https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60455
شناسه خبر: 60455
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۵۰
دیدمثبت
راوی همسرشهید:دید مثبت با مردم طوری رفتار میکرد که همه فکر میکردند قوم و خویشش هستند. صمیمیت و مهربانی در وجودش پر بود. با هیچ کس پرخاش نمیکرد. اگر از چیزی ناراحت میشد، عصبانیتی در چهرهاش نمیدیدیم. تنها سکوت میکرد. اگر کسی را گرفتار مشکلی میدید، آرام نمیشد تا آن مشکل را برطرف کند. در انجام کارها به هیچ کس با چشم بد نگاه نمیکرد. به خودش اجازه نمیداد کسی را قضاوت کند. اگر ما هم چیزی میگفتیم و یا نسبت به شخص خاصی صحبت میکردیم، او ناراحت میشد. مخالفت میکرد و میگفت: «اینطور حرف نزنید. نباید مردم رو به این راحتی قضاوت کرد! شما از باطن اون شخص خبر ندارید. از سر شنیدههاتون صحبت نکنید.» این دید مثبتش به مردم و جامعه همیشه برایمان پر از عبرت و آموزش بود. شهید مرتضی عسکریزاده پیمان قلبی اگر در میان بیابان هم مانده بودیم، یک عادت خوبش را هیچوقت ترک نمیکرد؛ نماز اول وقت! هیچ بهانهای نمیتوانست او را از خواندن نماز در اول وقت منصرف کند. حتی اگر در راه بودیم، حتما میایستاد و گوشهای نمازش را میخواند. به یاد ندارم که حتی یکبار از این عهدی که با خودش کرده بود، غفلت و کوتاهی کند. گاهی با خودم فکر میکنم که شهادت و بهشت، شاید بهای همین عهد و پیمانهای محکم و قلبی است که هر کس بین خود و خدایش دارد. شهید مرتضی عسکریزاده رفتن تا همیشه مرتضی با من تماس گرفت و گفت دخترمان را بگذارم خانة پدرم. میخواست که باهم دونفره بیرون برویم. قرار گذاشتیم و من تنها به آنجا رفتم. دیدم بلیط سینما گرفته است. خوشحال شدم. بعد از مدتها این قرار دو نفره برایم حس و حال خاصی داشت. مخصوصا که آن روزها کمتر میدیدمش و او بیشتر اوقات را سرکار بود. طبق معمول قبل از هر کاری نماز اول وقتش را خواند و با هم به سینما رفتیم. فیلمی که انتخاب کرده بود، راجع به دفاع از کشور و شهادت بود. اواسط فیلم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. بغض گلویم را گرفته بود. طاقت نیاوردم. اشکهایم بیاختیار پایین میریخت. مرتضی که حال منقلبم را دید، آرامم کرد. پشت هم میگفت: «ببین که این آدم از زندگیش گذشت، از زنش گذشت، از بچهاش گذشت، برای اسلام، برای نجات جون آدمها... هر کسی نمیتونه اینجوری از جون و همسر و بچهاش بگذره!» برای من تصورش هم سخت بود. نمیتوانستم لحظهای خودم را به جای آنها بگذارم. قبول نمیکردم. میگفتم: «نه ! خیلی سخته. برای خانوادهاش خیلی سخته. قابل تحمل نیست. وحشتناکه. من اگه باشم نمیتونم تحمل کنم!» میخواست آرامم کند. میگفت:«اینجوری فکر نکن. به این فکر کن که چه کار بزرگی کرده. که جون چند نفر رو نجات داده!» برای من لحظهای دوری از مرتضی قابل تحمل نبود. فیلم را میدیدم و حس میکردم چقدر شوهرم را دوست دارم. دلم برایش تنگ شده بود. حتی نشستنش در کنارم این دلتنگی را آرام نمیکرد. بیقرار شده بودم. فیلم که تمام شد، قرار بود برویم شام دونفرهمان را با هم بخوریم که گوشی موبایلش زنگ خورد. از مرکز بود. گفتند که ماموریتی