https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60432
شناسه خبر: 60432
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۵۰
آرزوی شهادت
نقل از برادر شهید آصف: بعد از نماز صبح گوشیام را نگاه کردم. ده تا تماس بی پاسخ از طرف دوست آرمان داشتم. یک لحظه با خودم گفتم نکند اتفاقی برایش افتاده؟ داشتم دلواپس میشدم که باز شماره دوستش روی صفحه افتاد. روی تخت نشستم و بعد از سلام پرسیدم: اتفاقی افتاده؟ صدایش مثل همیشه نبود و یک کم میلرزید: • نه چیزی نشده. فقط... ما مأموریت بودیم و توی کمین قاچاقچیهای سوخت. درگیر شدیم باهاشون و آرمان از بالای تپهای افتاد و پاهاش شکست. شما زودتر بیاین ایرانشهر. درضمن به پدر و مادر چیزی نگو. داشتم کلافه میشدم. حس میکردم واقعیت را زیر این حرفها دارد قایم میکند. شکستن پا خیلی مسئله حادی نیست که بخواهم پنهانش کنم. • راستش رو بگو چی سر آرمان اومده؟ از شنیدن صدایم پدر و مادر و عادل هم به اتاق آمدند. آخرین حرفی که زد گفت زود بیاین و گوشی را قطع کرد. عادل کنارم نشست و شانهام را گرفت و با نگاه سؤال برانگیزش پرسید: چی شده؟ مبهوت به مادر و پدر که بالای سرم ایستاده بودند خیره شدم: • گفت پای آرمان شکسته. • خدا مرگم بده. مادر این را گفت. روی دستش کوبید و همان جا که ایستاده بود نشست. آرمان هر موقع از ایرانشهر برمیگشت روی این دستها را بوسه میزد. آصف گوشی را از دستم گرفت و به یکی از همکارهای آرمان زنگ زد. سال 93 بود که رفت توی نیروی انتظامی و حالا سه سال از آن زمان میگذشت. هر چقدر پدر به او گفت پیش خودمان برایت یک مغازه اجاره میکنم راضی نشد و گفت: «قسمتم هر چی باشه همون میشه.» حالا ما داشتیم با تقدیر دست و پنجه نرم میکردیم. صدای آهسته عادل حواسم را جمع کرد: • کجاش خورده؟...باشه الان راه می یفتیم. از روی تخت بلند شد و رو به پدر و مادر گفت: زود آماده شین باید بریم ایرانشهر. مادر دستش را به دیوار گرفت و از روی زمین بلند شد. پدر هم با کلافگی مقابل آصف ایستاد و بازوهایش را گرفت: • بگو ببینم چی شده؟ عادل خودش را از زیر دستان پدر بیرون کشید و توی چارچوب در لحظهای مکث کرد: • پاش تیر خورده. پدر به سر خود کوبید و به دنبالش مادر هم نفس نفس زنان واگویه کرد و از اتاق خارج شد: وای ببم. وای ننم. استرس تمام وجودم را گرفته بود. بلند شدم و پیراهن و شلوارم را عوض کردم و به سالن رفتم. عادل کنار اُپن منتظر ایستاده بود. تا من را دید کشیدم کنار و آهسته گفت: تو بمون... نگذاشتم حرفش تمام شود. • من نمی تونم. برای چی بمونم؟ • هر اتفاقی افتاد خبرت میدم. یکی خونه باشه بهتره. بازویم را فشرد و از خانه زدند بیرون. با هزار فکر و خیال روی تخت نشستم. ذهنم مثل یک گنجشک به هر خاطرهای که با او داشتم سرَک میکشید. 50 روز پیش بود. دو روز قبل از عروسیاش گفت: هر چه میخواین بزنین و شادی کنین. بعد اشاره کرد به دیوار رو به روییاش و ادامه داد: یه روز آرمان شهید میشه و عکسش رو میزنین روی اون دیوار. وقتی دانشگاه قبول شدم به عنوان برادر بزرگتر مدام کمک خرجی بهم میداد تا به پدر فشار نیاد. یک لحظه به خودم آمدم: «از کجا معلوم که آصف راستش را به ما گفته باشد؟ شاید هم همکارش...» شماره همکارش را گرفتم: • تو رو خدا راستش رو بگین. آرمان چِش شده؟ کمی مِن مِن کرد و خواست طفره برود که قسمش دادم. با صدای لرزانی گفت: • پهلوش تیر خورده؛ الان هم توی اتاق عمله اما حالش خیلی بده. بدنم داغ شد. انگار داشت آن صحنهای که به آرمان زنگ زدند و خبر شهادت دوستش مهدی را دادند جلوی چشمهایم رد میشد. یکدفعه گوشیاش را به سمت دیوار پرت کرد. وقتی همکارانش به عنوان مدافع حرم به سوریه میرفتند چقدر دست و پا میزد برای رفتن و ما مانعش میشدیم اما خبر نداشتیم که توی ایران هم می شود مدافع وطن و به آرزویش میرسد. روحش شاد و یادش گرامی باد.