https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60261

شناسه خبر: 60261
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۴۴

شهادت

راوی همکارشهید:خدا دلش را آرام کرد محمدحسین رحیمی که به شهادت رسید، روحیة کمال خیلی به‌هم ریخت. همکارش بود. با هم در یک اتاق کار می‌کردند. میزهایشان کنار هم بود. خیلی دوستش داشت. می‌گفت: «من چطور زنده باشم وقتی محمدحسین را شهید کردند؟» آرزویش شده بود شهادت. همیشه بر زبانش بود که: «من می‌خواهم شهید بشوم.» خواب شهید رحیمی را زیاد می‌دید. یک هفته قبل از شهادتش رفته بودم به خانة پدرم. وقتی برگشتم دیدم کمال گوشه‌ای از خانه نشسته است و بلند‌بلند گریه می‌کند. نگران شدم. آشفته پرسیدم: «چی شده؟ چرا گریه می کنی؟» گفت که عکس‌های شهید رحیمی را نگاه کرده و یاد خاطراتشان افتاده است. هوایی شده بود و بی‌تاب. آرزو می‌کرد زودتر به شهادت برسد. نمی‌دانستم چه بگویم. آشفتگی‌اش آشفته‌ام می‌کرد. نمی‌دانستم که باید از خدا چه بخواهم. فقط آرزو می‌کردم که خدا دلش را آرام کند. ظهر چهار روز قبل از شهادتش خوابیده بود. ناگهان از خواب پرید. خوشحال بود و ناباور. چشم‌هایش می‌درخشید. گفت: «خواب عجیبی دیدم!» پرسیدم: «چه خوابی؟» گفت که خواب شهید رحیمی را دیده است. در خواب خیلی خوشحال بودند و می‌خندیدند. انگار شهید رحیمی مژده‌ای را برای کمال آورده بود. با هم خیلی حرف زده بودند. بیدار که شد دلش آرام گرفته بود. خاطرش جمع. از آن روز تمام حرکاتش تغییر کرد. خیلی خوشحال بود. انگار می‌دانست که باید خودش را برای رفتن آماده کند. عاقبت هم به آرزویش رسید. چند روز بعد در عملیات، وقتی گلولة سرگردانی به قلبش چنگ انداخت، خدا دلش را آرام کرد. به شهادت رسید. شهید کمال کشاورزی تنها خودش آنقدر که برای زن و بچه‌اش اهمیت قائل می‎شد، به فکر خودش نبود. در اداره آنقدر جذبه داشت که همه از ابهتش می‌ترسیدند ولی در خانه خیلی نرم و مهربان بود. رفتارش با هر شخصی متفاوت بود. سرکار کاملا جدی بود اما هیچ‌وقت مشکلات کاری‌اش را به خانه نمی‌آورد. کنار ما پدر و شوهری دلسوز و بامسئولیت بود. کسی که همیشه برای حل مشکلاتمان بهترین تکیه‌گاه محسوب می‌شد. می‌دانست که کارهای زیاد خانه خسته‌ام می‌کند. خودش با من قرار گذاشته بود که پختن ناهار روی دوش من باشد و شب‌ها خودش شام را آماده کند. در کنار او هیچ‌وقت احساس تنهایی نکردم. زمانی که باردار بودم، خودش به کارهای خانه رسیدگی می‌کرد. حتی منتظر نمی‌ماند که من درخواستی داشته باشم. خودش قبل از من به فکر همه چیز بود. در تمام دوران بارداری این نبود که کسی مثل مادر و یا خواهر کمک حال من باشند، نه؛ تنها کمال در کنار من بود. خودش به تنهایی برای من جای پدر، مادر، خواهر و برادر را پر می‌کرد. همة راز و نیاز و درد و دل‌های من با خودش بود. تنها خودش! شهید کمال کشاورزی در کارش می‌ماندم در تمام ده سال زندگی‌مان یک اخم یا ترش‌رویی از او ندیدم. حتی وقت‌هایی که ناهار را بد درست می‌کردم، چه شور می‌شد، چه بی‌مزه، یک‌بار هم به روی من نیاورده بود. به نان و تخم‌مرغ یا پنیر هم راضی بود. می‌گفت چه اشکالی دارد؟ یک بار هم نان و پنیر بخوریم. در کارش می‌ماندم. از خودم خجالت می‌کشیدم و فکر می‌کردم یک آدم تا چه اندازه می‌تواند مهربان باشد! شهید کمال کشاورزی شهید ساعت دو و بیست دقیقه با من تماس گرفتند. لحن صداشون با همیشه فرق میکرد. خیلی خوشحال بود همیشه هر وقت می خواست بره ماموریت زنگ می زد می گفت من دارم میرم ماموریت ، الان وقت ندارم ، شما ناهارتون رو بخورید ولی این سری حرف هاش رو کشیده کشیده و خیلی آروم می گفت و خیلی با آب و تاب حرف میزد. گفتند شما ناهارتون رو بخورید . منتظر من نباشید. من معلوم نیست کی برگردم اون روز ایشون میخواسته بیاد خونه که داخل بی سیم پیج می کنند همه آگاهی رو که چنین چیزی اتفاق افتاده که یک نفر اسلحه قاچاق داره .. اول یک سری از مامورها میریزن خونشون ظاهرا موفق نمیشن . سری دوم که پیج می کنند همه رو و آقای کشاورزی میرن داخل خونه چیزی پیدا نمی کنند متهم هم نبوده بعد میان بیرون که برن خونه آقای کشاورز میشینه توی ماشین همکاراش میگه بچه ها من میخوام برم توی ماشین کلانتری که از اونجا سوار بشم برم خونه. ظاهرا متهم کنار همون خونه پشت یه تپه ای بوده و بیرون میاد و شلیک میکنه به طرف آقای کشاورز خانم متهم با هم دست متهم اون طرف تر ایستاده بودند که متهم رو سوار ماشین کنند و فراری بدهند. متهم که از پشت تپه میاد بیرون و با آقای کشاورز روبرو میشه بدون هیچ چیزی، بدون اینکه آقای کشاورز بخواد درگیری پیش بیاره ، شلیک می کنه به طرف آقای کشاورز . به محض اینکه آقای کشاورز میخوره زمین، خانم و همدست متهم آقای کشاورز رو میزارند داخل ماشین و می برند بیمارستان . مامورهای کلانتری که می بینند اقای کشاورز بی گناه افتاده زمین به سمت متهم شلیک می کنند . که همونجا هم اقای کشاورز تموم میکنه خیلی خاطره از ایشون دارم. همه حرفهاش همه مشکلات زندگیش بهم گفت سال 1392 در درگیری با اشرار قاچاقچی توی روستای خرانه مزدآباد درگیری شد . ایشون با چند تا از همکارهاش رفته بودند که درگیری خیلی شدیدی بود . شاید از 9 صبح تا 6 عصر طول کشید. ایشون از ناحیه فک و دندان جانباز شدند. انگار آقای کشاورز برای من دوبار شهید شدند . همون سال 1392 هم خبر شهادتش رو دقیقا مثل سال 1396 برام آوردند دقیقا منبع خبریش هم یکی بود سری دوم که خبر شهادتش رو برای من آوردند من باور نکردم . گفتم ممکنه این سری هم مثل چهار سال پیش تیر خورده . گفتم صحت نداره. چون چهار سال پیش هم برام خبر آوردند که آقای کشاورز در درگیری مزد آباد شهید شده. که دیگه بعد از 4-5 ساعت انتقالش دادند به بیمارستان که شکر خدا خوب شدند و صحیح و سالم شدند. سال 1396 که خبر شهادتشون رو آوردند انقدر برامون تازگی نداشت، چون واقعا خود آقای کشاورز از سال 1392 که یکی از همکاراش که خیلی دوستش داشت و همکار بغل دستیش بود همون زمان به درجه شفیع شهادت نائل شد آقای کشاورز روحیه اش رو از دست داد. می گفت من نمی تونم از خودم ببینم که همکارم شهید شده باشه و من مونده باشم منم خیلی دوست دارم شهید بشم .