https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60505

شناسه خبر: 60505
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۵۲

حلالیت

راوی مادر شهید:شهید محمدحسین فنایی ذهنم را با این زنگ زدن های پشت سر هم و حرف های متفاوتشون ریختند به هم. اول شوهرم زنگ زد. _ بیا خونه کارت دارم. هر چی پرسیدم چی شده؟ جوابی نداد. بعدش برادرم و پشت سر او هم خواهرم زنگ زد. _ آپاندیس محمدحسین عود کرده. شک به جانم افتاد. آپاندیس محمدحسین را دو ماه پیش عمل کرده بودیم. هزار فکر جورواجور به سراغم آمد و سعی کردم با ان شاالله و ماشاالله ردشان کنم اما دست از سرم برنمی¬داشتند. استرس دست و پایم را سست کرده بود. از محل کارم بیرون زدم و سوار ماشین شدم. سر کوچه مان پیاده شدم.برایم عجیب بود که چرا آنقدر در خانمان شلوغ بود. انگار همه اقوام آمده بودند : - ماشین انتظامی این جا چیکار می¬کنه؟ چه اتفاقی برای محمدحسین افتاده؟ پاهایم سنگین شدند. خودم را به سختی جلو کشیدم. از چند خانه گذشتم و جلوی خانه خودمان کنار ماشین ایستادم. چرا همه مشکی پوش شده بودند؟ داشت نفسم بند می¬آمد؛ مثل سال 78 موقعی که محمدحسین به دنیا آمد. پرستار به دکتر گفت: «بچه نفس نمی¬کشه» . دکتر آنقدر ماساژش داد و به پشتش زد که حالش جا آمد. در خانه از چشمان خیره مقابلم رد شدم و دیگر نفهمیدم کجا هستم. توی بیمارستان چشم باز کردم. خواهرم کنارم روی صندلی نشسته بود و داشت آرام اشک می¬ریخت. یک لحظه محمدحسین با آن هیکل ورزشکاریش آمد جلویم. از وقتی رفته بود بدنسازی بدنش ورزیده تر شده بود. لباس مشکی تنش کرده بود و می¬خواست برود هیئت. گفتم :«مادر تازه از مغازه اومدی و خسته¬ای»! بعد از اینکه یک سال توی دبیرستان معماری خواند دیگر ادامه نداد و گفت می¬خواهم کار کنم. رفت پیش« اوستا حمید». یکدفعه محمدحسین از جلوی چشم هایم غیب شد. دست خواهرم را گرفتم و با هق هق پرسیدم: چه بلایی سر بچه ام آوردن؟ بین گریه هایم صدایش را شنیدم: برای پاکسازی منطقه ای رفته بودن که با اشرار درگیر می¬شن و خونریزی شدید و... خودش چهارشنبه زنگ زد و گفت: شنبه م¬یام مشهد؛ چیزی لازم نداری؟ تازه حقوقمون رو ریختن به حساب. بچه ام تازه نوزده سالش شده بود. چقدر بهش گفتم سربازی نرو. برات می¬خریمش. به خرجش نرفت که نرفت. وقتی زنگ زد گفت افتادم زاهدان. بهش سفارش کردم: - آموزشی بیرجند بودی حالا هم همون جا بمون. بابات آشنا داره کارت رو درست می‎کنه. زاهدان خیلی خطرناکه. گفت: - از بیرجند خوشم نمیاد. هر چی می¬گفتم ساز مخالف می¬زد. قرار بود جمعه پیکرش را بیاورند مشهد. وقتی توی بهشت رضا دیدمش یادم به آخرین مرخصی اش افتاد. من روی صندلی نشسته بودم و محمدحسین مدام سرش را خم می¬کرد و پایم را می¬بوسید و می¬گفت: مامان من خیلی دوستت دارم. اگه اذیتت کردم حلالم کن.