https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60446

شناسه خبر: 60446
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۵۰

جوانمرد

مسیر عاشقی ابواالفضل را دیر شناخته بودیم. به‌خاطر همین است که هنوز باور نکرده‌ایم روی برجک مرز میجاوه به شانه‌هایش تیر خورده و جوان 21 ساله‌مان را شهید کرده باشد. اما انگار خداوند برای عطای بعضی نعمت‌ها، به قلب آدم نگاه می‌کند؛ به آرزو و فکر آدم. مدت‌ها بعد از شهادتش عکسی به دست ما رسید. توی عکس، ابوالفضل کنار دریا بود. با دوستانش رفته بودند. با دستان خودش روی شن‌های ساحل نوشته بود: «شهید ابوالفضل غلام پور!» یعنی از همان روزها که جنگی در کار نبود و سنی نداشت، به شهادت فکر کرده بود. به مفهوم و سعادتش. برای همین است که می‌گویم ما ابوالفضل را دیر شناختیم. او فرشته و امانت الهی بود. فرشته‌ای که خدا او را خیلی زود به آسمان برگرداند. شهید ابوالفضل غلام پور ویرانی تا آخرین دیدار آن شب خیلی نگرانش شده بودم. با دوستانش رفته بود بیرون و دیر کرده بود. از ابوالفضل بعید بود که بی‌خبر تا دیروقت جایی بماند. در حیاط را که بست و آمد داخل، جای عصبانیت و نگرانی در چهره‌ام عوض شد. صدای قدم‌هایش می‌آمد. ناگهان متوقف شد و کنار چارچوب در ایستاد. صدای آرام‌اش آمد داخل: «بابا اجازه می‌دی بیام تو یا نه؟» داغ کرده بودم. بلند گفتم: «کجا بودی تا حالا؟» سرش را انداخت پایین. در سینه‌ام چیزی تکان خورد. به قد بلند و هیکل رشیدش نگاه کردم که حتی وقتی سرش را پایین می‌انداخت باز هم از من بالابلندتر بود. آبی ریخت روی آتش عصبانیت و نگرانی‌ام. همین که دوباره می‌دیدمش برایم کافی بود. گفتم: «آقا ابوالفضل، سرت رو بگیر بالا و بهم بگو کجا بودی؟» همانطور که سرش پایین بود گفت: «مگه کسی سرش رو جلوی باباش بلند می‌کنه؟» خاطرة آن شب را زمان بدی به یاد آوردم. وقتی که می‌خواستم محکم باشم و خم به چهره‌ام نیاورم. زمانی که تابوتش را موقع تدفین روبه‌رویمان باز کردند. سرش داخل تابوت خم شده بود. نفهمیدم که به خاطر قد بلندش است یا اینکه جراحات سرش. همان لحظه تمام وجودم آتش گرفت. سوختم. به یاد حرفش افتاده بودم؛ «مگر کسی سرش را جلوی پدرش بلند می‌کند؟» شهید ابوالفضل غلام پور ویرانی خواهر شهید: ابوالفضل با من خیلی خوب بود . همیشه با هم درددل می کردیم . از وقتی هم که رفته بود خدمت بیشتر هوای من رو داشت من تازه ازدواج کرده بودم ما یک فرشته رو از دست دادیم . بعد از 6 ماه هنوز باورمون نمی شه که شهید شده هنوز که هنوزه میرم جای آقاابوالفضل ( ما نمی گیم اسم جایی که شهیدرو دفن کردند، می گیم جای آقاابوالفضل ) یه حال و هوای دیگه ای دارم . فکر می کنم این بار که قراره بیاد مرخصی قراره مثل همیشه بیاد خونه من با هم بریم بیرون و گردش انقدر که خوب بود همه ازش تعریف می کنند. هر کجا که اسم ابوالفضل میاد از خوبی هاش تعریف می کنند ابوالفضل 15 روز می اومد مرخصی 13 روزش رو خونه من بود و با پسر کوچولو من بازی می کردآخرین باری که اومد مرخصی پسر کوچولوی من تازه به دنیا اومده بود. به خاطر شهید اسم پسرمو گذاشتم ابوالفضل. چون پسر کوچولوی من تازه به دنیا اومده بود و خیلی شیرین بود و نوه اول بود دائیش خیلی دوستش داشت، براش می مرد قبل از تولد پسرم ازش پرسیدم چه جور جایی داری خدمت می کنی؟فقط گفت خیلی سخته . یادمه می گفت اگه من شهید شدم مدیون منی که بخوای یه ذره برای من اشک بریزی. من می گفتم این حرف هارو نزن ان شاء الله میری به سلامتی بر می گردی. میگفت اونجا جائیه که اگه نزنی میزننت عکسی از ابوالفضل هست کنار دریا که با دوستاش رفته بوده با دست خودش روی شن ها نوشته شهید ابوالفضل غلام پور که ما تا قبل از اینکه شهید بشه اصلا چنین عکسی رو ندیده بودیم . ما ابوالفضل رو نشناخته بودیم . او یه فرشته ای بود که خدا به ما امانت داده بود و الان هم از ما گرفتش. خیلی هم خوشحالم چون شهادت لیاقت میخواد که نصیب ابوالفضل شد زمانی که شهید رو داخل تابوت آوردند یرای تدفین، یک روز قبلش ما رفتیم دیدن شهید . لباس های آقا ابوالفضل رو یک تا دو هفته بعد از شهادتش به ما دادند. رفتم با چشمای خودم دیدم که کجای لباسش تیرخورده و چه جوریه . خیلی دوست دارم به خوابم بیاد . ماه مبارک رمضان بود که برادرم شهید شد. از زمان شهادت تا زمان دفن شهید، داداشم همیشه جلوی چشمای مادرم بود و همیشه ظاهر می شد بیرون می رفتیم خیلی ادم مهربون و خاکی بود . هر کی رو می دید شده غریبه باشه چنان با اخلاق خوشش برخورد می کرد که جذبش می شدند . سمت شاندیز همه با هم فامیل و آشنا هستند. مسیر ویرانیه که خونمون بود تا شاندیز که مدرسه ابوالفضل بود با ماشین حدودا 10-15 دقیقه مسافت بود . که بعد از شهادت برادرم، معلم دوران دبیرستانش یک ویس انتشار داد که می گه ابوالفضل غلام پور مسیرخونه تا مدرسه و مدرسه تا خونه رو بخاطر تمرینات دو می دوید یه اتفاقی که برای من و خیلی ها معنوی شد برامون این بود که یه روز با دوستاش رفته بود بیرون، یکم دیر اومد خونه، پدرم یکم عصبانی بود از دستش.اومد خونه لب در ایستاد اجازه گرفت که بابا بیام تو یا نه؟ پدر گفت که کجا بودی ؟ سرش رو انداخت پایین ( قدش 2 متر بود در صورتی که پدرم قدش 170 هست ) .پدرگفت آقا ابوالفضل سرت رو بالا بگیر بهم بگو کجا بودی بابا. گفت بابا مگه کسی سرشو جلو باباش بلند می کنه؟ اجازه بدین بلند کنم بهتون بگم