https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60137
شناسه خبر: 60137
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۴۰
خصوصیات اخلاقی
همسر شهید حمیدرضا جهانتیغ می گوید: 1 – ارائه زندگینامه کامل از کودکی تا هنگام شهادت: شهید حمیدرضا جهانتیغ در تاریخ 1/6/64 در خانواده پرجمعیت و متدین به دین اسلام پایبند و ولایت فقیه به دنیا آمد. دوران دبستان و راهنمایی را در مدرسه ابتدایی شهید مفتح در همان روستا گذراند. دوران دبیرستان را در مدرسه شهید صوفی حسنخون گذراند. و در سال 1383،84 جهت گذراندن دوران مقدس سربازی عازم چابهار (کنارک نیروی دریایی شد) و پس از پایان سربازی سال 1386 جهت خدمت به مرزهای کشور عازم مشهد مقدس برای گذراندن دوران آموزشی و پس از آن در پاسگاه های تاسوکی، میله 46، گروهان ذهک خدمت کردند و در تاریخ 18/6/93 انتقال شدن به جالق پاسگاه کهک مداوان ، اسنفدک و حدود دوسال در سراوان خدمت کردن و سرانجام در سال 1395 به میرجاوه پاسگاه تاسوکی میله 98، 97، پایگاه چاهاندر انتقال شد و سرانجام در تاریخ 6/2/96 به درجه دفیع شهادت نائل اومدن. 2 – فعالیت ها و اقدامات شاخص شهید در دوران حیات: 2 تا جوان در روستایی دارن خرج زندگی پیرزن و پیرمرد در روستای سیاسر به نام مهدا فرینچه کردی هزینه خرج زندگی پدر و مادر و ادامه تحصیل سه برادر خرد شهید شرکت در فعالیت های بسیج، ترک اعتیاد . مردی با 3 فرزند به محمد پنجه کویی کمک کردن به فرد با نام کامران از اهالی میرجاوه که در نزدیک محل کار شهید زندگی میکردن و دارای 2 زن و چند فرزند بودن و درآمدی نداشتن، نمازشو سروقت می خوند. همیشه منو واسه نماز بیدار میکردن حتی اگه شیفت بودن با اینکه گاه ی20 روز 14 روز تموم شیفت بودن اصلأ نمی گفتن خسته هستم. تا می آومدن از سرکار می گفت خانم بچه ها رو آمادهکن بریم یه پارک، یه شام بیرون بخوریم. از اونجا می رفتن مستقیم زابل اول همیشه عادت داشت گلزارشهدا میرفتن سرمزار شهید سلطان جهانتیغ و شهید محمدعلی جهانتیغ بعش به دیدن خانواده خودشو و من میرفتن همیشه صله رحم انجام می داد و همیشه بهم تا تأکید می کرد که پیامبر سفارش کرد به صله رحم اوایل زندگی برام خیلی سخت بود 2 هفته شیت بود چهارروز یا سه روز که استراحت می اومد روزشو می رفت خانه اقوام و فامیل دیدن دوستان خویشاوندان من خیلی اوایل غر می زدم می گفت خانم من درخمتت هستم کجا می خوای بری به جای زیارتی مثل بی بی دوست، زیرات ابوالفضل، حرم امام رضا، حرم حضرت معصومه خیلی اعتقاد داشتن خیلی دوست داشتن برن کربلا چون می گفتن دوستدارم برم سوریه مدافع حرم بشم من نمی ذاشتم چون همیشه می گفت دوست دارم شهید بشم. درمقابل بچه هاش خیلی احساس مسؤلیت می کرد خیلی بچه دوست داشتن بجه اش مریض ی شد براش گریه می کرد . 17/10/95 از زاهدان داشتیم می رفتیم زابل واسه دیدن خانواده هامون جاده جزنیک کامیون جلومون اومد تصادف کردیم بچه ها هم باهامون بودن فرمان رفته بود تو قفسه سینه اش و پیشانی اش پر شیشه بود بچه ها هیچ نشده بودن مورفین تزریق می کرد به شانه هاش درد و تحمل می کرد ولی خودشو مرخص کرد که بچه هام غصه می خورن بعد چند هفته نازنین زهرا گریه می کرد 7 ماهه بیشتر نبود سونو ازش گرفتیم گفتن پیچ خوردگی روده داره بستری کردیم شهید شیفته بود فرداش گفت خانم میرم سرکار نیرو نداریم. نازنین زهرا خیلی گریه می کرد آزمایش خون دادیم گفتن عفنت خون داره، زنگ زدم بهش گفتم گفت یا امام رضا بچه مو از تو می خوام 3 ساعت بعدش اومد با رضایت شخصی نازنین زهرا رو مرخص کردیم دستشو به گردن نازنین زهرا بردن مثل یه بچه بر دخترش گریه می کردن مادرش گفت پسرم بر دختر کسی گریه نمی کنه بمیره 2 تا دختر دیگه داری. گفت: مامان یه تار وی دخترهامو با صدتا پسر که نه با دنیا عوض نیم کنم دفترشو بغل کرد روبه من کرد گفت: خانم میای یا نه گفتم کجا؟ کجا حرم امام رضا ساعت یک شب بود راه افتادیم از زاهدان به طرف مشهد به فرمانده قدیمی اش زنگ زد آقای راهنما اینجوری شد واسه نفس بابا برو بیمارستان شیخ نوبت بگیر بنده خدا چندساعت بعد زنگ زد نوبت گرفتم حمید کجایی گفت اول میرم پیش امام رضا نزدیکی های ساعت 7:30 بود رسیدیم حرم اول دفترشو برد زیارت بعد رفتیم بیمارستان شیخ سونو گرفتن مشکلی نداشت رفتیم آزمایش دادیم مشکلی نداشت تست عرق گرفتن از بچه مشکلی نداشت. اصلأ باورمان نمی شد عفونت خون بچه، پیچ خوردگی روده حمید گریه کرد یا امام رضا ممنون معجزه کردی دوباره این با خانم وآقای راهنما و بعد بچه هاش رفتیم رحم بعدش اومدیم زابل به نذر و خیرات خیلی اعتقاد داشت اومدیم یک گوشفند کشت نذر داد. باباشهید سرطان خون داشتن مثل خدا بهش التماس کرد بابا بریم شیمی درمانی باباش راضی نشد گفت: پس بابا بیا بریم حرم امام رضا مرقد حضرت معصومه بی بی دوست یکماه تمام بابا شو زیارت می برد. باباش خوب شد یعنی مشکلی نداشت حرم امام رضا اومد (خیلی خانوادشو دوست داشت) گفت یا امام رضا پیش از مرگ بابام شهید بشم. اتفاقأ پیش از مرگ پدرش شهید شد و مرگ بابشو ندید همیشه دخترش مریم میگه (اگه بابام آرزو نمی کرد اگه از امام رضا نمی خواست الان شهید نمی شد) همیشه می گفت دوست دارم شهید بشم اون هم اولین نفر شهادتش کاملأ برخودش و دخترش واضح بود. شهید دانشگاه امین درس میخوند اسفند بود کلاس داشت ولی بهش اجازه نداده بودن بیاد چون نیرو نداشتن داداش شهید هم درس می خوند با خود شهید اون از چابهار اومده بود نصف شب بود مریم خواب بود از خوب پرید شروع کرد به گریه تب و لرز شدید کرد گفت خواب دیدم بابام تیرکردن باباموکشتن ساعت 12 شب بود زنگ زدم بهش بیا مریم خواب دیده گفت صدقه بده انشاءالله شهید میشم گفتم دیگه حق نداری بری سرکار هروز افغانی می گیرید آخر همین افغانی ها و بلوچ های میرجاوه شما را می کشن به فکر خودت نیستی به فکر منو و سه تا دخترت باش یک هفته که دیر میکنی فاطمه زهرا جانماز پهن می کنه میگه خدایا یا منو ببر پیش بابام یا بابامو بیار پیش من. گفت: خانم خدا صبر می ده، غصه نخور وصیت نامه نوشتم گذاشتم اون وصیت نامه من نوشت من پاره می کردم اون منو کانال شهدای ناجا می برد من ترک میزدم قبل عید اومد خانم خونه روجابه جا می کنم نزدیک محله کارت گفتم دیونه شدی تو این مجتمع نگهبان داره، عابربانک داره، نانوایی داره، امنیت داره. آقا گفت: نه من شهید می شم مهدهم پنجشنبه ها بسته هست توهم سرکار نزدیک کارت خونه میگیرم رفته بودم خودنه اجاره کرده بود 500 تومان 4500 پیش 24 فروردین بود خونه روجابه جا کرد آورد محل کارم همه چی روخودش مرتب کرد فرش ها رو پهن کرد 26 رفتیم زابل طق معمول اول رفت گلزارشهدا بعد پیش خانواده اش رفت پیش مادرش گفت: اگه شهید بشم چکار می کنی مادرش زد به سرکله اش که چه حرفیه گفت: شوخی کردم مرگ حقه. اومد خونه بابا گفت حلالم کنید شاید دیگه نیومدم. بعدش منو زابل خونه چندتا از رفیق ها دبرستان و سربازی اش برد 27 فروردین رفت شیفت 13 اردیبهشت برگت کلاس داشت3 و 4 و5 اردیبهشت، روز 4 اردیبهشت خریدها رو کرد. 2 تا گالن آب داشتیم برام پنج تا گرفت آب کرد. منو برد خانم اینجا نانوایی، اینجا فروشگاه، اینجا سوپرمارکتپسردایی، زن دایی شهید ه خونه مون بودن گفت خانم یگ پا کجاست بیار پاهامو سنگ بکش. لیف آوردم باصابون براش لیف کشیدم گفت نه سنگ پا روبیار پاهام سیاه شده مردم برام میخندن سنگ آوردم براش سنگ کشید باحوله خشک کردم گفت میرم حمام لباس های سفیدبلوچی که دخترم مریم روز پدر برام گرفته بیار بپوشم بچه