https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60142
شناسه خبر: 60142
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۴۱
بزرگ مرد
راوی خاله شهید:شهید صادق خدادای پدرش در جنگ شیمیایی شده بود اما سند و مدرکی نداشت ، جز ریه های خرابش ! در کمیته پزشکی کسی حرف پیرمرد اهل روستای «پس کمر» شهرستان سرخس را باور نکرد و او بادست خالی به خانه برگشت . باید باز هم با ماشین اش به سرخس و مشهد می رفت و میوه و تره بار می آورد برای دوره گردی و فروش . صادق در آن ایام ده ساله بود . پدر مجبور بود بارها و بارها از عقب وانت بالا برود اما دیگر مثل ایام جوانی اش سرحال و قبراق نبود . صادق مثل یک مرد به کمک پدرش شتافت و هر روز با او به روستاهای اطراف می رفت و سبزی و تره بار می فروخت . او در چنین شرایطی درسش را هم می خواند اما دست روزگار پدر رنجورش را خانه نشین کرد و نوجوان سخت کوش خراسانی فقط تا سیکل توانست ادامه بدهد . سن اش که به نوزده رسید بیشتر از همیشه حرص و جوش مادر و پدرش را می خورد : «بابام که مریضه ... من نباشم کی می خواد برای شما کار کنه ؟» . اما چاره ای نبود، هر کاری را که می خواست شروع کند نیاز به کارت پایان خدمت داشت . آموزشی اش افتاد بیرجند . خیلی از هم سن و سال های صادق در دوره آموزشی زنگ می زدند و به پدر و مادرشان می گفتند : «خرجی کم آوردم ... یه کم پول برام واریز کنین» ولی صادق دوره آموزشی را با قناعت گذراند و همان مقدار کم را هم پس انداز کرد و بعد از دوره به دست خانواده اش رساند ! سه ماه به پایان خدمت سربازی اش مانده بود که آمد خانه ما . روز مادر نزدیک بود . داشتم از خانه بیرون می رفتم که صدایم زد : - خاله جون برای مامان هدیه نگرفتم ... بی زحمت این کارت رو بگیر یه مقدار پول به کارت مامان منتقل کن خواهرم که قبل از عید آن مبلغ را دید با خوشحالی به من گفت : - صادق برای روز مادر پول ریخته به حسابم . می خوام برم کابینت بگیرم برای آشپزخونمون . همرام میای ؟ و من در دلم به خواهر زاده ام افتخار می کردم که چقدر به فکر خوشحال کردن پدر و مادرش است ... *** محل خدمت ما هنگ مرزی میرجاوه بود . نقشه ایران را که نگاه کنید مرز میرجاوه دور افتاده ترین نقطه است . کمتر مدیرکل و مسؤولی به آن برهوت سر می زند . بومی های منطقه در هر دو طرف مرز زندگی سخت و مشقت باری دارند و بیشترشان با کوله بری امرار معاش می کنند . کوله بری یعنی یک انسان تمام توانش را به کار بگیرد و هر چقدر می تواند روی کمر و شانه اش بار حمل کند و چند کیلومتر با خودش به داخل مرز کشور همسایه ببرد . با این کار مزد اندکی نصیبش می شود و می تواند مختصر غذایی برای خودش و خانواده اش تامین کند . در چنین محیطی وهابی ها از سال ها پیش شروع به تبلیغ و پول خرج کردن نموده اند . همه حرفشان هم این است که شیعه کافر است و باید او را کشت . انگار در این دنیا هیچ وظیفه ای جز ترویج قتل و نفرت و کینه توزی ندارند . «سپاه صحابه» ، «لشکر جهنگوی» ، «جیش محمد» ، «جیش العدل» و دهها گروهک تروریستی دیگر توسط سرویس های اطلاعاتی آمریکا و انگلیس طراحی شده اند و مشغول قتل و کشتار مردم بیگناه هستند . یک روز در میان به گشت زنی و کمین زدن در منطقه مشغول بودیم . در جمع ما بعضی ها تمام طول خدمت سربازی را در همین هنگ گذرانده بودند . صادق خدادای یکی از آنها بود . جوانی دل پاک و تودل برو که لهجه خراسانی داشت. به قول بچه ها پایه خدمتی محسوب می شد و فقط بیست و پنج روز به پایان خدمتش مانده بود . ششم اردیبهشت 96 که مثل هر روز به یکی از محل های همیشگی کمین رسیدیم همه چیز به هم ریخت . لحظه ای که ماشین توقف کرد با رگبار تیراندازی گروهک «جیش العدل» مواجه شدیم . کمین لو رفته بود و فرصتی برای موضع گرفتن و دفاع پیدا نکردیم . با چشمان خودم دیدم دوستانم تک به تک مثل گل پر پر شدند و روی ماسه های داغ کویر لم یزرع جان دادند . بغضی عجیب راه گلویم را گرفته بود و داشت خفه ام می کرد . هیچ کاری نمی توانستم انجام بدهم . دقایقی بعد سکوتی مرگبار بر منطقه سایه افکند . تروریست ها با صورت های پوشیده از پشت تپه ماهورها بیرون آمدند و حلقه محاصره را تنگ تر کردند . به چند متری ما که رسیدند یک نفرشان داد زد : - هر کی زنده س پاشه سرپا ... بعضی از پیکرهای غرق در خون هنوز تکان می خوردند اما در آن جمع فقط من زنده بودم و صادق که پایش تیر خورده بود . هر دو ایستادیم و آنها دستگیرمان کردند . تصمیم داشتند ما را با خودشان به پاکستان ببرند . نمی دانم چطور شد که صادق مقاومت کرد . می خواستم به او بگویم : « با این ها بحث نکن ... بویی از انسانیت نبرده اند » اما دیگر دیر شده بود . یکی شان چند قدم عقب تر رفت و اسلحه اش را روی رگبار گذاشت و صادق را به گلوله بست ... مدت ها بعد که از چنگال تروریست ها نجات پیدا کردم شنیدم که پدر صادق از داغ شهادت فرزندش سکته کرده و از دنیا رفته است . همان پدری که صادق همیشه به یادش بود و می گفت شیمیایی بوده و زمین گیر شده ...