https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60449
شناسه خبر: 60449
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۵۰
پس از جنگ
راوی همسرشهید:سالها پس از جنگ از بچگی آرزوی شهادت داشت. جنگ که شروع شده بود او سنی نداشت. اجازه نمیدادند به منطقه برود. پنهانی میرفت و در ماشین اعزام مینشست. به زور پیادهاش میکردند. او غصه میخورد. میگفت نمیگذارند فی سبیل الله کارش را بکند. همیشه غصة اینکه نگذاشته بودند جبهه برود همراهش بود. برای من و فرزندانم تعریف میکرد که در دورة جوانی، به عنوان بسیج دانش آموزی، همراه با دوستان و همکلاسیهایش برای اعزام به جبهه ثبتنام کرده بودند و روز اعزام بنا به دلایلی از کاروان اعزامی جا میماند. در طول این سالها همیشه افسوس میخورد و میگفت: «من از کاروان جا ماندهام. دوستانم همه شهید شدند.» حالا با اینکه جایش در زندگیمان خیلی خالی است اما برایش خوشحالم. فکر میکنم با اینکه سالها از جنگ گذشته است، او بالاخره به آرزوی دیرینهاش رسید و در کنار دوستان شهیدش آرام گرفته است. شهید خیرالله امانزاده شغل مهم برای کارش خیلی ارزش قائل بود. در تمام سالهایی که خدمت کرد من یکبار ندیدم که سر کارش غیبت داشته باشد. شغلش را فراتر از یک کار، بلکه یک آرمان و وظیفه میدید. یکبار برای مسافرت از شیراز به آذربایجان غربی رفته بودیم. خیرالله برای آنکه نخواهد مرخصی بگیرد، فقط یک شب در آذربایجان ماند. دوباره این راه طولانی را برگشت. گفتم: «ما که تازه اومدیم. چرا این راه طولانی رو به این زودی برگردیم؟» با مهربانی گفت: «چارهای نیست، کار من خیلی مهمه!» شهید خیرالله امانزاده آخرین خداحافظی در کارش خیلی دقیق و متعهد بود. با عشق انجامش میداد. هربار که میخواست از خانه به سر کار برود قصد میکرد که تمام جانش را در این راه بگذارد. همیشه موقع خداحافظی رو میکرد به من و میگفت: «فکر کن این آخرین خداحافظی منه. انتظار نداشته باش که برگردم. رفتن من با خودمه اما برگشتنم با خداست!