ایشون دیگه همیشه می گفت من میخوام شهید بشم و خیلی خواب این شهید؛ محمد حسین رحیمی رو می دید. دقیقا یک هفته قبل از اینکه ایشون شهید بشه رفتم خونه پدری و وقتی برگشتم خونه دیدم آقای کشاورز یه ریز داره گریه می کنه . گفتم خب چرا گریه می کنی؟ گفت رفتم عکس شهید رحیمی رو توی کامپیوتر دیدم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. تا اینکه چهار روز قبل از اینکه آقای کشاورز شهید بشن ، تازه ار اداره اومده بودند. عصر بود حدودا یک ساعت خوابیدن وقتی بیدار شدند بهم گفتند که یه خواب خیلی عجیبی دیدم . گفتم چه خوابی؟ گفت خواب دیدم شهید رحیمی اومده به خوابم و خیلی به من می خندید. خیلی برام حرف می زد ولی نمی فهمیدم چی داره می گه. ولی خیلی می خندید و خوشحال بود.... که بعد هم خودشون شهید شدند دوسه شب یا چهار شب قبل از شهادتشون نشسته بودیم توی خونه ، ساعت ده شب بود. داشتیم برای هم تعریف می کردیم . می گفتیم و می خندیدم که یهو به استرس عجیبی بهم دست داد. آقای کشاورز گفت شما چرا یهو ساکت شدی . شما که داشتی می خندیدی! گفتم یه چیزی بهت بگم ناراحت نمی شی؟ گفت نه . گفتم اول که خدا بخواد عمرت با عزت باشه ولی نمی دونم یه لحظه یه حسی بهم گفت که شهید میشی یه روزی. آقای کشاورز زد زیر خنده گفت چه افتخاری بالاتر از این ؟ این که خودم می دونم شهید می شم . خودم خبر دارم . خودم مطمئنم شهید می شم . همون لحظه قیافه اش خیلی مظلوم شد. یه جور عجیبی شد برام که توی زندگیم پیش نیومده بود اینجوری. خاطره های خیلی زیادی ازش دارم ولی الان بخاطر اینکه روحیه ام خرابه نمی تونم به زبون بیارم . نمی دونم چجوری به زبون بیارمش ازدواج ما سال 81-82 بود . ایشون پسر خاله من بودند ولی ما رفت و آمد نداشتیم . اصلا هم دیگه رو نمیشناختیم . توی یک شهرستان بودیم . فقط مادرهامون با هم دیگه رفت و آمد داشتند، بچه ها اصلا رفت و آمد نداشتیم تعداد خاله هام 11 نفر بودند . چون تعدادشون زیاد بود رفت و آمد کم بود . ایشون سال 1381 سرباز خرانه بودند . بسیج فعال بودم توی حوزه بسیج مقاومت به عنوان نیروی پاره وقت .کار می کردم . ایشون هم سرباز همونجا بودند . مارو از طرف بسیج یه اردویی بردند که آقای کشاورز هم آمده بودند. یکی از دختر خاله هام بهم گفت اینو میشناسی؟ گفتم نه نمیشناسم. گفت این پسرخاله ماست . گفتم چه جالب ما پسرخاله خودمون رو نمی شناسیم .چند تا از دختر خاله ها نشسته بودیم یه لحظه از جلو ما رد شد آقای کشاورز . گفتیم ما یه روز یه خاله ای هم داشتیم اسمش فلانی بود . یه لحظه متوجه شد. برگشت سمت ما گفت شرمنده من نشناختم . به جا نیاوردم حالا شما دختر کدومشون هستید. شما و ... خلاصه از تک تکمون سوال کرد. ایشون که رفته بودند خونه به مادروشن گفته بودند من امروز دختر خاله هامو دیدم . سه سال بعد که تصمیم به ازدواج گرفته بودند . خود آقای کشاورز به مادرش پیشنهاد من رو می دن. میگن من ایشون رو سه سال پیش دیدمش و گزینه خیلی خوبیه . بعذ ار اون سه سال من توی دانشگاه پیام نور خرانه ، قسمت مخابراتش کار می کردم . ایشون با خواهرشون اومدند و گفتند اومدیم برای فراگیر ثبت نام کنیم . گفتم فراگیر به من ربطی نداره باید برید اتاق بغلی . دیدم اقای کشاورز خودش از اتاق رفت بیرون خواهرش بهم گفت که آقای کشاورز گزینه خوبیه. انتخابش می کنی یا نه؟ گفتم والا من نمی دونم . باید با خانواده ام مشورت کنم. با خانواده که اومدیم مشورت کردیم . حتی شاید باورتون نشه مادر من هم نشناختشون . چون تعدادبچه های خانواده اقای کشاورز هم زیاده. 11 تا خواهر و برادر هستند . 6 تا برادر هستند و 5 تا خواهر داشتند که ایشون فرزنددهم میشه . پدر ایشون یک سال بعد از ازدواج ما فوت کردند و مادرشون هم یک سال بعد از فوت پدرشون، فوت کردند فردا عصرش اومدند خواستگاری که من بهشون گفتم سه چهار روز میخوام که فکر بکنم . ایشون اصلا اجازه ندادن. روز بعد از خواستگاری ساعت 8 صبح اومدند شناسنامه رو بردند . اصلا نذاشتن که فکر کنیم . ایشون از سه سال پیش انتخاب خودشون رو کرده بودند. من همیشه بهشون می گفتم آقای کشاورز چه چیزی باعث شد که بیای به سمت من . شما که انقدر دختر خاله دارین. ( خاله ها خودشون 11 تا بودند هر خاله ای هم خودش یازده تا بچه داره ، بیشتر هم دختر دارند ) ملاک و معیار شما چی بود؟ گفتند که من یه ادم مومن و متعهد دوست داشتم . یه دختری که پاک باشه و سر به زیر باشه . و من اون سال که شمارو بسیج دیدمتون گفتم هیچ گزینه ای بهتر از خودش نیست . ... همین که میبینم آقای کشاورز جاش خوبه . به همون ارزویی که داشت رسیده . خیلی خوشحالم خیلی مرد گلی . خیلی مرد خوبی . انقدر ایشون خوب بودند که من حتی به خانواده خودم از خوبیاش نمی گفتم . همیشه می گفتم من اگر از خوبی های اقای کشاورز بگم ممکنه خانواده ام جای دیگه تعریف کنند . نمیخواستم کسی بفهمه اقای کشاورز اینفدر خوبه . یعنی من هر چی از خوبیش بگم کم گفتم . انقدر که برای زن و بچه اش اهمیت قائل می شد برای خودش نمیشد. ایشون توی اداره یه فردی بود که همه ازش حساب میبردند. مثلا خیلی رفتارش با هر فردی فرق میکرد. سرکارش واقعا جدی بود. مسائل کاریش رو خونه نمی آورد. رفتار توی خونه اش با اداره اش خیلی فرق می کرد. ناهار و من درست می کردم و شبها شام رو ایشون درست می کردند. شاید برای خودش اینجوری وظیفه می دونست ، زمانی هم من باردار بودم ایشون خودش به کارهای خونه رسیدگی می کردند . این نبود که یکی مثل مادر و یا خواهر کمک من بودند؛ نه؛ فقط آقای کشاورز خودشون. ایشون برای من در واقع جای یه پدر بود، جای یه مادر بود، جای یه خواهر بود، جای یه برادر بود، همه راز و نیاز و در دل های من با خودش بود. فقط خودش انقدر که ایشون خوب بودند من همیشه می گفتم شاید من خوشبخت ترین زن جهان شدم . به قرآن قسم به ارواح خاک خودش قسم می خورم. ایشون بعد ازجهرم که پدرشون فوت کرده بودند خیلی به مادرشون سر می زدند و احساس مسئولیت می کردند بعد از جهرم اومدیم خرانه. پنج سالی هم خرانه بودیم و چون صعب المعیشه اش رو نگذرونده بودن منتقل شدند به اهواز. دختر من یک ماهش بود که ایشون رفتند اهواز. منم با یه بچه کوچولو می رفتم سرکار