https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60480

شناسه خبر: 60480
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۵۱

خانواده

راوی همسرشهید:بوی بهشت به خانوادة کوچکمان علاقة زیادی داشت. خیلی نگران ما می‌شد. تا زمان به دنیا آمدن پسرمان خیلی حواسش به من و زندگی‌مان بود. همیشه نگران این بود که موقع وضع حمل من حضور نداشته باشد. چند روز قبل از به دنیا آمدن فرزندمان آمد و از من مراقبت کرد. نمی‌گذاشت لحظه‌ای احساس بی‌کسی و کمبود داشته باشم. می‌دانست که در آن دوران هر زنی تا چه اندازه به حمایت عاطفی همسرش نیازمند است. در بیمارستان وقتی پرستار پسرمان را در آغوشش گذاشت، علی‌اکبر حال عجیبی پیدا کرد. در آغوش فشارش داد و به گریه افتاد. من دلیل گریه‌اش را نمی‌فهمیدم. نمی‌دانستم اشک شوق است یا جدایی. شاید آن زمان علی‌اکبر می‌دانست که بودنش در کنار این نوزاد خیلی طول نمی‌کشد. با نگرانی می‌پرسیدم: «چرا گریه می‌کنی؟» در میان اشک لبخند می‌زد و می‌گفت: «حالم خیلی خوبه». همانطور پسرمان را می‌بوسید. می‌بویید و می‌گفت این بچه بوی بهشت می‌دهد! شهید علی‌اکبر معصومی‌نژاد ضامن با آنکه خودمان وضعیت مالی خوبی نداشتیم ولی او همیشه پشتیبان فامیل و برادرهایش بود. بارها شده بود که ضامن آن‌ها می‌شد. گاهی اوقات آن‌ها سررسید قسط‌ها را عقب می‌انداختند و حقوق ماهانة ما قطع می‌شد ولی علی‌اکبر به روی خودش نمی‌آورد. حتی یک دوره وقتی پسر کوچکمان دو‌سه‌ماهه بود، حقوقمان قطع شده بود. من خجالت می‌کشیدم که از او بخواهم برای خانه چیزی بخرد. در تنهایی به آن فکر می‌کردم ولی به روی شوهرم نمی‌آوردم. وقتی علی‌اکبر به خانه برمی‌گشت در کمال ناباوری می‌دیدم دقیقا همان احتیاجات مرا خریداری کرده. تعجب می‌کردم. می‌گفتم: «علی اکبر، دیشب من اینو می‌خواستم ولی بهت نگفتم چون خجالت کشیدم و فکر کردم پول نداریم.» عادت نداشت این چیزها را به روی ما بیاورد. هرجور شده بود می‌خواست ما احساس راحتی داشته باشیم. با آنکه می‌دانستم اوضاع خوبی ندارد ولی برای آرامش من می‌گفت: «من همیشه دارم. خیالت راحت. هیچ کم و کاستی نمی‌خوام برای شما بذارم.» شهید علی‌اکبر معصومی‌نژاد دوست داشتن از دور در زاهدان که به ماموریت می‌رفت هر روز چندین بار با من تماس می‌گرفت و احوالم را می‌پرسید. نمی‌خواست دوری‌اش باعث رنج و غم و دلتنگی‌ام بشود. هر فرصتی که پیدا می کرد می‌خواست به من نن بدهد که حواسش به ما هست و از دور مراقبتمان می‌کند. وقت‌هایی که برمی‌گشت مدت‌های نبودنش را جبران می‌کرد. آنقدر محبت می‌کرد و با بچه‌ها بازی و شوخی می‌کرد که خیس از عرق سر جایش می‌نشست. به من در کارهای خانه کمک می‌کرد. اگر جایی کثیف بود خودش جاروبرقی می‌کشید. دستمال برمی داشت و گردگیری می‌کرد. بچه‌ها را به حمام می‌برد. با آن که خودش در بیرون از منزل شغل سختی داشت ولی من را در کارهای خانه تنها نمی‌گذاشت. بعد از شهادتش که به سر خاکش می‌رفتم، به او می‌گفتم: «تو از هر کسی که می‌شناختم بهتر