https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60419

شناسه خبر: 60419
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۴۹

خانواده دوست

راوی برادر شهید:کار من نصب دوربین ها و سیستم های امنیتی بود . حسن هم کمک ام می کرد . صبح که می خواستم از خانه خارج شوم همسرم گفت : - ناهار ماکارونی درست می کنم . با حسن آقا بیاید خونه تا قبل از ظهر کارمان تمام شد . دستمزد چندین روزم را یکجا گرفتم . به حسن گفتم : - بزن بریم رستوران . هر چی خواستی سفارش بده با هم بخوریم اما او خانواده دوست تر از این حرف ها بود : - رستوران چیه ؟ خانمت ناهار درست کرده برامون - باشه ... می گم حسن دوست داشت غذای بیرون بخوره - نه . من ماکارونی زن داداشم رو ترجیح می دم *** منزل بابابزرگش خیلی قدیمی بود . یک بار مرا صدازد و گفت: - می خوام خاک های خونه رو ببرم بیرون . میای کمک ؟ به خاطر بارندگی دیوار های گلی ریزش کرده بود . با کمک هم آنجا را تمیز و مرتب کردیم . نوجوان بودیم و مثل آدم بزرگ ها قدرت کار کردن نداشتیم با این وجود بعد از چند ساعت جابجا کردن گل ها حسن ایستاد و به در و پنجره های آهنی و زنگ زده خانه نگاه کرد : - باید رنگشون کنم عصر همان روز رفت و رنگ خرید ... *** عروسی برادرش بود . بعد از پایان مراسم ، من ماندم و ظرف های کثیف هزار و صد مهمان ! غصه ام گرفته بود . داشتم به بشقاب و دیگ و قابلمه هایی که روی هم تلنبار شده بود نگاه می کردم که حسن وارد خانه شد : - نگران نباش مادر جون . الآن درستش می کنم رفت و چند دقیقه بعد با تعدادی از رفقایش برگشت . آستین های لباس مهمانی را بالا زدند و شروع کردند به شستن ظرف ها ... *** با آن هیکل درشت و قد رشیدش داشت توی کوچه با بچه های کوچولو فوتبال بازی می کرد . چشم غره ای به او رفتم و گفتم : - تو خجالت نمی کشی با این ها داری بازی می کنی ؟ ایستاد و نفسی چاق کرد : - نه ... اینجوری خوشحالشون می کنم *** پدرم بیماری قلبی گرفته بود و نمی توانست مثل قبل کار کند . حسن از تعطیلی مدرسه ها استفاده کرد و برای این که روی پای خودش بایستد رفت مشهد . در آنجا توی یک رستوران کارگری می کرد . با همان دستمزد ناچیز ، پدر و مادرم را به زیارت برد *** تیربار دوشیکا را در کمترین زمان باز و بسته می کرد .قد رشید و سر پرشوری هم داشت . از شانزده سالگی بهانه گرفته بود برود سوریه و مدافع حرم شود ولی ما اجازه نداده بودیم . به خاطر چنین روحیه ای محل خدمت اش افتاده بود مرزبایش شرق کشور . رفتیم و با یکی از اقوام که در زاهدان خدمت می کرد صحبت کردیم که حسن را به داخل شهر منتقل کند اما عکس العمل برادرم چیز دیگری بود : - نه ... هر جا قسمت ام باشه همون جا خدمت می کنم *** خواهر هایش رفته بودند برنامه اعتکاف . دیدم وارد خانه شد و پتویش را لوله کرد . با تعجب پرسیدم : - شما کجا ... حسن آقا ؟ - زن و دخترهای مردم جمع شدن توی مسجد . شاید کسی بیاد و اذیت کنه . باید جلوی در تا صبح نگهبانی بدیم . *** داشت با بچه های هم سن و سالش بازی می کرد ولی دیدم کفش مجلسی به پا دارد و هر آن ممکن است پاره شود . در عالم کودکی گرم هیجان فوتبال بود که صدایش زدم : - مادر جون کفشت خراب می شه ... درش بیار نه نگفت . رفت گوشه زمین بازی و کفش را بیرون آورد . زن های همسایه از این همه حرف شنوی پسرم تعجب کردند حسن ارحمی کلاس چهارم ابتدایی بودیم . امتحانات خرداد ماه که تمام شد کتاب هایمان را آوردیم و پرت کردیم توی آسمان ! چه کیفی می داد . حسن نه فقط این کار را نکرد بلکه به من گفت : - می دونی عکس امام خمینی تو این کتاب هاست ؟ ... بی احترامی می شده ها ! من هم که قبولش داشتم دیگر این کار را نکردم *** با این که هفت سال از من کوچکتر بود ولی مثل یک مرد مراقبم بود . حسن در یک هتل کار می کرد و من برای درس خواندن به حوزه علمیه مشهد آمده بودم . تلفن زدم به برادرم و گفتم : - داداشی برای خرید کتاب 50 تومن لازمم شده . داری الان - آره آبجی .... بیا در هتل بگیر وقتی رفتم صد هزار تومان به من داد . پرسیدم : - پنجاه تومن اضافی برای چیه ؟ اشاره کرد به کفش ام که یک مقدار پوست اش رفته بود و گفت : - یه کفش نو هم برای خودت بگیر که بین رفقات خجالت نکشی *** همسرم را برده بودم مشهد برای مراجعه به پزشک متخصص . پسرم توی یک هتل کار می کرد و فرصت کمی داشت . بین وقت استراحت اش آمد سری به من و پدرش زد و در جریان بهبودی او قرار گرفت . شب درِ کیف ام را باز کردم دیدم هفتاد هزار تومان به پول هایم اضافه شده . تلفن زدم به حسن : - مادر جون این پول رو شما گذاشتی تو کیف من ؟ - آره ... شرمنده . چون کم بود روم نشد بدم خدمت خودتون