https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60466
شناسه خبر: 60466
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۵۱
مهربان
راوی پسرخاله شهید:حامد پسر خاله ام بود. با این که سن و سال کمتری از من داشت ولی با هم رفیق بودیم. سه سالی می شد که پدرش به دلیل دیسک کمر قادر به کار کردن نبود به همین دلیل حامد از دوران نوجوانی رفت دنبال کار. توی یک مکانیکی شاگردی می کرد. دستمزد چندانی نمی گرفت اما خوشحال بود چون حداقل خرجی خودش را در می آورد. یک روز با هم رفته بودیم بیرون که به من گفت : - سیب زمینی تنوری می خوری ؟ عصر شده بود و احساس گرسنگی می کردم ، با حامد هم تعارف نداشتم. واقعا در هوای تبریز سیب زمینی تنوری می چسبید مخصوصا اگر با کره و دوغ محلی همراه می شد. وقتی علاقه ام را دید ادامه داد : - صبر کن الآن میام... رفت و با یک ساندویچ سیب زمینی تنوری داغ برگشت. با تعجب پرسیدم : - پس خودت چی ؟ - من گُشنم بود همون جا خوردم... شب که به خانه خاله برگشتیم حامد نشست سر سفره شام ! رفتم جلو و با چشم های گرد شده گفتم : - مگه تو همین بعد از ظهری سیب زمینی تنوری نخوردی ؟ باز که نشستی پای سفره و داری می لومبونی ! حامد خنده شرمگینی کرد و در حالی که نگاهش را از من می دزدید جواب داد : - راستش پولم فقط به اندازه یه ساندویچ بود. اون هم گرفتم برای تو... *** تحصیل را رها کرده بود و آمده بود پیش من که کمک خرج خانواده اش باشد. مدتی توی هنرستان رشته مکانیک درس خوانده بود و کار فنی را دوست داشت. جوان کاری و دست پاکی بود. با خیال راحت مغازه را به او می سپردم و مطمئن بودم که در امانت خیانت نمی کند. شغل من مثل معلم ها و اداری ها نبود که ده پانزده روز عید نوروز را تعطیل کنم و بزنم گاراژ ! یک روز اگر کار نمی کردم درآمد بی درآمد. اتفاقا خیلی وقت ها مشتری های تعطیلات عید بیشتر از ایام دیگر سال بودند. بعد از تعمیر یک پژو پارس، مشغول شستن دست هایم بودم که حامد گفت : - اوستا اجازه می دی فردا برم مرخصی ؟... آخه با خونواده می خوایم بریم گردش کار داشتم و حامد برایم یک دست راست شده بود ولی دلم نیامد دلش را بشکنم. دو روز بعد که اول صبح آمدم سرکار دیدم با یک ماهی بزرگ ایستاده جلوی مغازه. خوشحال بود : - سلام اوستا... براتون سوغاتی آوردم. ببخشین اونجا فقط ماهی بود با همان چندرغاز حقوقی که از من می گرفت برایم سوغاتی خریده بود. به دل پاکش غبطه خوردم و از او تشکر کردم... *** وقتی مامور مرزبانی خبر شهادت حامد را برایم آورد و از من خواست که مواظب پدر و مادرم باشم انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. زانوهایم طاقت نگه داشتن بدن سنگین ام را نداشتند. تصویر چهره معصومانه حامد آمد جلوی چشمم و بلافاصله تمام خاطراتی که با او داشتم. همین دو ماه پیش بود که نصف شب از خواب بیدار شده بودم. دیدم حامد دراز کشیده روی تشک و دارد با گوشی اش بازی می کند. ساعت 3 صبح بود. با تعجب گفتم : - مگه تو خواب نداری ؟ سه روز دیگه مرخصی ات تموم میشه. دوباره باید بری پُست بدی همانطور که سرش توی گوشی بود جواب داد : - من دیگه عادت کردم عطش داشتم ؛ رفتم داخل آشپزخانه و یک لیوان آب خوردم و برگشتم. گوشی را نشانم داد و گفت : - ببین این ها توی سردشت شهید شدن پیج مرزبانی نیروی انتظامی بود. خواب آلود گفتم : - خدا رحمتشون کنه یک دفعه حرفی زد که توقع اش را نداشتم : - یه روز عکس منو میذارن اینجا وقتی این حرف را شنیدم با عتاب گفتم : - تو نخوابیدی زده به سرت ! برو بگیر بخواب من داداش حامد بودم و او خیلی احترامم را نگه می داشت اما این بار حرف ام را گوش نداد و گفت : « نه من بیدارم... شما راحت باش ». انگار یک چیزی به این بچه الهام شده بود که من بی خبر بودم. آخرین باری که آمده بود مرخصی هم موقع خداحافظی به من گفت : - داداش گوشیم رو گذاشتم روی میز ، من دیگه نمیام. مال تو باشه ! با عصبانیت داد زدم : - این چه حرفیه ؟ گوشیتو نگه می دارم ، اومدی بهت میدم ولی حامد راستی راستی نیامده بود. توی همین فکر ها بودم که دیدم مادرم پشت سر من و مامور مرزبانی آمده و با دیدن صورت رنگ پریده من همه چیز را فهمیده !