بودی و این دفعه هم چنان رفتی و انتخاب کردی که زدی روی دست همه!» شهید علی‌اکبر معصومی‌نژاد سپید جمعی اگر وارد می‌شد، تمیزی و خوش پوشی‌اش بسیار به چشم می‌آمد. همیشه بوی گل می‌داد. لباس‌های خوب و تمیز می‌پوشید. موهایش را مرتب شانه می‌کشید. از جوراب‌های سفید و تمیز استفاده می‌کرد. مراقب بود که همیشه ظاهری آراسته و مناسب داشته باشد. همیشه می‌گفت مسلمان باید تمیز باشد! شهید علی‌اکبر معصومی‌نژاد سربه زیر در خانه‌ای که مستاجر بودیم، همیشه با «یاالله» وارد خانه می‌شد. به این جزئیات کوچک همیشه توجه داشت. نگران بود که دخترهای صاحب‌خانه در راه‌پله باشند و معذب بشوند. از دم در تا داخل خانه «یاالله» می‌گفت. آنقدر سربه‌زیر و متین بود که صاحب‌خانه‌مان از وجود ما در خانه‌اش خیلی رضایت داشت و احساس آرامشی و راحتی می‌کرد. به خانة پدری من هم که می‌رفتیم همینطور رفتار می‌کرد. با این نجابت در رفتارش به خانواده‌ام احترام می‌گذاشت. شهید علی‌اکبر معصومی‌نژاد دامادی با لباس نظامی هیچ‌چیز باعث نمی‌شد لحظه‌ای برای شغلش کم بگذارد. همیشه تا آخرین لحظه سر وظیفه‌اش می‌ماند. نمی‌خواست حتی لحظه‌ای از مسئولیتی که به او واگذار شده بود، غفلت کند. برای مراسم عقدمان از محضر وقت قبلی گرفته بودیم. حتی آن روز هم علی‌اکبر حاضر نشد که زودتر پستش را ترک کند. آنقدر سرکارش ماند تا بعد از اذان مغرب. وقتی خواست به محضر بیاید آنقدر دیر شده بود که حتی فرصت نداشت به خانه برود و حمام کند. حتی برای عوض کردن لباس‌هایش هم وقت نکرد. همانطور با لباس نظامی و اسلحه و بی‌سیم به سر سفرة عقد آمد. منظرة جالبی بود و خیلی‌ها به این رفتار علی‌اکبر خندیدند اما من به مردی جواب بله دادم که برای وظیفه و کشور و مردمش احترام زیادی قائل بود. بعد از مراسم عقد دوباره به سرکارش برگشت و تا ساعت یازده نیمه‌شب پستش را ترک نکرد. دست سخاوتمند حتی اگر خودش به پولی احتیاج داشت، به‌خاطر دیگران حاضر به گذشتن از آن بود. وامی گرفته بودیم تا به زندگی‌مان سر و سامانی بدهیم. همان موقع بود که از طریقی با خانمی آشنا شدیم که به خاطر برگشت خوردن چک‌اش توسط طلبکار، قرار بود به بازداشتگاه منتقلش کنند. زن دو فرزند داشت. علی‌اکبر وقتی ماجرا را فهمید تمام مبلغ وام را به‌صورت کامل به حساب طلبکار ریخت تا زن به بازداشتگاه نیفتد. نمی‌توانست اجازه بدهد زنی با دو فرزند کوچک که در خانه منتظرش بودند به زندان بیفتد. قلب مهربان و دست سخاوتمندی داشت. همیشه به اطرافیانش توجه داشت. حتی یک‌بار طلاهایم را فروخته بودیم تا ماشین بخریم یا سرمایه‌گذاری کوچکی داشته باشیم. علی‌اکبر که دید برادرش برای کار لوازم یدکی خوردو نیاز به سرمایة اولیه دارد، همه را به برادرش بخشید. شهید علی‌اکبرمعصومی نژاد در آخرين باري كه علي اكبر عازم استان سيستان و بلوچستان بودند به او گفتم علي جان كي بر ميگردي ، ايشان در پاسخ فرمودند : هر موقع خدا بخواهد و توكلت به خدا باشد و از رفتن من ناراحت نشو و هر چه خداي متعال بخواهد همان مي شود.