https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60422

شناسه خبر: 60422
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۴۹

خون

راوی عمه شهید:رضا عمه لبت داره خون میاد! رضا بدون این که به کسی نگاه کند، دستش را گرفت جلو دهانش و به راهش ادامه داد. دانه‌های برف آرام روی کلاه مشکی‌اش می‌نشست. با خشم به طرف خواهرم فاطمه که لبخند روی لبش خشک شده بود برگشتم. سفیدی صورتش توی آن ظلمات شب از سوز سرما نبود. از ترسی بود که بازیگوشیش به پا کرده بود. دستم را توی چادرم بردم و از جیب پالتویم دستمالی درآوردم. از توی برف‌ها به سختی کنار رضا ایستادم. _ چی شد؟ با بی خیالی سرش را بالا داد که یعنی خبری نیست. دستمال را که از دستم گرفت و جلو دهانش گذاشت سریع تغییر رنگ داد و قرمز شد. مادر دست رضا را به سمت خیابان کشید. _ خدا مرگم بده. بیا بریم درمونگاه. خون لبت بند نمیاد. یکدفعه تغییر موضع داد و به سمت فاطمه برگشت. _ دختر بگم خدا چیکارت نکنه. حالا وقت برف بازیه؟ اشک توی چشم‌های فاطمه جمع شد. رضا صدایش را بلند کرد. _ کسی با فاطمه کاری نداشته باشه. می‌خواست با پسر داییش شوخی کنه. حالا هم که طوری نشده. وقتی فاطمه گوله برف را سمت رضا پرتاب کرد و به لبش خورد، یک لحظه چهره رضا قرمز شد و صورتش را برگرداند. جلو رفتم و پایم را روی گوله برف گذاشتم. یک تکه یخ وسطش بود و شکسته نمی‌شد. دستم را بالا بردم و دستمال را از جلوی دهان رضا کنار زدم. لبش ورم کرده و از وسط باز شده بود اما مدام می‌خواست وانمود کند درد ندارد. 2 دیگر چیزی نمی‌شنیدم. دستم سست شد و موبایل افتاد. انگار توی خلأ پرت شدم. مادر مقابلم بال بال می‌زد که حرفی بزنم و بگویم کی پشت تلفن بود و چی گفت. «دیشب دراویش درگیری و اغتشاش ایجاد کردن. بچه‌ها می‌خواستن مهارشون کنن که یه اتوبوسی که مربوط به دراویش بوده با سرعت از خیابون رد میشه و برادرتون رضا مرادی رو زیر می‌گیره.» به کدام جرم؟ رضا یک سرباز ساده بود. چه جوری این حرف‌هایی که داشت سرم را متلاشی می‌کرد به مادر می‌گفتم. دلشوره دیشبش وقتی آن صدای مهیب را از سمت خیابان شنید بی راه نبود. کاش این نصفه شبی پدر سرکار نبود و او گوشی را از مادر گرفته بود. می‌خواستم برای مادر تعریف کنم نهم بهمن روز تولد رضا را. وقتی از پادگان مرخصی گرفت و از تهران آمد اردبیل و با هم رفتیم بیرون. همه جا سفید پوش شده بود. توی برف‌ها یه کم بازی کردیم و بعد گفت از من عکس و فیلم بگیر. می‌خواهم یادگاری داشته باشی. اما زبانم بند آمده بود. مادر به گریه افتاد. باید بهش می‌گفتم که دو روز پیش رضا بهم زنگ زد گفت مهدی بیا پادگان می‌خواهم ببینمت. وقتی پیشش بودم فقط نگاهم می‌کرد. موقع خداحافظی چند بار صورتم را بوسید و چند دقیقه‌ای توی بغلم ماند. آخر هم مثل همیشه سفارش شما را کرد. گفت: مراقب مامان و بابا باش و حواست بهشون باشه. خودش همیشه حواسش جمع بود و کمک خرجی برای خانه بود. دست‌های مادر را گرفتم. کمی خوشحال شد که بالاخره زبانم دارد باز می‌شود. چه جوری یادآوری می‌کردم حرف خود رضا را اما باید می‌گفتم: یادته... رضا می‌گفت... منم مثل شهید حججی... یه روز شهید می‌شم؟ دوباره زبانم به همراه نفسم بند آمد. مادر هم مثل من انگار دیگر چیزی نمی‌شنید. فقط داشت نگاهم می‌کرد. وقتی زبانم باز شود باید بهش بگویم که دیشب شهادت حضرت زهرا (س) هم بود.