ها رو پارک و شهربازی ببرم بعدکسی نیست بچه هال مو ببره من از کارهاش شوک شده بودم چیزی نگفتم رفتیم بیرون خرید کرد بچه ها رو برد پارک لاله، شهربازی بچه ها خوابیدن تو ماشین ساعت 10 شب بود اومدیم خونه بر بچه ها جاانداخت بچه ها روگذاشت سرجاشون. گفت بیا چایی بخوریم 2 نفری بچه ها خوابیدن بیاد اون روزها بعش عکس ها ی سربازی شو آورد نشانم داد از خاطره های سربازیش گفت عکس های میرجاوه را آورد یک کلیپ درست کرد گفت از گوشی پاک میکنی تو لپ تاپ ذخیره کرد واسه بچه ها بلدبفرستی کانال شهدای ناجا اون شب خیلی زود گذشت ساعت 4 صبح اومدم تا دم در بدرقه اش کردم گفت بروبخواب خسته شدی امروز حسابی . خودم واسه نماز بیدارت می کنم ساعت 5 زنگ زد گفت خانم نمازبخون بعدش بخواب دوباره ساعت 6:45 زنگ زد که من رسیدم پاسگاه چاهندر ساعت 8 دوباره زنگ زد که برو به بچه ها سربزن ساعت 12:38 زنگ زد خانم بچه هامو ببر پارک براشون اول بستنی بعد هرچی گفتن بخر ساعت 16:37 زنگ زد گفت ما میریم بیرون شاید در دسترس نباشم به حمید سنچولی زنگ نزنی خودم زنگ می زنم. نمازخوندم زنگ زدم خیلی دردسترس نبود. ساعت 8 بود داماد جناب سروان حمید جهانتیغ زنگ زد که حمید خواب دید گفتم چی شد حمید چی شد؟ گفت: خبری ازش داری. تا قطع کرد داداش شهید محمد زنگ زد حمید کدوم پاسگاه بود گفتم حمید شهید شد. خونه من خراب شد زدم زیرگریه گفتم خانه من آتش گرفته چی شد گفت کدوم پاسگاه گفتم چاهندو قطع کرد من جدا بچه ها با گریه من گریه می کردن ولی شب بود هیچکس از همسایه ها نیومدن رفتم پایگاه بهداشت چون مجتمع مرزبانی تحت پوشش پایگاه بهدات خودمون بود به سرهنگ هراتی زنگ زدم، به ستوانسوم جواد گنجعلی زنگ زدم همه اظهار بی خبر کردن گفتن خبر می گیریم 10 دقیقه بعد همه موبایل خاموش بود دنیا جلو چشامتاریک بود شوهر من رفته بود نازنین زهرا اینطرف چشماش کاملأ سفید شده بود نازنین مرده بود خدایا چکارکنم یه زن تنها ساعت 11 شب با 3 تا دختر زیر شش سال گواهینامه هم ندارم ماشین گرفتم اومدم بیمارستان تأمین اجتماعی خیلی شلوغ بود هرچی التماس کردم که شوهرم شهدی شده بچه ام مرده یه کاری کنید از یه طرف مثل دیونه ها میگفتم بچه ام به جهنم شوهرم کجاست. فقط پیام می دادم به حفا شهید باورم نمی شد نازنین مرده بود چشماش کاملأ سفید بود گفتم حمید تو بچه می خواستی من نه گفتی دوست داری شهید بشی گفتم بچه ها تو هجا می خوای میبری فاطمه جهانتیغ دختربابا بدون بابانگهدار نمیدار گفتی خدابزرگه تو همان حال بودم ساعت 1:30 شب دامادم و پدرومادر و خواهر و برادرم اومدن ولی میگفتن حید شهید نشده ولی من از یطرف میگفتم نصف شب اینجا از زابل اومدن شهیدنشدده؟ از یه طرف می گفتم مگه میشه حمید بره بچه ها شو نبره من بهش گفتم بچه دختر بدون بابا نگه نمی درام نازنین مرده رو یه طرف احساس می گردم حمید گفت بده بچه مو یه دفعه بچه مرده شروع کرد به استفراغ تب کره بود شدید دکتر گفت بیا بستری بشه گفتم بمیره نه رضایت دادم اومدم از داروخانهشربت گرفتم نازنین خوابید. صبح شد رفتم پزشک قانونی باورم نمی شد حمید من این عضق من بود بوس اش نکردم منوو نذاشتن ساعت 2 دوباره رفتم پزشک قانونی همه اومده بودن ولی اینبار گریه نمیکرد خو.شخال بودم باخودم می گفتم خدایا راضیم عشقم به آرزوش رسید. 2 – فعالیت ها و اقدامات شاخص شهید در دوران حیات : نوسازی مسجد محله، برگزاری مراسم عاشوا، تاسوعا درمسجد محله روستا و دادن حلیم به درب منل خاه به خانه روستا در روز تاسوعا ماه محرم، شرکت در نمزهای جماعت ، جمعه، دادن خرج عروسی 3 – نگات اخلاقی شاخص شهید که قابلیت انتقال به نسل جدید را دراد: خیلی دلسوز و مهربان بودن، وقت شناس بودن 5/12/96 فاطمه جهانتیغ همسر شهید حمیدرضا جهانتیغ