https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60150

شناسه خبر: 60150
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۴۱

شربت شهادت

راوی پدر شهید:فقط چهل روز از رفتن معین می گذشت اما موهای سفید صورتم بیشتر از سیاهی ها شده بود. از لحظه ای که برادرم آن تعریف را با گریه برایم گفت آرام و قرار را از دلم گرفت. خودش سر را بین دست ها گرفته بود و شانه هایش تکان می خورد. از مقابلش بلند شدم و به سمت بوفه داخل اتاق که تنها مونسم شده بود رفتم. دستم را روی شیشه بوفه گذاشتم و نگاهم را به وسایل داخلش دادم. با دیدن سنج توی طبقه اول بوفه، معین را دیدم که با لباس مشکی وسط هیأت مسلم بن عقیل ایستاده و با زدن هر دو سنج به هم، خودش هم تکانی می خورد. از توی بوفه نگاهم را از سنج گرفتم و به تفنگ های رنگ و وارنگ کودکی اش زل زدم . چه خاطره هایی با معین داشتم . قبل از مدرسه تا سه سال حفظ قرآن کار کرد . وقتی به نوجوانی رسید برق امید در دلم درخشید . معصوم وزرنگ و آینده دار بود . نوجوانی فصل آرزوهاست . یک روز گفت : بابا دوست داری چه کاره بشم؟ به آرزوهایی که برایش داشتم فکر کردم و توی لباس روحانیت تصورش کردم. رابطه مان فقط پدر و پسری نبود . خیلی صمیمی شده بودیم گفتم: دوست دارم بری حوزه. اگر چه با صدای شلیکی که از تفنگ و دهانش بیرون می آمد می دانستم تنها عشقش پلیس شدن است. طبقه پایین بوفه چند جلد از کتاب‏های مدرسه اش را گذاشته بودم. در بوفه را باز کردم و به جلد کتاب ها که پشتشان عکس رهبر را چسبانده بود دست کشیدم... دوباره به یاد حرف های برادرم افتادم : «داشتیم با معین توی خیابان قدم می زدیم. با خنده زدم به شانه اش و گفتم: مرز میرجاوه جای خطرناکیه! یه وقت اگه شربت شهادت رو آوردن نخوریا! بعد هم زدم زیر خنده اما معین نخندید . سرش را پایین انداخت و متفکرانه گفت: قبل از اینکه برم سربازی خواب دیدم که خدمتم هنوز تموم نشده شهید می شم...