https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60342

شناسه خبر: 60342
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۴۷

دل دریایی

راوی همسرشهید:ظهر عاشورا بود. همراه با خانواده¬ام به گلزار شهدا رفته بودیم. انگار دخترم عکسی را آنجا شبیه عکس پدرش دیده بود، همانطورکه بغلم بود گریه می¬کرد و بابایی بابایی می¬کرد؛ می-خواست خودش را پایین بیندازد. دخترخاله¬ام به شوخی گفت «چه قدر دخترت باباییه»! لبخندی زدم اما دلم گواهی بد می¬داد. به خانه خواهرم هم که برگشتیم حالم خوب نبود، جوری که همه متوجه رفتارم شده بودند. قرار بود بعدازظهر حمید دنبالمون بیاید. شوهرخواهرم گفت خودم شما را می¬برم. چندبار باخانه تماس گرفتم که به حمید بگویم دیگر نیایید. اما کسی جواب تلفن را نمی¬داد. تا اینکه تلفن زنگ خورد. یکی از همسایه-هایمان که همیشه در نبود ما گلدانهای ما را آب می¬داد پشت تلفن بود. گفت: «هرچه زودتر برگردید حمیدآقا در ماموریت زخمی شده است». تلفن از دستم افتاد، دستم را به دیوار تکیه دادم و نشستم، نمی‌توانستم نفس بکشم، گفتم: «به¬خدا می¬دانم نفسش به دنیا نیست». اطرافیان دورم را گرفتند و گفتند به دلت بدراه نده، انشالله که چیزی نشده است. رویم را به سمت دخترخاله¬ام کردم: «یادت هست در دوران دبیرستان، وقتی در مسیرمان از کنار گلزار شهدا رد می¬شدیم، همیشه می¬گفتم من فاطمه زینی¬وند همسر شهید نقطه چین... دیدی آن نقطه چین من کامل شد»! به نقل از همسر شهید حمید زینی¬وند هشت¬سین معرفت عیدنوروز رسیده بود. دوست داشتم عید کنارخانواده¬ام باشم، اما شرایط رفتن مهیا نبود. حمید برای اینکه مرا خوشحال کند از یکی از همسایه¬ها دعوت کرده بود تا موقع تحویل سال پیش ما باشند. همگی منتظر تحویل سال جدید کنار سفره هفت¬سین نشسته بودیم. ناگهان حمید مرا صدا کرد و از من درخواست کرد که سال¬تحویل پیش سربازهایشان در کلانتری باشد؛ سربازها را همیشه مثل بچه¬های خودش می¬دانست. با اینکه قلبا دوست داشتم که حمید موقع سال¬تحویل خانه باشد، اما مخالفتی نکردم. هنگامی که سال تحویل شد، بلافاصله به من زنگ زد و گفت: « با اینکه کنارتان نیستم، اما دلم پیش شما و بچه¬هاست». بعدا شنیدم که به سربازها که دلتنگ خانواده¬هایشان بوده¬اند، بعداز سال تحویل، مرخصی داده و خودش به جای آنها در کیوسک نگهبانی ایستاده است.