https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60365

شناسه خبر: 60365
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۴۸

معنویت

سیراب روحش تنها با معنویت آرام می‌گرفت. سرچشمه‌های آرامش حقیقی را پیدا کرده بود. می‌دانست که روح انسان با ابتذال سیراب نمی‌شود. این دانستن را در قلبش به یقین و در کارهایش به عمل تبدیل کرده بود. یک روز با هم در ماشین نشسته بودیم. می‌خواستیم به تفریح برویم. دوستانم می‌خواستند موسیقی بگذارند. علیرضا گفت صبر کنید. دیدیم برایمان در ماشین مداحی پخش کرد. بقیه اعتراض کردند که چرا مداحی گذاشته است و می‌گفتند بگذار آهنگمان را گوش دهیم. علیرضا مخالفت کرد و گفت: «نه. نمی‌شه. من اعصاب و حالم خراب می‌شه وقتی آهنگ می‌شنوم.» یادم آمد هربار که باهم به عروسی رفته‌ایم، با بی‌حالی و ناراحتی برگشته است. برعکس آن، هربار که به مجلس روضه می‌رفتیم، در مجلس خیلی گریه می‌کرد اما وقتی بیرون می‌آمد آرامش و شادی خاصی داشت. دیدم راست می‌گوید. با خودم گفتم فقط اوست که خوب می‌داند شادی حقیقی روح انسان از چه چیز به دست می‌آید. بقیه را راضی کردم که در ماشین باهم مداحی گوش کنیم. شهید علیرضا شه‌مرادی انسان‌های سخاوتمند راه و رسم انسان‌های سخاوتمند است که هر چه در توان دارند به دیگران ببخشند. از هیچ چیز دریغ نکنند و منتی بر افراد ضعیف‌تر نداشته باشند. علیرضا از آن انسان‌های سخاوتمند بود. به یاد دارم که اگر در خیابان یا گذری فقیری از او کمک می‌خواست، او دستش را فرو می‌کرد در جیب. هر چه بود در می‌آورد. اصلا نگاهش را پایین نمی‌انداخت که ببیند چقدر است. همة پولش را به آن فقیر می‌داد. این اخلاقش برایم خیلی به یاد ماندنی است که برای صدقه‌دادن هیچ‌وقت به مقدار پولش نگاه نمی‌کرد! شهید علیرضا شه‌مرادی سرباز مجروحی که در درگیری با شهید بوده با گریه نقل می‌کرد: آن شب بسیار عجیب بود در خودرو راجع به شهادت صحبت میکردیم که شهید اسکندری و شهید شهمرادی گفتند ما امشب شهید میشویم و بد از درگیری همان شد که گفته بودند. ***** همرشهید نقل می کند: هم سن و سال بودیم و در جوانی اسم مان را روی هم گذاشته بودند . من خیلی دوستش داشتم ، از بچگی خیلی دوستش داشتم . البته این دوست داشتن یک طرفه نبود اما شرم و حیا و رعایت حد و حدود مسایل شرعی باعث شده بود که صبر کنیم . سال 92 که برای آموزش درجه داری رفت اصفهان دیگر صاحب شغل شده بود و می توانست تشکیل زندگی بدهد . به اتفاق خانواده اش برایم هدیه و حلقه آوردند و به نام هم شدیم . سال 95 قرار شد پای سفره عقد بنشینیم . مدت ها بود که اطرافیان می دانستند من و علی رضا همدیگر را می خواهیم و من خوشحال بودم که شریک زندگی ام جوانی خوشنام و سالم و باعُرضه است . بالاخره او رسما آمد و روبرویم نشست . علی رضا تصمیم اش را گرفته بود و بدون رودربایستی رفت سراغ صحبت های جدی و روی دیگر زندگی را نشانم داد . برای خودش مردی شده بود و حالا داشت حرف های جدیدی می زد : « تو اگه منو دوست داری باید منو به خاطر کارم هم بخوای ...کارم سخته ، جوری که شاید همیشه کنارت نباشم ، هرشب کنارت نباشم ... ممکنه هفته ای چند مرتبه نباشم ... تو باید این دوری رو تحمل کنی ... می تونی تحمل کنی ؟» انگار کارش را بیشتر از من دوست داشت ولی از این که با صراحت حرف اصلی اش را می زد ، خوشحال بودم . خوشحال بودم که با صداقت و صمیمیت شروع کرده و همان است که فکر می کردم . عاشقانه نگاهش کردم و جوابش را دادم : « آره ... چون دوسِت دارم کارت رو هم باید دوست داشته باشم ... کنار میام با کارت» . باز ادامه داد : «من نظامی ام ... شاید از این شهر به یه شهر دیگه برم ... می تونی از خانواه ات دور باشی ؟» .دوری از خانواده برایم سخت بود ، اما دوری از علی رضا سخت تر ! باز هم جواب مثبت دادم و مال هم شدیم ... مال هم شدیم ، چه مال هم شدنی ؟! ... اگر شیفت شب بود و فرصت داشت یک سره به من پیامک می داد . از آن طرف هم بعضی اوقات من تا صبح بیدار می ماندم که او شیفت اش تمام شود و از سر کار برگردد ! لیلی و مجنون بودیم ولی با همه این حرف ها علی رضا به چیزهای بالاتری دل بسته بود . به هیأت ، به مجلس امام حسین (ع) و به شهادت ... عجیب شیفته و دلداده امام حسین (ع) بود . هر جا که بود سعی می کرد خودش را به مراسم هیأت برساند . شیفت شب اش افتاده بود دهه اول محرم . نتوانست تحمل کند . بعد از کُلّی این در و آن در زدن ، با یکی از دوستانش هماهنگ کرد و او را به جای خودش گذاشت ؛ بعد هم سریع آمد مراسم هیأت . وقتی علت آن همه بی تابی را از او سوال کردم با حال خوشی گفت : « اصلا من به عشق امام حسین (ع) اومدم تو این لباس ...» !