پیش آمده و مرتضی هرچه زودتر باید خودش را برساند. قلبم خالی شد. بهانه گرفتم که: «مگه قرار نبود امشب رو باهم باشیم؟» لبخند زد. گفت که چارهای نیست و جان مردم در خطر است. میدانستم که از ماموریتهایش نمیتواند بگذرد. میدانستم که چقدر به کار و مسئولیتش ایمان دارد. اما نمیدانستم که آن آخرین دیدارمان است! من را رساند به خانة پدرم و سریع رفت. رفت تا همیشه. و من بعدها فهمیدم که آن شب، آن فیلم، همهشان زمینههایی بوده که مرتضی با آنها بخواهد بعد از شهادتش، به قلب من آرامش بدهد! شهید مرتضی عسکریزاده مرتضی کار آزاد داشت و بیشتر وقت ها بیرون از خانه بود. غروب آن روز که بعد از مدت ها زنگ زد و گفت: «بیا امشب با هم بریم بیرون » خیلی خوشحال شدم. مهزاد ، دختر هفت ساله ام ، را گذاشتم منزل بابابزرگش و رفتم سر قراری که گفته بود. بین راه به این اتفاق خوب فکر می کردم و با خودم حرف می زدم : « کجا می خوایم بریم... کاش ازش پرسیده بودم ». وقتی رسیدم با چهره ای خندان به استقبالم آمد ، در حالی که دو قطعه کارت کاغذی در دست داشت گفت : «بلیت سینما گرفتم ». قدم زنان راه افتادیم به سمت سینما. تازه رسیده بودیم که اذان گفتند. مرتضی مثل همیشه همه چیز را رها کرد و رفت سراغ نماز اول وقت. عادتش بود ؛ حتی وقتی در یک بیابان بی آب و علف هم به مسافرت می رفتیم به محض اینکه وقت اذان می شد ، می ایستاد به نماز. بعضی وقت ها اطرافیان دلیل تراشی می کردند و نماز را به تاخیر می انداختند اما هیچ بهانه ای نمی توانست مانع نماز اول وقت او شود. فیلم « به وقت شام » را انتخاب کرده بود. فیلمی خوش ساخت و تاثیر گذار که از همان اول مرا به عالم دیگری برد. وسط های فیلم اشک ام سرازیر شد. مرتضی که کنارم نشسته بود آهسته گفت : - ببین برای اسلام و نجات جون آدما چطور از زن و بچه و زندگیش گذشت... همان طور که صورت خیس ام را با پشت دست خشک می کردم با تکان دادن سر حرفش را تایید کردم. مرتضی ادامه داد : - هرکسی نمی تونه اینجوری از جونش بگذره... از همسر و فرزندش دل بکنه - نه !... خیلی سخته. مخصوصا برای خونوادش... من اگه باشم نمی تونم تحمل کنم بعد دلداری ام داد که شخصیت فیلم کار خیلی بزرگی انجام داده و ارزش این فداکاری را داشته است.قرار بود بعد از تماشای فیلم شام را با هم باشیم. داشتیم از سینما خارج می شدیم که گوشی اش زنگ خورد :« آقا مرتضی ماموریت داریم... زودتر خودت رو برسون». همسرم پلیس افتخاری بود و با پلیس مواد مخدر شهرستان همکاری می کرد. او مدرک مربیگری «کیک بوکسینگ» داشت و به کارهای رزمی و درگیری با اشرار وارد بود به همین دلیل روی مهارت و توانایی اش حساب ویژه ای باز کرده بودند. از این که شب خوشمان را خراب کرده بودند کمی ناراحت شدم ولی مرتضی عذرخواهی کرد و گفت : « باید برم...». سریع مرا به منزل پدرم رساند و خودش رفت پلیس مواد مخدر. صبح روز بعد که از مسجد برگشتم متوجه حال عجیب خواهرم شدم. صبح جمعه بود ولی هنوز مرتضی به خانه نیامده بود. کم کم به رفت و آمد و پچ پچ های برادر شوهرم و برادرم و سایر اعضای خانواده مشکوک شدم. ساعت یک بعد از ظهر بود که فهمیدم همسرم شهید شده...