چون در امد ایشون کفاف زندگی رو نمی داد. خیلی وام و بدهکاری و سختی که توی همه زندگی ها هست داشتیم . توی مغازه در خرانه کار می کردم تا کمک در امد باشم . زمستان بود . من بچه ام رو توی مغازه بزرگ کردم . توی همون یکسال بچه ام توی مغازه راه افتاد. حرف اومد و باباش رو ندید. آقای کشارز هر 40روز 3-4 روز مرخصی داشت. چون کارشون توی اهواز اداری بود زیاد مرخصی بهش نمی دادند. ایشون بچه اش رو نمی دید. وقتی ماه به ماه می اومد می دید بچه اش انقدر بزرگ شده خودش تعجب میک رد . تا اینکه یه روز مغازه بودم بهم زنگ زد. گفت من می خوام یه چیزی بهت بگم . گفتم بفرما. گفت من میخوام برم سوریه . اسم نوشتم برای سوریه .- من مخافت کردم . کفتم آقای کشاورز من نمی تونم . بچه ات یک ماهشه که الان گذاشتمش زیر میز که سرما نخوره به گوشش. سرما نخوره . من دارم سختی می کشم اینجا. شما اگر رفتید دور از جون یه روز برنگشتی من چیکار کنم با دوتا بچه؟ من خیلی سختی می کشم . من دارم خورد میشم . داغون میشم با دوتا بچه . اون دخترمو که ساعت هفت میفرستادم مدرسه من خودمم تا هفت صبح ناهارمم درست کرده بودم . دخترم ساعت 12 می اومد مغازه تا ساعت 13 که مغازه بودم مشق هاشو مینوشت . بعدا دوبازه عصر هم ساعت 3 می اومد مغازه مشق هاشو مینوشت تا عصر. بخاری نبود توی مغازه . توی سرما دوتا بچه رو بزرگ کردم. ایشون خیلی دوست داشتند برن سوره من نذاشتم . برام احترام قائل بود . البته احترام زن و بچه جدا . احترام خواهر و برادر هم سوا. نه اینکه بگم کلا به من احترام میذاشت دیگه به خانواده اش احترام نمیذاشت. نه. هر کسی احترامش جای خودش بود. انقدر که به من و بچه هام محبت می کرد که دیگه هر چقدر هم محبت به خانواده اش می کرد برام مهم نبود . خیلی محبت داشت من مخالفت کردم برن سوریه گفتند من خیلی دوست دارم شهید بشم . گفتم شهادت حق شماست . من مطمئنم یه روزی شهید میشی. ولی من واقعا نمی تونم و سختمه و... پشتی نداشتم که ازم حمایت کنه . پدر بیمار ... ایشون با دیپلم وارد نظام شدند. سال چهارم دانشگاهشون بود . یه ترم دیگه داشتند که مدرکشون رو بگیرند . ترم آخر لیسانس حقوق اتمام فایل صوتی 1 وزنشون 115 بود. قدشون هم بلند بود به وزنشون میخورد. صبح ها از محل کارشون پیاده روی میرفتند . دراز و نشست. هر روز عصر باشگاه میرفتند نمیدونم چه رشته ای ایشون انقدر قشنگ زندگی کردند که من توی زندگی ایشون محبت رو دیدم . ده سال با همدیگه زیر یه سقف بودیم. بحث بینمون پیش نمی اومد. اگر هم یه موقع بحث کوچولی هم داشتیم مثلا سر بچه بود که مثلا بچه زمین می خورد یه خورده ناراحت می شد. یا موضوعی پیش می اومد اقای کشاورز خودشون می اومدن آشتی می کردند. معذرت خواهی می کردند . خیلی مواقع بود که ناهارم بد میشد شور میشد یا اصلا نمیشد بخوری . من همیشه توی کار ایشون مونده بودم . ایشون به یه نون تخم مرغ یا نون پنیر راضی بود. می گفت چه اشکال داره؟ من اصلا یه ترش رویی و یا اخم از ایشون ندیدم توی این ده سال اگه مشکلی پیش می اومد به خانواده اشون نمی گفتند . بحث زندگی رو توی زندگی حل می کردیم . نه من از خونه بیرون می بردم نه ایشون چون دو سال بود نرفته بودند مسافرت ، خیلی خوشحال بودن می گفتند امسال عید می برمتون مسافرت . میریم قشم . یکم حال و هوای بچه ها عوض بشه . چون من باردار بودم و بچه ام کوچیک بود سختشون بود برن مسافرت که نمی دونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه اینجوری شد. جاشون خالیه و من بهشون افتخار می کنم . و افتخار هم می کنم که همسر شهید هستم بچه که بودم پلیس رو خیلی دوست داشتم . لباس های پلیس هارو که می دیدم خیلی علاقه داشتم . همیشه این تصور توی ذهنم مونده بود که پلیس یعنی اینکه توی خیابون جلوی ماشین ها وایسه . زمانی که ایشون اومدند خواستگاری من ، چنین تصوری داشتم . همون شب خواستگاری داداشم منو کشوند اتاق کناری و بهم گفت که شما می تونید؟ شرایط زندگی اینجوریه . ایشون همه شهرستانی میره شما باید همه جا دنباش برید .. شغلش خطرناکه. می تونید؟ من گفتم اره ، چرا که نه . من همه شرایطش رو قبول کردم . هفت سالم که بود می رفتم مدرسه پلیس هارو که می دیدم بجای اینکه بترسم خیلی دوستشون داشتم . لباسهای سبزی که تنشون می دیدم خیلی دوست داشتم و همیشه می گفتم به خانواده ام که من حتما باید بشم زن پلیس. زن نظامی . من خیلی علاقه دارم . بیست سالم بود که شدم زن آقای کشاورز، اون زمان (10سال پیش) خیلی احساس بچه بودن می کردم . همون موقع رفتیم جهرم . برای اولین بار احساس تنهایی می کردم . چون ایشون هر شب ماموریت داشتند. و من تا صبح تنها بودم . – از ازدواجتون پشیمون نشدین؟ چون خودش خیلی خوب بود سختی شغل و سختی شرایط مالی و ... فراموش می کردم . بیشتر نکته خوب رو می سنجیدم تا نکته های سخت یه هفته بعد از شهادتشون . رفتم سر خاکشون قرآن خوندم .( نماز می خوندم براش). بهش قسم دادم که شما یک هفته است رفتی . نیومدی به خوابم . من دوست دارم بیای به خوابم . ( شب پنج شنبه بود ) . همون شب دو بار اومدند به خوابم . یهو دیدم کنار دستم تو ماشین نشسته داره میره . گفتم عه شما که زنده ای! گفت کی گفته من شهید شدم؟ من زنده هستم . من که نمرده ام . من زنده هستم . اینو گفت و رفت . من از خواب بیدار شدم . دوباره خوابم برد و خواب دیدم که برادر شوهرم داره با موبایل به همه جا زنگ میزنه و دنبال آقای کشاورز می گشت. بهش گفتم تو چرا داری دنبال داداشت میگردی. خب میگن داداشت شهید شده . گفت دارم زنگ می زنم موبایلش. گفتم گوشیش که همکاراش اوردن خونه ، بهم دادند. گفت راس میگی یادم نبود. یک دفعه آقای کشاورز خودش از بیمارستان بهم تماس گرفت و گفت شما چرا انقدر بی تابی می کنید . من زنده ام . گفتم وا اگه شما زنده ای چرا نمیای خونه . گفت من بیمارستانم الان. گفتم پس چرا خبر شهادتت همه جا پیچیده . گفت من بخاطر اینکه کاسه مرگم پر بوده قرار بوده پنج شنبه شهید بشم . شهید نشدم . چون پنج شنبه تیر خوردم فکر کردم تا روز شنبه شهید میشم . الان هم روز شنبه هست هنوز شهید نشدم . زنده هستم سه چهار بار دیگه خوابش رو دیدم توی خواب در عرض یک دقیقه میاد و فقط میگه من زنده