https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60115

شناسه خبر: 60115
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۳۹

مرد خدا

هزاران حرف دنیا در نظرش بی‌ارزش‌تر از آن بود که از چیزی ناراحت شود. انگار نمی‌توانست باور کند غمی در دنیا باشد که انسان به خاطرش ناراحت شود. در هر جمعی که می‌نشست، دل همه را شاد می‌کرد. شوخ طبع بود و یک لحظه آرام نمی‌نشست. با شوخی‌هایش همة اعضای خانواده را سرحال می‌آورد. هر وقت می‌دید کسی ناراحت است سراغش می‌رفت و می‌گفت: «آخه چرا ناراحتی؟ دنیا دو روزه!» در همین یک جمله اش هزاران حرف بود. شهید مجید خدابنده‌لو خیال راحت بعد از فوت پدرش، جور دیگری به خانواده‌اش توجه می‌کرد. با آنکه تک پسر نبود ولی احساس مسئولیت عجیبی نسبت به مادرش داشت. نمی‌گذاشت لحظه‌ای جای خالی پدر، خانواده‌اش را آزرده کند. پدرش به خاطر مریضی تقریبا از کار افتاده بود. تمام حواس مجید به پدرش بود. نمی‌گذاشت احساس پیری پدرش را اذیت کند. آن زمان پدرش مغازة خواربار فروشی داشت. مجید هر وقت که می‌دید اجناس مغازه کم شده است سریع خودش می‌رفت و برای مغازه خرید می‌کرد. می‌دانست پدرش روی کم شدن اجناس مغازه حساس است و از آن غمگین می‌شود. نمی‌توانست ناراحتی خانواده‌اش را ببیند. می‌گفت: «بابا مغازه‌ش رو دوست داره. نمی‌خواد مغازه خالی بمونه.» با آنکه استخدام نیروی انتظامی بود ولی به مغازه پدرش می‌رفت و آنجا را تمیز می‌کرد. جارو می‌کشید و طبقه‌ها را مرتب می‌کرد. بعد خوشحال به پدرش می‌گفت: «حالا با خیال راحت بیا و بشین.» شهید مجید خدابنده‌لو سپردمت به خدا چندین ماه قبل از شهادتش فرمی پر کرده بود تا از طریق محل کارش به سوریه برود. آرزویش این بود که مدافع حرم حضرت زینب(س) باشد. به من نگفته بود که فرم را پر کرده است. آمد خانه و پرسید: «راضی هستی من برم سوریه؟» نمی‌دانستم باید چه بگویم. قلبم لرزیده بود. هزار فکر از سرم گذشته بود. فکر کردم شاید بتوانم به بهانة دخترمان فکر سوریه رفتن را از سرش بیرون کنم. گفتم: «شما خودت نمی‌دونی سوگند چقدر وابسته شماست؟ من نمی‌تونم اجازه بدم!» رفتارهای سوگند که یادم می‌آمد، قلبم فشرده می‌شد. سوگند و مجید سرشان را روی یک بالش می‌گذاشتند. خیلی به همدیگر وابسته بودند. گاهی که مجید اداره می‌ماند و خانه نمی‌آمد سوگند برایش تلفن می‌زد و می‌گفت: «بابا پس دخترت با کی بخوابه؟ من بالش تورو بو می‌کنم تا برگردی خونه!» این صحنه از روبه‌روی چشمم می‌گذشت و نمی‌توانستم خودم را راضی کنم. برای دختر کوچکمان بی‌پدری ضربة سنگینی بود. دیگر طاقت نیاوردم. گفتم: «خدای نکرده اگر شهید بشی من چیکار کنم؟ اصلا تو مارو به کی می‌خوای بسپاری؟» سکوت کرد و لبخند زد. آرام گفت: «به خدا!» شهید مجید خدابنده‌لو کفاش بین‌الحرمین با برادرم خیلی صمیمی بود. قرار گذاشته بودند که اربعین 96 باهم بروند کربلا. مجید در خیالش برای این سفر رویاها بافته بود. به برادرم می‌گفت: «اربعین می‌ریم کربلا. دستمال برمی‌داریم و کفش‌های زائرین امام حسین رو پاک می‌کنیم. من توی بین‌الحرمین می‌خوام کفاش بشم!» من به حرف‌هایش می‌خندیدم. گفتم: «مجید حالا چرا کفاش؟» جدی شد و نگاهم کرد. به حالت عجیبی گفت: «گرد پای زائرای امام حسین تبرکه. دوست دارم خاک‌های اونا بخوره به دست و صورتم.» شهید مجید خدابنده‌لو بزرگترین آرزوها آنقدر حواسش به رضایت و شادی دل پدر و مادرش جمع بود که حتی از بزرگترین آرزوهایش چشم می‌پوشید. خیلی دلش می‌خواست به کربلا برود اما برای رفتن اقدام نمی‌کرد. دلش راضی نمی‌شد خودش قبل از پدر و مادرش به این سفر برود. می‌خواست پولی به دست بیاورد تا اول آن‌ها را راهی زیارت کند. می‌گفت: «کاش اول پدر و مادرم می‌رفتند بعد من. زشته که تا اون‌ها نرفتن، بنر کربلای من بالای در زده بشه!» شهید مجید خدابنده‌لو تکیه‌گاه عمق رابطة‌مان خیلی زیاد بود. بیشتر از آنکه زن و شوهر باشیم، رفیق بودیم. خیلی‌ها به رابطة ما غبطه می‌خوردند. تمام مشکلاتمان را به کمک هم حل می‌کردیم. راز مخفی بینمان وجود نداشت. حس می‌کردم در دنیا مشکلی نیست که مجید نتواند زود حلش کند. برایم مثل یک تکیه‌گاه محکم بود. شهید مجید خدابنده‌لو کار خیر بعد از چهلم همسرم به خانة خواهر شوهرم رفته بودم. خانم مسنی را آنجا دیدم. پرسید: «تو همسر مجیدی؟» گفتم: «بله.» گفت: «می‌دونستی همسر تو هر ماه یه مقدار پول به من کمک می‌کرد؟» از تعجب ماتم برد. از این موضوع هیچ خبر نداشتم. وضع خانوادة خودمان خوب نبود. پدرش را از دست داده بود و وظیفه‌اش می‌دانست که به مادرش کمک مالی کند. برای آنکه توی زندگی کم نیاوریم مجبور می‌شد در کنار کار اصلی‌اش حتی مسافرکشی هم بکند. مدت‌ها بعد از شهادتش تازه فهمیده بودم که مجید در کار خیر هم دست دارد. شهید مجید خدابنده‌لو عصای دست عصای دست مادرش بود. چون پدرش فوت کرده بود، نمی‌خواست مادرش احساس تنهایی بکند. در ریزترین مسائل کمک‌حال خانواده‌اش بود. از هیچ کاری دریغ نمی‌کرد. وقتی مادرش چشم‌هایش را عمل کرده بود، مجید به خانة مادرش می‌رفت و کارهای مادرش را انجام می‌داد. حتی یک‌بار برایش پیاز سرخ می‌کرد تا چشم‌های مادرش اذیت نشود. شهید مجید خدابنده‌لو هر چه در زندگی داشت معتقد بود هر چه در زندگی دارد از ائمه است. این عقیده را از مجالسی که هر هفته شرکت می‌کرد به دست آورده بود. به حسینیه‌ها و مسجد و پایگاه‌های بسیج رفت‌وآمد زیادی داشت. برآورده شدن آرزوی شهادتش را هم در همان روضه‌ها طلب کرده بود.