشود و بی‌تفاوت عبور کند. همه برایش دوست و آشنا بودند. شهید عباس معصومی جای خوب بعد از شهادتش هر کسی که به تشییع جنازه آمد خاطره‌ای از کمک‌های بی‌دریغ عباس داشت. پیرزنی آمد و گفت که دستش تنگ بود و نیازمند. عباس دستش را گرفت و اوضاعش را سامان داد. پیرمردی می‌گفت که وقتی مجبور بود پیاده به خانه‌اش برود، عباس او را سوار می‌کرد و به هر کجا که مقصدش بود می‌برد. دوستش آمد و تعریف کرد که برای ثبت‌نام گواهینامه دستش خالی بود و نمی‌توانست از کسی پول قرض بگیرد. عباس بدون آنکه منتظر درخواست دوستش بماند، خودش برایش پول واریز کرده بود. دیگری از پای شکسته‌اش حرف می‌زد که وقتی با عصا مجبور به رفت‌و‌آمد در محله بود، عباس او را سوار می‌کرد و به مقصد می‌رساند. عباس از نیکی‌های کوچک نمی‌گذشت. از هر فرصتی، حتی پیش پا افتاده و معمولی، برای خیر رساندن به مردم استفاده می‌کرد. همین است که هربار که بعد از شهادتش به خواب کسی آمد، برایم پیغام فرستاد: «به مادرم بگویید نگران نباشد، جای من خیلی خوب است!» شهید عباس معصومی آغوش خدا وقتی حرف از شهید و شهادت می‌زد، من حرف‌هایش را خیلی جدی نمی‌گرفتم. با خودم می‌گفتم که سایة جنگ از ایران دور است و همه‌چیز آرام است. در این دوره و زمانه چه کسی شهید می‌شود. عباس به حرفم می‌خندید. می‌گفت: «مامان من شهید می‌شم! توام می‌شی مادر شهید!» من هم می‌خندیدم و می‌گفتم: «آخه پسرجان تو می‌خوای کجا بری که شهید بشی؟» باور نمی‌کردم که در ایران هنوز هم کسانی در معرض شهادت قرار گرفته باشند. پلیس‌های مظلومی که هربار در گوشه‌ای از این خاک مورد سوء‌قصد اشرار قرار می‌گرفتند. وقتی داوطلبانه اسمش را برای اعزام به عنوان مدافع‌حرم به سوریه نوشته بود، آمد و به من گفت که: «مادر، ما اسم نوشتیم برای مدافعی حرم.» تازه همه چیز برایم جدی شد. نگران بودم اما همه‌چیز را سپردم به خدا. مخالفتی نکردم و حتی از حرفش استقبال کردم. گفتم که اشکالی ندارد. می‌خواستم با خیال راحت اعزامش کنم. نمی‌دانستم که خدا خیلی زودتر از رفتن به سوریه برای او در همین ایران، آغوش گشوده است! شهید عباس معصومی عطر شهادت شهدا بوی گل شهادت را مدت‌ها قبل از وقوع آن حس می‌کنند. درست زمانی که جانشان آمادة پذیرش موهبت الهی است. آیینة روحشان مصفا شده و در قلبشان چیزی جز طلب خداوند نیست. دوستان عباس تعریف می‌کردند که چند روز قبل از برگشتن به جاسک، عباس به گلزار شهدا رفته بود. با دلی شکسته بر سر مزار دوست شهیدش نشسته و خیلی گریه کرده بود. انگار قلبش به همه چیز آگاهی داشت. رو کرده بود به مزار شهید و گفته بود: «انشالله تا چند روز دیگه پیشت هستم. ناراحت نباش!» چهارده روز بعد عباس به قولش وفا کرده بود. در محور جاسک استان هرمزگان، توسط اشرار و معاندین به شهادت رسیده بود. شهید عباس معصومی حلالیت دو سال آخر زندگی‌اش خیلی عوض شده بود. اخلاق و رفتارش رنگ و بویی خدایی گرفته بود. از چهره‌اش نورانیت می‌بارید. حرکاتش تغییر کرده بود. مهربانی و خوش‌اخلاقی‌اش عجیب بود. از خودم می‌پرسیدم عباس چرا تا این حد عوض شده است. گاهی که از گشت برمی‌گشت می‌آمد و به دست و پای من می‌افتاد. بی‌دریغ محبت می‌کرد. من را می‌بوسید. می‌گفت مادری مثل من پیدا نمی‌شود. پشت هم از من تشکر می‌کرد. گاهی خجالت می‌کشیدم. می‌ترسیدم. نمی‌توانستم به چشم‌هایش نگاه کنم. می‌گفتم: «این چه حرفیه مامان. من مادرم وظیفمه.» قبول نمی‌کرد. قربان صدقه‌ام می‌رفت. گاهی در میان این محبت‌ها می‌خواست من را آماده کند. می‌گفت: «بالاخره منم می‌رم و شهید می‌شم، شما می‌شی مادر شهید!» فقط یک‌بار با ناراحتی برایم تعریف کرد که در عالم بچگی وقتی به پیش دبستانی می‌رفت بی‌اجازه خوراکی کسی را برداشته است. بابت این حق‌الناس خیلی ناراحت بود. دلش می‌خواست حلالیت بگیرد اما مدتی قبل آن شخص فوت کرده بود. دلم برایش سوخته بود. می‌خواستم خوشحالش کنم. یک‌بار رفتم به سر قبر آن شخص. از خانواده‌اش خواستم پسرم را حلال کنند. گفتند اشکالی ندارد. آن زمان بچه بودند و این حرف‌ها مطرح نیست. خوشحال برگشتم خانه و خواستم به عباس خبر بدهم که برایش حلالیت گرفته‌ام اما هر چه زنگ زدم نتوانستم پیدایش کنم. ساعتی بعد خبر شهادتش رسید. بعدها فهمیدم در همان ساعتی که من برایش حلالیت می‌گرفته ام، در او در جاسک به شهادت رسیده است. انگار آن حق‌الناس آخرین زنجیرش در این دنیا بود که با باز شدنش، به بی‌نهایت پر کشیده بود.