https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60463

شناسه خبر: 60463
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۵۰

آرزویی بردیوار

راوی همسرشهید:آرزویی بر دیوار باهم رفته بودیم روستا که پدرش را بیاوریم خانة خودمان. در راه بنری را که روی آن عکس همکار شهیدش بود دید. تا نگاهش به عکس و اسم شهید جواد فیروزی افتاد، آه عمیقی کشید. گفت: «دوست من رو نگاه کن. خوش به سعادت جواد. شهید شد. خدایا چقدر لیاقت داشته که قبولش کردی؟ ما که لیاقت نداریم!» حرفش تنم را لرزاند. به هم ریختم. گفتم: «مسعود چی می‌گی؟ نمی‌دونی که زن و بچه داره؟ اون بنده‌های خدا حالا چیکار می‌کنن بدون سایة سر؟ آواره شدن. تو چرا غصه می‌خوری؟ کار تو کمتر از شهادت که نیست! خیلی زحمت می‌کشی و پول حلال درمیاری.» سکوت کرد. می‌دانستم که در فکرش چه می‌گذرد. به‌هم ریخته بودم. تصور اینکه روزی بنر شهادت مسعود را به روی دیوار ببینم قلبم را می‌فشرد. نمی‌توانستم تحمل کنم و ساکت بمانم. با التماس گفتم: «مسعود تو که اینطوری میگی من باید چیکار کنم؟ من و مهدی آواره می‌شیم. زهرامون هنوز کوچیکه. این بچه‌ها بدون تو چیکار کنن؟» با تعجب نگاهم کرد. گفت: «نترس. چرا اینقدر به‌هم ریختی؟ من که لیاقت شهادت ندارم! آروم باش.» سکوت کردم و دلهره‌هایم را پنهان. می‌دانستم که در اعماق قلب همسرم آرزویی بزرگ‌تر از شهادت وجود ندارد. دندان صبر به روی جگرم گذاشتم و بهترین تقدیر را از خدا خواستم. به روستا رفتیم و برگشتیم. پنجشنبه هم گذشت. جمعه در خانة خودمان بودم که از مرکز تماس گرفتند و گفتند که مسعود جانباز شده است. این را که گفتند، سینه‌ام سنگین شد. می‌دانستم که چه اتفاقی افتاده. به ندای قلبم ایمان داشتم که می‌گفت، مسعودم به بزرگ‌ترین آرزوی قلبش رسیده است! شهید مسعود تقی‌لو تعزیه علاقه‌اش به امام حسین آنقدر زیاد بود که وقتی اسمش را می‌شنید، بی‌اختیار به گریه می‌افتاد. خیلی دلش می‌خواست بتواند به نیت امام حسین در محرم تعزیه‌ای برگزار کند. بارها به من گفته بود که نذر کرده که هر زمان وضعیت مالی‌مان بهتر شد، اولین کارش برگزاری تعزیه باشد. مدتی گذشت و مسعود بالاخره توانست برای آرزوی قدیمی‌اش امکاناتی را فراهم کند. وقتی پیشنهادش را مطرح کرد، گفتم: «باشه. البته فقط یک‌ سال. چون خیلی کار پر زحمتیه. من سرکار می‌رم. وقت نمی‌کنم.» قبول کرد. آنقدر خوشحال بود که حس می‌کردم آن چند روز را در آسمان‌ها سیر می‌کند. برای فراهم کردن مقدمات و برپایی تعزیه، خیلی زحمت کشید و خودش را به این‌طرف‌و‌آن‌طرف زد. بالاخره روز اجرای تعزیه فرا رسید. جمعیت بسیار زیادی آمده بودند. آن روز مسعود هم برای اینکه خدا به او سعادت برگزاری این مراسم را داده خیلی خوشحال بود. راه می‌رفت و اشک می‌ریخت. آن حالت‌هایش هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود. عشقی که به امام حسین داشت و خلوصی که در هر قدمش در این راه بود. با آنکه قرار بود فقط یک سال تعزیه را برپا کنیم، اما سال بعد هم دوباره راضی‌ام کرد که کمکش کنم. گفته بودم: «دخترمون چند وقت دیگه به دنیا می‌آد. من نمی‌تونم خیلی کمکت کنم. توانش رو ندارم.» گفت خودش همه چیز را مرتب می‌کند. با کمک پدرش سال دوم هم تعزیه برپا کرد. دلش می‌خواست این سنت را هر سال زنده کند و پابه‌پای تعزیه‌خوانان اشک بریزد و عزاداری کند اما عمرش کفاف نداد. قبل از اینکه سومین سال تعزیه را برای سومین امامش برپا کند، به شهادت رسید!