https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60291

شناسه خبر: 60291
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۴۶

شهادت

شهید وحید مرشدی 1 روستای بهارلو ، در استان کردستان یک روستای شاخص بود . هم از نظر تعداد شهدا و هم از لحاظ انقلابی بودن . وحید در چنین روستایی به دنیا آمد . جایی که بیست شهید تقدیم اسلام و انقلاب کرده بود و او از همان نوجوانی با فضای شهید و شهادت آشنا شد . برای تحصیل در مقطع دبیرستان مجبور شد به مدرسه شبانه روزی روستای مجاورمان برود و از همان سال ها یاد گرفت که روی پای خودش بایستد . توی یادواره شهدا یک خادم واقعی بود . شنیده بودم که نه فقط کمک حال برگزار کنندگان بوده بلکه از نظر مالی هم مبلغ قابل توجهی برای راه اندازی کارها پرداخت کرده است . از سر و وضع و لباس خاک آلود اش می توانستم بفهمم که چقدر کار کرده است . در حاشیه مراسم او را کشیدم کنار و پرسیدم : - چقدر به یادواره کمک مالی کردی ؟ معلوم بود که دوست ندارد بگوید . سری خاراند و حرف را عوض کرد . مسؤول جمع آوری کمک های مردمی یادواره که ما را زیر نظر داشت خودش را رساند و رو به من لبخند رضایتمندی زد : - وحید آقا کمک خوبی کردن دوست داشتم به او بگویم که چقدر به داشتن چنین برادری افتخار می کنم اما وحید محجوبانه از من خداحافظی کرد و رفت برای ادامه کارهای یادواره ... *** 2 از بانه آمده بود مرخصی که زنگ زد به من : - سلام داداش ، کجایی ؟ بعد از ظهر بود و من در بازار قروه داشتم برای منزل خرید می کردم . آدرس دادم و او هم خودش را رساند . هم برادر بودیم هم مثل دو تا دوست با هم رفاقت داشتیم . وقتی دیدمش روحم شاد شد . انگار صورتش از سوز سرما سوخته بود . همدیگر را صمیمانه در آغوش گرفتیم و رفتیم سراغ مغازه ای که گوشت مرغ می فروخت . من سفارش ام را به مغازه دار گفتم اما فروشنده مشغول چانه زدن با یک خانم بود . در حالی که مبلغی پول در دست داشت رو کرد به آن زن و گفت : - خواهرم این پول شما خیلی کمه زن که لباس مندرسی پوشیده بود سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت : - هر چقدر می شه مرغ بدین لطفا مرد مغازه دار مستاصل شده بود . وجدانش اجازه نمی داد که با آن خانم تند برخورد کند . مرغ هم گران شده بود و نمی توانست از پول آن معامله بگذرد . از سر ناچاری ادامه داد : - من چی بگم ... یه تیکه مرغ هم نمی شه منتظر بودم که آن زن پول ناچیزش را پس بگیرد و برود . در همین حال وحید که مثل من شاهد آن ماجرا بود رو کرد به فروشنده و گفت : - یه مرغ بده به خانم ... من حساب می کنم زن مرغ را گرفت و از وحید تشکر کرد در حالی که برادرم تمام وقت سرش پایین بود ... *** 3 سرباز بودم . بعد از مراسم شامگاه برای خوردن غذا رفتم سلف که فرمانده مان آمد و گفت : - خواهر زاده ات تماس گرفته ... ببین چی کار داره ؟ خبر زخمی شدنش را که داد هُری دلم ریخت . اولش گفت تیر خورده ولی دلم گواهی بد می داد . خیلی زود فهمیدم که وحید شهید شده و با حالی پریشان به سمت بانه راه افتادیم . در طول مسیر تصویر وحید جلوی چشمم بود . تصویر زمانی که با خط زیبایش هنرنمایی می کرد . تصویر وقتی که گفت : « می خوام برم تو لباس به مملکت خدمت کنم » . صدایش را هم می شنیدم . صدای نماز خواندنش را . همان نماز هایی که اصرار داشت اول وقت بخواند . بعد هم که از او تعریف می کردیم ، شرمگین می خندید و به ترکی می گفت : «یُخ بابا !» . او حدود نه سال در مرز خدمت کرده بود و در بین دوستانش یک شخصیت محبوب بود . عصر بود که رسیدیم بانه . در آنجا متوجه شدم که وحید را برده اند بیمارستان کهکانه و بعد هم گفتند بروید سردخانه ! تا چهره معصومش را ندیدم باورم نشد . داخل سرش پنبه گذاشته بودند . دیگر نمی توانستم روی پاهایم بایستم . انگار زیر زانوهایم خالی شده بود . همرزم اش آمد و نحوه شهادتش را برایم توضیح داد: - در پایش مرزی داشتیم می رفتیم . یک متر بیشتر با صفر مرزی فاصله نداشتیم و این یعنی سد کردن مسیر قاچاقچیان و اشرار . ناگهان تیری از آن سوی مرز شلیک شد و به سر وحید اصابت کرد . تیر از سمت راست وارد شد و از چپ سرش بیرون زد ... گروهک دموکرات مسؤولیت این جنایت را بر عهده گرفته ...