https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60313

شناسه خبر: 60313
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۴۶

سادگی

راوی پدرشهید:با جان و دل کودکی فرشاد، با دیگر بچه‌ها متفاوت بود. همیشه در فکر کارهای بزرگ بود. آنقدر مسائل مهمی در ذهنش وجود داشت که نمی‌توانست مثل بقیه بچگی‌ کند. صورتش همیشه خندان بود. هیچ‌وقت نمی‌فهمیدیم چه زمانی ناراحت است و چه زمانی واقعا شاد. از هفت‌سالگی هر وقت می‌خواستیم سراغش را بگیریم به مسجد می‌رفتیم و آنجا پیدایش می‌کردیم. انگار در آنجا رشد می‌کرد و قد می‌کشید. دوست‌هایش را در آنجا پیدا کرده بود. حال و هوای متفاوتی داشت. کمی که بزرگ‌تر شد به پایگاه بسیج امام حسن عسگری(ع) می‌رفت. هر کاری که از دستش برمی‌آمد در آنجا انجام می‌داد. برایش فرقی نمی‌کرد که سخت باشد یا آسان. هر وظیفه‌ای که به دوشش بود، به بهترین وجه ممکن انجام می‌داد. با همین احساس مسئولیت و حُسن عملی که داشت، خیلی زود توانست پیشرفت کند. مسئول پایگاه که به ماموریت می‌رفت، فرشاد را به جای خودش معرفی می‌گذاشت. به‌خاطر همین لیاقتش، بارها تقدیر شده بود. بارها شده بود که شب‌ها از نگرانی، ساعت یک یا دو نیمه شب به دنبالش می‌رفتم. می‌دیدم هنوز در پایگاه مشغول کار است. وقتی می‌دیدمش خیلی لذت می‌بردم. با جان و دل کار می‌کرد. شهید فرشاد رمزی شخصیت آدمی از هر چیزی ساده‌ترینش را می‌خواست. چه لباس باشد، چه وسایل کار. اگر به خودش بود تا وقتی که یک دست لباسش پاره و از کار افتاده نمی‌شد، حاضر نبود آن را عوض کند. وقتی به خدمت سربازی رفته بود، خودم برایش لباس می‌خریدم. می‌دانستم اگر خودش بخواهد لباس بخرد همیشه ارزان و ساده‌ترین لباس را انتخاب می‌کند. من مخالف بودم. می‌گفتم چرا این لباس را خریده. جوان است و باید لباس‌های بهتری بپوشد. نه تا این حد معمولی و ساده. راضی نمی‌شد. ناراحت می‌شد وقتی می‌دید خودم برایش لباس خریده‌ام. یک‌بار که برایش کفش کتونی خریده بودم، گفت: «بابا، این که خیلی گرونه. برای چی خریدی؟» گفتم: «بابا جان، تو هنوز خیلی جوونی. لباس نشانگر شخصیت آدمه. با اینه که مردم تو رو می‌شناسن.» از حرفم ناراحت شد. گفت: «اگر مردم قراره با لباس من رو بشناسن، اگه نشناسن بهتره!» شهید فرشاد رمزی به‌خاطر خدا اصلا اهل مادیات و تجملات نبود. همه چیز را ساده می‌گرفت. سعی می‌کرد از مغازه‌دارهایی خرید کند که فروش زیادی ندارند. وقتی من زیاد میوه می‌خریدم، اعتراض می‌کرد. می‌گفت: «بابا چرا اینقدر زیاد میوه می‌خری؟» ناراحت می‌شد که من بهترین میوه‌ها را خریده بودم. اخلاقش عجیب بود. حاضر بود از مغازه‌دارهایی که درآمد کمتری دارند خرید بکند، حتی اگر میوه‌هایش مجلسی نباشند و بینشان تعدادی میوة مانده و پلاسیده پیدا شود. می‌گفت: «خب اون بندة خدا هم کاسبه. باید به طریقی روزی بخوره.» فقط به این فکر بود که به مردم خیر برساند. حتی اگر خودش به سختی بیفتد و مورد سرزنش قرار بگیرد. بهترین ثواب را در خیر رساندن به مردم می‌دانست. تنها حرفش این بود که: «بابا به مردم کمک کن. خدا بزرگه.» می‌گفتم: «آخه پسر من، بعضی وقت‌ها نمی‌شه به مردم اعتماد کرد.» می‌گفت: «شما به‌خاطر خدا اعتماد کن. کاری رو که برای خدا انجام بدی، هیچ‌کس نمی‌تونه به شما ضرر برسونه!»