ام و میره . کی میگه من مرده ام . نه اینکه بگم خوشحاله یا با هم رفتیم بیرون می گردیم ... من خیلی کارها خواستم . خیلی کمک ها خواستم . میرم سر خاکش میگم چنین مشکلی دارم . خدایش شاید باورتون نشه . میام خونه مشکلم حل میشه . یه نمونه: من واقعا سخت بود بعد از ایشون . من واقعا روانی میشم که چنین گلی رو از دست دادم . تمام زندگیم . تمام دنیام . همه کس و کارم آقای کشاورز بود. (شاید باورتون نشه من اینقدر با آقای کشاورز راحت بودم و ایشون مرد خوبی بود، یه حرفی که مثلا می تونستم به مادرم بزنم با مادرم راحت نبودم به آقای کشاورز راحت بودم و حرف رو می گفتم . الان طرف میاد حرف دلشو به مادرش میزنه به خواهرش میزنه که آروم بشه . ولی من حرف دلمو به آقای کشاورز می زدم ) بهشون گفتم خودت بهم تحملش رو بده من نمی تونم این داغ سنگین رو تحمل کنم . چون دختر بزرگش هم یه علاقه خاصی به باباش داشت و بهش گفتم خیلی سختشه کمکش کن. من دیدم این زهرا خانم از این رو به اون رو شد . زهرایی که بابایی بود . زهرایی که تمام مردم خرانه می گفتن این دختر دیگه نمی تونه وایسه این دختر دیوانه میشه . دختره از این رو به اون رو شد که همه در و همسایه و مردم دست به دهان برده بودند. این دختر خیلی ساکت و اروم شده ولی قابل هضم بود براش این داغ . خیلی راحت تونست هضمش کنه شاید برای شما جالب نباشه اما برای خودم جالبه . رفتم سر خاکش گفتم اقای کشاورز من این ماه دستم تنگ شده . هزینه بچه هارو نمی تونم بدم . چیکار کنم خیلی سختمه . تو اگر بودی خیلی خوب بود . کمکم کن . پشتم باش مثل همیشه. ... انگار معجزه شده باشه . شبش که اومدم خونه دیدم روی گوشیم اومده که 400 هزار تومن اومد به حسابم . قران وکیلی نمیدونم این 400 هزار تومن از کجا اومد من توی خونه پدریشون زندگی می کردم . ایشون بعد از اینکه شهید شدند روحیه ام توی اون خونه خیلی خراب شد. نتونستم وایسم. هر کجای خونه می رفتم . مثلا اتاق خواب. حیاط . اقای کشاورز رو حسش می کردم و این خودش یه مقدار اضطراب بهم می داد. رفتم سرخاکش گفتم من خیلی سختمه همه اش شمارو کنار خودم حس می کنم . کمک کن برام قابل هضم باشه . یهو میدیدم روحیه ام از این رو به اون رو می شد . خودمم تعجب می کردم که چی می شد که اینجوری می شد. با این حال من نتونستم خونه پدریش بمونم . خونه رو جابجا کردم و رفتم خونه برادر شوهرم اجازه نشستم . میدونم خود شهید پشتمه و میدونم تا شهید پشتمه غصه ای ندارم . آقای کشاورز کارهای عملیاتی رو خیلی دوست داشتند مثلا من بهشون می گفتم شغل شما ایجاب میکنه که پشت میز بشینید و زیاد سرو کاری با متهم نداشته باشید . با مردم سرو کار نداشته باشید. بهم میگفت من خیلی دوست دارم توی کارهای عملیاتی باشم . بهش گفتم خب شما هزار بار تیر از کنار گوشت رد شده .از کنار دستت رد شده . شما نمی ترسی؟ میگفت من ترسی از مرگ ندارم . برای دفاع از وطنم تا هر جون در بدن داشته باشم از وطنم از زن و بچه ام از ملتم حمایت می کنم ایشون توی کارش خیلی احساس مسئولیت می کرد . توی شرایط کاری و شرایط خونه. همه جا .