https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/60519

شناسه خبر: 60519
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۳:۵۲

بزرگ مرد

راوی خانواده شهید:برای مناطق محروم آرام و سربه‌زیر بود. ما هیچ‌وقت عصبانیتش را ندیدیم. وقتی با ما کار داشت، با روی باز و صدای آرام می‌گفت. فامیل و آشنا احمد را به‌عنوان سنگ‌صبور می شناختند. با صبوری و متانت خاص خودش به حرف دیگران گوش می‌کرد. همین چیزها قلبش را روشن و مهربان کرده بود. فرم انتقالی برای خدمت در استان هرمزگان را هم خودش به اصرار پر کرده بود. رییس پلیس امنیت شهرمان با این مسئله به شدت مخالفت کرد. احمد که دید تلاش‌هایش توی شهرستان به نتیجه نمی‌رسد، از استان پیگیری کرد و درخواست داد. بالاخره انتقالی‌اش را گرفت. آن روزها مادرم خیلی نگران بود. می‌پرسیدیم: «حالا چرا هرمزگان؟ اونجا خطرناکه.» لبخند می‌زد. می‌گفت: «اونجا رو بیشتر دوست دارم. دلم می‌خواد توی مناطق محروم‌ خدمت کنم!» شهید احمد جزینی زاده به دنبال راحتی نبود در خانوادة انقلابی بزرگ شده بود. آرمانش شده بود خدمت به مردم. اخلاق خوب و مردم‌داری‌اش باعث شده بود در دل خیلی‌ها محبوب باشد. دانشگاه که قبول شد، گفت می‌خواهد برود استخدام نیروی انتظامی بشود. پدرم مخالف بود. می‌گفت پلیس بودن سخت است. ارگان‌های دیگری هم وجود دارد برای اینکه بتوانی کار انقلابی کنی. احمد قبول نمی‌کرد. اصرار داشت که جذب ناجا بشود. می‌گفت: «من دنبال راحتی نیستم. دلم می‌خواد بیشترین خدمت رو به مردم کنم. سختی این کار هرچی هم که باشه، به جون می‌خرم!» شهید احمد جزینی زاده دنیا را کنار زده بود انگار از همه چیز خبر داشت. توی بندر خانه خرید، اصرار کرد که سندش را به نام پدرمان بزند. پدرم می‌گفت: «به نام خودت بزن. دو روز دیگه اتفاقی برای ما بیفته چی؟» احمد با اطمینان می‌گفت: «نه. برای شما اتفاقی نمیفته. برای من میفته.» ما حرف‌هایش را جدی نمی‌گرفتیم. به خنده واگذارش می‌کردیم. شاید دلمان نمی‌خواست که باور کنیم. احمد می‌گفت: «بعد از عید من شهید می‌شم.» می‌خندیدیم. فکر می‌کردیم شوخی می‌کند. می‌گفتیم: «باشه. برو. حتما شهید می‌شی.» باور نمی‌کردیم کوچه‌های شهرمان سال‌ها بعد از جنگ هم بخواهد شهید ببیند. فکر می‌کردیم احمد به‌خاطر روحیة انقلابی و فدایی‌اش این حرف‌ها را می‌زند. حتی وقتی روز عید قربان به خانة عمة‌مان رفتیم هم باورمان نشد. عمویمان بعد از قربانی کردن گوسفند، احمد را بوسید. گفت: «من آرزو به دل می‌مونم احمد. می‌خوام عروسی تو رو ببینم. دست بجنبون.» چهرة احمد انگار نورانی شده بود. لبخندش حالت خاصی داشت. گفت: «آرزو به دل نمی‌مونی عمو. من زودتر از تو میرم.» یک ماه بعد، وقتی ساعت ده شب خبر دادند که: «بیایید هرمزگان. احمد شهید شده!» از کرمان تا جیرفت و از جیرفت تا هرمزگان گریه کردم! احمد از همه چیز خبر داشت. برای رسیدن به آرزویش آمادگی کامل داشت. تمام رفتار و کارهایش هم برای رفتن بود. ما چقدر دیر درکش کرده بودیم.